گُلی را که دیروز...
به دیدار من، هدیه آوردی ای دوست؛
«دور از رخ نازنین تو»
امروز پژمرد!
همه لطف و زیباییاش را،
که حسرت به روی تو میخورد و
هوش از سر ما به تاراج میبُرد؛
گرمای شب بُرد.
صفای تو امّا، گلی پایدار است؛
بهشتی همیشه بهار است:)
گل مهر تو، در دل و جان...
گل بیخزان،
گُلِ تا که من زندهام ماندگار است:)!🩵-
#فریدون_مشیری
میروم خسته و افسرده و زار،
سوی منزلگه ویرانه خویش؛
به خدا می برم از شهر شما...
دل شوریده و دیوانه خویش!
#فروغ_فرخزاد
گفت از تو یاد میکنم اما وفا نکرد...
یادش بخیر یار فراموشکار ما :)!❤️🩹
#مهدی_اخوان_ثالث
‹روزگاری بیدی را شکستند...
به نامردی تبر بر ریشهاش بستند؛
ولی افسوس همانهایی شکستند
که روزی زیر سایهاش مینشستند!›
شعر برای من تنها کلمه، قافیه، وزن و خیال
یا موسیقی نبود. شعر برای من معجزهای
بود که بتوانم دردهایم را پنهان کنم؛ بتوانم
احساساتم را بیان کنم.
میبینی؟ هرکس به چیزی پناه میبرد، به
شیای، شخصی، مکانی و من پناهنده شدم به
کیلومترها دورتر از اینجا، جایی میان رقصِ
کلمات و زندگی با سعدی، ابتهاج و فروغ.
همراه شدم با عاشقانه های شاملو و احساسات
زیبایِ سهراب؛ شاید هم دردهای شهریار...
در هرحال در اینجا، برای هر قشری، هر
احساسی، هر آدمی، غزلی شورانگیز جریان
دارد که بتواند احساساتش را وفق دهد.
برای من شعر تنها شعر نیست بقایِ آدمیست.
- میم محدثه.