دست سردت را رها کردم تو عاشق نیستی
تکیه کردن روی دیواری که میلرزد خطاست
مجهول
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست
مجهول
بیدار شو صبح آمد
برخیز که خورشید تویی
در عالم ناامیدی امید تویی
در باغ وجود آن گل
که به روی صبح
خندید تویی
صبحتون بخیر 🌸
🦋
شک ندارم يار من
سر رشته اش موسيقی است
بس كه با احوال من
ساز مخالف می زند...