باید زنده بمانیم. هنوز هم باران هست. راه، رویا، روشنایی هست. شب فقط استعاره است، شب هرگز دشمن کسی نبوده است. ما در ستایش زنده ماندن به شادمانی رسیده ایم.
ما زنده می مانیم، ما باید زنده بمانیم. باران خوب است، بوسه خوب است؛ بوسیدنِ بی پایانِ در تو شدن، با تو شدن، از تو شدن.
خورشیدهای بی شماری در چشم های من مخفی مانده اند، ما طلوع خواهیم کرد. صبح نزد من است. من نزد توام، تو نزد زندگی. ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند.
دست نوشته های من
اژدهای کوچک سر پاندای بزرگ را نوازش کرد و گفت: ازت ممنونم
پاندای بزرگ پرسید: برای چی؟؟
اژدها کوچک گفت: من بارها اشتباه کردم و تو هربار کنارم بودی . هیچ وقت قضاوتم نکردی،ترکم نکردی، سرزنشمنکردی.
‘از کتاب سفر