دستانش میلرزید؛
هنوزهم چشمانش مرا جادو میکرد،
همان چشمان سیاه،
لبخندش دلم را میلرزاند،
عطر تنش روحم را نوازش میکرد،
حس بودن کنارش
لذت بخش بود،
همان لذتی که مدت ها تجربه اش
نکرده بودم.
وَ اما دستانش!
همان دستانی که قلبم را لمس کرده بودند،
گرفتن دوباره شان آرزویم شده بود؛
وَ نمیدانم که چه کسی
آرزویم را امروز برآورده کرد.
دلم میخواست
این تَن خسته را سخت در آغوش بگیرد،
دلم میخواست
با صدای ضربان قلبش جآن
دوباره بگیرم،
آری؛
دلم میخواست برای باری دیگر
دوست داشتنش را در گوشش زمزمه کنم. ❤️🔥💝❤️🩹