سرو
غزل حافظ را میخواندم:
«مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو»
دود در «مزرعه سبز فلک» جاری ست
تیغه نقرهٔ «داس مه نو»زنگاری ست
آنچه «هنگام درو» حاصل ماست
لعنت و نفرت و بیزاریست
غزل حافظ را میبندم
از پس پردهٔ اشک
خیره در مزرعه خشک فلک مینگرم
میبینم،
در دل شعله و دود
میشود خوشه پروین خاموش.
پیش خود میگویم :
عهد خودرایی و خودکامی ست
عصر خون آشامی ست
که درخشنده تر از خوشهی پروین سپهر،
خوشهٔ اشک یتیمان ویتنامی ست.
دوست جونیا، میشه اگه کانال های زیبای پینترست گونه دارید یا دنبال میکنید پیوند هاشونو توی ناشناس من بفرستید 🌟