زمانی که حرف میزدی حواسم به صدایت بود
نه حرف هایت،
صدایت که مانند مَخمل جانم را نوازش میکرد،
وقتی که صورتت سمتم بود حواسم به چشمان تیره ات پرت میشد،
چشمانی که سیاهی اش، آسمان شب را خجالت زده کرده بودند،
زمانی که نوازشم میکردی من حواسم به گرمای دستانت پرت میشد،
هنگامی که مرا به آغوش میکشیدی من حواسم به
عطر تنت یا ضربان قلبت پرت میشد،
تو
حتی زمانی که چمدان رفتنت را بستی
وَ قصد ترک کردن مرا داشتی؛
من حواسم به دوست داشتنت پرت شد.
🫁🪽
چه فایده دارد
نگران من باشی اما از من دفاع نکنی؟
خیلی دوستم داشته باشی،
اما من را
نفهمی؟
جایِ خالی ام را حس کنی،
اما سراغم را نگیری؟
چه فایده دارد در میان دارایی های تو باشم
اما مهم ترین آنها
نباشم؟؟!
کمی خسته ام
چایی و قند از تو
عشق و احساس با من
این توافق دونفره عجیب ظهرمان را بخیر میکند🌞🦋
ما بعرف قیمة عينيي
غير لما يشوفوك...
«اَرزشِ چشمانم را نمیدانم
جز زمانی که تو را میبینند...»