از یه جایی به بعد دیگه نتونستم بگم خوب نیستم، پیش خودم میگفتم خب اگه بپرسن چته چی بگم؟ کی حوصله داره انقدر حرف بزنه؟ اصلا از کجا معلوم بفهمن چی میگم؟ پس بیخیال، خوبم تو خوبی؟
من گریستهام
آری مدتی است که با
هر ضربهی کوچکی با
هر بهانه اندکی به گریه میافتم.
عشق همین است،
همین که تو
چاقویی هستی که من دائما
در زخم هایم
پیچ و تابش می دهم...
صدایم کن،
موقع رفتن دستانم را بگیر،
اشک هایم را پاک کن و
بر پیشانی ام بوسه بگذار،
کافیست نگاهم کنی
تا من قلبت را ببینم وَ وجودت را که لبریز از شرمساری شده را لمس کنم...
برای ماندنم با سکوت و نگاهت بجنگ!
جرأت میخواهد دوام آوردن،
جرأت میخواهد ایستادن
زمانی که تنت زخم خورده است،
اینجا ماندن
جرأت میخواهد...! 🌱