هیچ حرفی با هیچ کسی در هیچ زمینه ای ندارم و اگه داشته باشم هم دیگه میلی به گفتنش ندارم سکوت میکنم و خیره میشم به دیوار خالی رو به روم و سعی میکنم چاییم رو قبل سرد شدن بخورم دیگه توانایی بیشتر ازین فاسد کردن مغزم یا شاید هم قلبم رو ندارم
دیگر نمیدانم برای کی نامه بنویسم... همهشان جاهای دورند؛ روحشان را عوض کردهند که بتوانند راحتتر خیانت کنند، راحتتر فراموش کنند، همهاش از چیزهای دیگر حرف بزنند.
-مرگ قسطی/سلین
روحم بی جون افتاده یه گوشه و مهم نیست که رها شدم یا رها کردم؛ وقتی خسته ام مهم نیست از فراموش شدنه یا تلاش های عبث برای فراموش کردن.
هدایت شده از ماهِماهزده
گفتم:ببین.اون برام مثل یه تیکه ی با ارزش و غمگینه که از گذشته به جا مونده.مثل گردنبند طلای مادر خدابیامرزم که برق یه تیکه زمرد وسطش آدمو مبهوت میکرد.اصلا اهمیتی هم نداشت که گاهی وقتها غمگینت میکرد و بهش نگاه میکردی گوله گوله اشک میریختی.میدونی،میخوام بگم همه ی چیزهای خوب قرار نیست خوشحالت کنن.
؛CloudyMooNy
اخرین چیزی که یادمه اینه که شبح سیاه روی سینه م چمباتمه زده بود و تو گوشم راجع به دنیاهای دیگه ای که بهتر از اینجا هست پچ پچ میکرد. نمیدونم چقدر دیگه باید بگذره که از شرش خلاص بشم. اصلا میتونم یا نه؟ شاید فقط باهاش دوست بشم یا شایدم بهترین راه اینه که به حرفاش گوش بدم. اون مجبورم کرد نامه رو بدم به پستچی، ولی گمون نکنم پستچی بتونه تو "خیابون هفتم، پشت بوم ساختمون کناریِ دِ لَست بوک استور وقتی که برف اومده بود و بیشتر از همیشه دوستت داشتم" تورو پیدا کنه.
میگه این جوریه که زندگی میگذره. با یک قلب زیبا وارد زندگی آدم ها میشی و در آخر با یک قلب آسیب دیده از زندگیشون بیرون میری و مجبور میشی با یه لبخند درخشان ازشون خداحافظی کنی.