#نگاه_چهارصد_شش🐾
از شدت سرما و استرس،لرز داشتم و دستام یخ کرده بود.
+من پدر تو یکی رو درمیارم!
سرخود شدی تنها پامیشی میای اینجا؟!
با صدای داد ارسلان،آب بینیم رو بالا کشیدم و به عقب برگشتم
_چه غلطی میکنین اینجا؟
+به تو ربطی نداره!
_داره،من زنتم!
کسرا به محض اینکه بهم رسید،سیلی محکمی به صورتم زد.
ی طرف صورتم به شدت میسوخت.
صدای عربدهش،ترسم رو چندینبرابر کرد
+با اجازه کی اومدی؟
بزنم تو دهنت خون بالا بیاری تا شهر؟
هق زدم
_من..
+جواب منو بده!
پرسیدم چه غلطی میکنی اینجا!
_تو واسه چی اینجایی؟
اومدی شرط بندی؟! اونم با آدم احمقی مثل سعید!!
دستش رو مجدد بالا برد که ارسلان مچ دستش رو گرفت
_کسرا!!
+اسم اون حروم زاده رو جلوی من نیار!
این دفعه ی جوری میزنمت که پانشی از جات!
تلخ خندیدم
_نفری سیصد ميليون گذاشتین وسط نه؟
خجالت نکشیدین!
مثلا دکتر و مهندس این مملکتین!
کسرا،دستش رو به زور از دست ارسلان بیرون کشید
+دارم برات،صبر کن فقط!
_چیزایی که شنیدم راسته کسرا؟
دست هاش رو به کمرش زد و نفسش رو محکم بیرون داد
+توضیح میدم برات!
کف دستم گرفتم جلوی صورتش
_چیزی نمیخوام بشنوم!
رو کردم محیا
_بشین بریم!
بی حرف سمت ماشین رفتیم و بعد از اینکه سوار شدیم،محیا پاش رو روی گاز فشار داد و با سرعتی بالا،از محل مسابقه دور شد.
#رمان_وابسته☕️
#نگاه_چهارصد_هفت🐾
زنگ زدیم و وارد خونه شدیم.
مامان با دیدن مون نگران لب زد
+چی شده دخترا؟
چشم هاتون چرا قرمزه!
عصبی شالم رو درآوردم
_بابا کجاست؟
+نیومده هنوز،یکی تون بگه چی شده مردم از نگرانی!
_هیچی نیست!
رو کردم به پرهام
_بیا مامان
پرهام ایستاد و نزدیکم شد
خم شدم و بغلش کردم.
+چی شده مامانی؟
_چیزی نیست قربونت برم
شام خوردی؟
+آره
گونهش رو کوتاه بوسیدم
_بازی بسه،بریم بخوابونمت
بی توجه به صدا زدن های مکرر مامان،سمت اتاقم قدم برداشتم و درو از داخل قفل کردم.
لب تخت نشستم و با گریه برای پرهام قصه گفتم.
بعد از اینکه خوابش عمیق شد،روی تخت خوابوندمش و پتو رو روی تنش کشیدم.
صدای در بلند شد
+مهسا جان،خواهری؟
جوابی ندادم،محیا مجدد به در ضربه زد
+عزیزم درو باز کن!
آروم،طوری که پرهام بیدار نشه،ایستادن وسمت در قدم برداشتم.
_میخوام تنها باشم محیا!
+بیا بیرون قربونت برم! بخدا حال من از تو بدتره،اونجا باشی نگرانت میشیم!
_حالم بهتر شد میام.
+خیلی خب
#رمان_وابسته☕️
#نگاه_چهارصد_هشت🐾
لیوان آب قند رو روی میز گذاشتم.
بابا عصبی،مدام سالن رو طول و عرض میکرد.
+کّله خرا! واسه من میرن تو کار شرط بندی!
نگاهش بین مون جابهجا شد
+یعنی شما دوتا،به عنوان همسرشون،نباید بپرسین کجا میرن و چیکار میکنن؟
محیا سرش رو پایین انداخت
من به جاش جواب دادم
_پرسیدیم بابا،ی مشت مزخرف و دروغ تحویل مون دادن!
معلوم نبود اگر امشب نمیرفتیم و با چشم های خودمون نمیدیدیم،تا کجا میخواستن پیش برن!
پوزخندی زد
+شمام دورغ هاشون رو باور کردین!
هردو سکوت کردیم
+من پدر هرچهار نفرتون رو درمیارم!
ناباور لب زدم
_بابا!!
+زهرمار بابا!
کی به شما گفت تنهایی بلند شین راه بیوفتین دنبالشون؟
من اینجا حکم چی رو دارم واسه شما دوتا؟
فکر نکردین ممکنه بلایی سرتون بیاد؟!
نگاه تیزش رفت سمت مامانم
+مثلا دختراتاینجا امانت بودن مَهلقا!
واسه چی اجازه دادی برن؟
مامان نفس سنگینی کشید
_برگشتن به من گفتن میخوایم بریم بیرون دور بزنیم زودم برمیگردیم!
اگر میدونستم کجا میخوان برن محال بود اجازه بدم!
محیا سربلند کرد
+مگه ما بچهایم که اجازه بگیریم!
_شما دوتا صد سال تونم بشه باز بچهاین!
بابا روی مبل نشست
+پاشین برین بخوابین تا فردا ببینم چه غلطی باید بکنم!
هردو ایستادیم و با ی شب بخیر کوتاه،از سالن بیرون رفتیم.
#رمان_وابسته☕️
#نگاه_چهارصد_نُه🐾
صبح روز بعد،با سر و صدای پرهام چشم باز کردم.
لبخندی به روش زدم
_صبح قشنگت بخیر قند عسل مامان!
سرجام نشستم و گونهش رو بوسیدم
+صبح بخیر مامانی
خودش رو توی آغوشم انداخت
+گرسنمه!
ایستادم و بغلش کردم
_اول بریم صورتت رو بشورم بعدش صبحانهت رو بدم.
از اتاق بیرون رفتم و راهی سرویس شدم.
صورت خودم و پرهام رو آب زدم و بیرون رفتم.
سمت آشپزخونه قدم برداشتم
_سلام مامان
سربلند کرد و لبخندی زد
+سلام عزیزم،صبح بخیر
به محض اینکه پرهام رو زمین گذاشتم،سمت مامانم دویید
_مامان جون!
+جون دلم!
_آراد کجاست؟
+داره کارتون میبینه،توأم صبحانهت رو تموم کردی برو پیشش
پرهام رو روی صندلی نشوند و بشقاب نیمرو رو جلوش گذاشت.
+بخور قربونت برم
سرمیز نشستم
_محیا خوابه هنوز؟
لیوان شیر رو دستم داد
+صبح زود با بابات رفت کلانتری
ابرویی درهم کشیدم
_کلانتری برای چی؟
صورتش رو نزدیک آورد
+مثل اینکه دیشب بعد از رفتن شما،کسرا سعید رو به قصد کُشت زده!
سرش شکسته اونم علیه کسرا شکایت کرده!
هینی کشیدم
_یا خدا!
خودش که طوریش نشده!؟
+نمیدونم،فرهاد و محیا با عجله رفتن
از جام بلند شدم
+کجا؟
_برم زنگ بزنم به یکی شون ببینم چه بلایی سرش اومده!
تچی کرد
+بشین صبحانهت رو بخور دختر!
اونا الان دسترسی به گوشی ندارن جوابت رو بدن.
حق با مامان بود؛سرجام نشستم
دست دراز کرد و دستم رو گرفت
+رنگت خیلی پریده مادر،ی چیزی بخور!
پوفی کشیدم
_چشم
#رمان_وابسته☕️
#نگاه_چهارصد_دَه🐾
در ورودی رو باز کردم،بابا کفش هاش رو درآورد و داخل اومد
_سلام بابا
+علیک سلام!
درو بستم
_چی شد؟
کتش رو درآورد
+به هزار بدبختی از اون پسره الدنگ رضایت گرفتیم،زده داغونش کرده!
دستم رو جلوی دهانم گذاشتم
_خودشم چیزیش شده؟
نیم نگاهی بهم انداخت
+پیشونیش کبودی داره فقط
دست به سینه ایستادم
_باهاش حرف زدین؟
+آدمش کردم،اگر جرئت داره دوباره بره سمت شرط بندی!
دستم رو گرفت
+محیا رو فرستادم با ارسلان بره باهام صبحت کنن؛کسرام پایین منتظرتِ!
باهاش میری به حرفاش گوش میدی!
با اخم ،سرم رو پایین انداختم
_ولی من نمیخوام ببینمش بابا!
انگشت اشارهش،زیر چونم نشست
+بابارو ببین!
سربلند کردم
+اون حالش از تو بدتره! با قهر کردن و خونه نرفتن مشکل تون حل نمیشه!
گونهم رو بوسید
+برو باهاش حرف بزن،بهت احتیاج داره!
_آخه...
بین حرفم پرید
+دیگه آخه نداره،روی بابات رو زمین ننداز
لبخند کمرنگی زدم
_چشم
چشمکی زد و سمت سالن قدم برداشت.
#رمان_وابسته☕️
#نگاه_چهارصد_یازده🐾
با بی میلی از خونه بیرون زدم.
کسرا دست به سینه،تکیهش رو به کاپوت ماشین داده بود.
با دیدنم اخمی کرد و چیزی نگفت.
چشم غرهای تحویلش دادم و سوار ماشین شدم.
چندثانیه بعد،اومد پشت فرمون نشست و درو محکم بهم کوبید
+سلامت کو شما؟
سرد لب زدم
_سلام!
+از الان میخوای ی جوری رفتار کنی انگار غریبهم؟
مکث کوتاهی کردم
_با کارایی که دیشب کردی،احساس میکنم دیگه نمیشناسمت!
ضربه محکمی به فرمون زد
+میزاری توضیح بدم؟
نگاهم سمتش برگشت
_چی رو میخوای توضیح بدی کسرا؟
اینکه چرا شرط بندی کردی؟
یا اینکه چرا بهم دروغ گفتی!؟
با حرص،نفسش رو بیرون دادم
+مجبور شدم بهت دروغ بگم!
چون میدونستم اگر بهت بگم میخوام چیکار کنم مانعم میشی!
_منظورت چیه؟
کف دستش رو بالا آورد
+اشتباه کردم قبول، ولی باور کن من نرفته بودم که سرمایه زندگی مون رو راحت بدم دست اون حروم زاده!
برای رو کم کنی مجبور شدم باهاش شرط ببندم
_ولی اون گفت که تو خبر نداری اون رقیبتِ!
پوزخندی زد
+مزخرف گفته!
میخواسته تورو بترسونه!
دستش رو مشت کرد
+قبل از مسابقه برگشت به من گفت اگر مسابقه رو ببازی یعنی هیچوقت لیاقت مهسا رو نداشتی و نداری!
منم برای همین قاطی کردم براش!
_یعنی انقدر قاطی کردی که بری کتکش بزنی و سرش رو بشکنی؟
+باید از این زندگی خلاصش میکردم!
حیف که جلوم رو گرفتن،سعید و آیدا تنها هدفشون بهم زدن زندگی مونِ،به هر شکلیم که شده دارن ضربه میزنن!
دیشب بعد از اینکه مسابقه رو بردم بهم حمله ور شد،منم به جرم مزاحمت ازش شکایت کردم،با قید وثیقه آزادِ!
_از دست تو کسرا!
اگر بلایی سرت میاورد چی؟
+به جهنم! مهم تویی که حالت خوبه!
دستی به صورتم کشیدم
_راه بیوفت
+کجا؟
_بریم ی جای خلوت!
نفس سنگینی کشید و راه افتاد.
#رمان_وابسته☕️
وابستـہ☕️🪶
برنامه پارت گذاری جدید ساعت ۱۰ تا ۱۱ صبح ۵تا ۶ عصر ۹تا ۱۰ شب
توی این ساعات دو پارت گذاشته میشه
#نگاه_چهارصد_دوازده🐾
کسرا،ماشین رو کنار جاده پارک کرد.
زیر سنگینی نگاهش،کمربندم رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.
چند قدمی جلو رفتم و هوای تازه رو،داخل ریههام فرستادم.
چشم هام رو بستم و سعی کردم فقط به صدای باد،خشخش برگ ها و آواز گنجشک ها گوش بدم.
با احساس گرمای دستی روی پهلوم،بغض کردم.
چونهش رو روی شونهم گذاشت.
+ناراحتی ازم؟
همین ی جمله کافی بود تا بزنم زیر گریه،بی صدا اشک ریختم.
+ببینمت مهسا!
صورتم رو به طرف خودش برگردوند.
با اخم،بهم خیره شد و لب زد
+چرا گریه میکنی؟
هق زدم
_واقعا نمیدونی؟
چندثانیهای سکوت کرد
+میدونم
ولی میخوام از زبون خودت بشنوم!
_یادت رفته دیشب،جلوی محیا و ارسلان چجوری زدی تو دهنم؟
نفسش رو محکم بیرون داد
+اصلا کار درستی نکردی که بدون اجازه من،اون همه راه تا پیست مسابقه اومدی!
اگر خدایی نکرده،سعید یا هرکس دیگهای بلایی سرت میاورد،من باید چیکار میکردم؟
فکر اینو نکردی؟!
آب بینیم رو بالا کشیدم
_چطور من باید اجازه بدم تو به خاطر من،جونت رو به خطر بندازی ولی من نباید نگران شوهرم بشم؟
نباید بدونم کجا میری و چیکار میکنی؟
+باید بدونی،شما تاج سرمنی!
ولی قبول کن که کارت اشتباه بوده!
تلخ خندیدم
_کار تو چی؟ درست بود به نظرت؟!
+صدبار توضیح دادم برات!
قانع نشدی؟
_نه نشدم!
+مهسا جان خانومم!
خواست جای سیلی که بهم زده بود رو نوازش کنه که سرم رو عقب کشیدم و مانعش شدم
_نکن!
+عشقم؟
نگاه ازش گرفتم و سمت ماشین قدم برداشتم
_بریم،پرهام تنهاست!
#رمان_وابسته☕️
#نگاه_چهارصد_سیزده🐾
کلید رو توی قفل چرخوندم و درو باز کردم
کفش هام رو درآوردم و وارد خونه شدم
کسرا پشت سرم داخل اومد.
وارد سالن شدیم،پرهام تا چشمش به کسرا افتاد،ذوق زده ایستاد و سمتش دویید
_بابایی!!
کسرا خم شد و پرهام رو توی آغوش کشید
+قربونش بره بابا،پدرسوخته رو!
دلم برات ی ذره شده بود آتیش پاره!
پرهام بلند خندید و دست هاش رو دور گردنش حلقه کرد.
کسرا گونهش رو محکم بوسید
+آخ،قلب باباش!
نگاه پرهام،بین من و کسرا جابهجا شد
+مامان!
لبخندی زدم
_جانِ مامان!
+گریه کردی؟
_نه پسرم،سرم درد میکنه
بخوابم خوب میشم.
صورتش رو نزدیک برد و توی گوش کسرا پچ زد
_مامان مهسا باهات قهره؟
کسرا نیم نگاهی بهم انداخت،لبم رو به دندون گرفتم
خونسرد جوابش رو داد
+نه پسرم،قهر نیست
ی کوچولو ناراحته همین
با لبخند دستی به موهاش کشید و پرهام رو روی زمین گذاشت
+برو بازی کن بابا
کسرا نگاهش رو از پرهام گرفت و قدمی سمتم برداشت
+زندگیم؟
پشت چشمی نازک کردم که گونهم رو عمیق بوسید
+قربون چشمات برم!
نکن باهام این کارو لطفا،ديوونه میشم!
لبخند محوی زدم و چیزی نگفتم
+برو ی آب بزن به صورتت بعد بیا
ریز سری تکون دادم و سمت سرویس قدم برداشتم.
#رمان_وابسته☕️