‹ آه از این غربتِ نزدیک و از آنحسرت دور
عشق در سینهی من هست و در آغوشم نیست ›
من؛ احوالات مبهمی که نه کلام میشوند برای بیان و نه اشک میشوند برای آرام شدن.
چقدر ناتوانند دستهایم وقتی نمیشود قلبم را بخاطر رنجهایی که کشیده در آغوش بگیرم.
نمیآید به چشمم هیچکس غیر از تو این یعنی
به لطف عشق تمرین میکنم یکتاپرستی را
#فاضل_نظری