eitaa logo
-وایه|Vayeh-
258 دنبال‌کننده
798 عکس
70 ویدیو
1 فایل
وایه؟ امید،ارزو،حاجت.. (: . مینویسم،سفر میکنم،عکس میگیرم،میخندم،میخوانم،دیوانگی میکنم و انجام میدم هر آنچه زندگی را سبز تر میکند🌱 . چیزی نیست که گفته نشه میگیم که رو دلمون نمونه... . دنیا نمی ارزد به رنج پلک هایت پس؛ بیشتر بخند ! . من؟ @karamiii10
مشاهده در ایتا
دانلود
-وایه|Vayeh-
دیدن دوستای مجازی پر از حس خوبه در واقع تو کسی رو برای اولین بار میبینی که همیشه و هر روز باهاش هم
خودت میدونی چقدر دوست دارم و چقدررر برام عزیزی،همیشه دقیقا همون موقع هایی که نیاز داشتم نوتیف مسیجتو دیدم،هر وقت نیاز داشتم زیبا ترین موزیک هارو برام فرستادی،و هر وقت لازم بوده دعا کردی و دعات گرفته برام :)🫂 همشهری بابا رضا،تولدت مبارکِ فاطمه✨ چشم قشنگ من حال خوبتو ببینم همیشه♥️
دم صبحی به بهونه پیدا کردن چند تا از مدارک مهم فلشو برداشتم و در حین بالا پایین کردن فایل ها چشمم به یه سری عکس و فیلم افتاد که قدمتشون برمیگرده به یک سال گذشته یا بیشتر.. با نظاره کردن بعضی هاشون حس میکردم صدای ترک برداشتن قلبمو میشنوم،خاطراتی که گذشتن،ذوق و لذتی که تاریخ انقضاشون گذشته و دیگه تکرارشون آرامشی نداره،آدمایی که بیشتر از هر کس براشون ارزش قائل بودم اما زودتر از هر کسی رفتن،روزهایی که گذشتن و قابل بازگشت نیستن،عکس هایی که کاش کیفت بهتری داشتن جهت موندگاری هزاران سال...،خاطراتی که بخاطرشون تا صبح بیدار موندیم و فکر میکردم دنیا دیگه قشنگ تر از این نمیشه،عکس هایی که چشم ها بیشتر از هر لب و دهانی با تو صحبت میکردن،احساساتی که خالصانه ترین و زیبا ترین نوع خودشون بودن؛ اتفاقاتی که دیگه هیچ وقت قابل بازگشت و تکرار نیستن چون انقضای اونها تموم شده.. و در آخر فراموش نشدن این خاطره ها ذهن و بیشتر از هر چیزی قلب فاطمه رو آزار میده. پ.ن: تصاویری که هیچ کس از اتفاقات و احساسات پشت صحنه اونها با خبر نیست و اینجا بمونه به یادگار جهت مرور بیشتر :)
دلش گرفته بود و با یه پیام به اتاقم مهمونش کردم و با یه حالت مسخره و شوخی پرده و دکور جدید اتاق و نشونش دادم و لباس ببعی پوشان چای و شیرینی خوردیم و به تک‌تک غمای عالم خندیدیم و برای ساعتی از هر ناراحتی که بود فارغ شدیم. کنج اتاق | ۲۴ شهریور ماه ۱۴۰۳
انسان در مکانی که بیمار شده است هرگز درمان نمیشود.
امشب به جفتمون ثابت شد که چقدر دیوونه اییم. بهش زنگ زدم گفتم بپوش بزنیم بیرون،گفت جایی دعوتم دیر میشه تا برگردیم، بعدم کجا بریم؟ گفتم نمیدونم بیا سریع میریم و برمیگردیم با مقصدی نامعلوم سوار اتوبوش شدیم و راه افتادیم یهو وسط راه گفتم بیا همینجا پیاده شیم، وسط شهر که حتی نمیدونستیم کجاییم پیاده شدیم و یه فالوده گرفتیم و رفتیم بالای پل هوایی خوردیم و عکس گرفتیم و به دیوونگیمون یه نیش خند زدیم؛ و رفتیم اوطرف خیابون و دوباره سوار شدیم و برگشتیم خونه هامون و این شد بیرون رفتنی که فقط میخواستیم بیرون باشیم. تو خیلی پایه و خلی،مثل خودم🫂💙 خیابونای این شهر | مهر ماه ۱۴۰۳