هدایت شده از Paradox 𓂀
+این آخرین بار است...؟!
_آخرین بار...؟
دیدگانت آنقدر باز میمانند، که قطاری از واگنهایِ تکراریِ روزگار و آدمکهایِ خاطرهسازش را یکی پس از دیگری،
وِداع گویی دوستِ من...
او تنها میخواهد به آدمی چند چیز را بفهماند،
اینکه هیچ چیزِ دنیایش حَتمی نیست...!
اینکه ماهیگیرانِ خستهیِ دریایِ احتمال مجبور به صید هستند، اینکه شکارِ تو به اندازهیِ طعمهات خواهد بود...
و اینکه آسمان... او زندهاست...!
+...برای شکارِ او... تو چه طعمهای حاضری قربانی کنی؟!
_من...؟!
_او میکِشَد قلاب را...!
#سیرِجریانِسیلِسرِمنِدیوانه
ما فکر میکنیم با پوست بدنمان از جهان جدا شدیم؛در حالی که پوست،بیشتر شبیه پلی است که ما را به جهان وصل میکند. «آلن واتس»