امروز، مشهد، مَشهَدِ مَکرمت و مِحرابِ مَحبّت است؛
نور، نَسَب به نامت میبَرَد و نسیم، نیازِ نالندگان را نثار میکند.
ای رضا، رواقِ رأفت و رایتِ رحمت،
از تُردیِ تاریکی،
طلوعِ طرَب و طُمأنینهمان ده../
آقا...حالاوقتچاییـه!)
؛
امروز،مشهد، مشهد نیست،مَشهد است؛
جایِ شهادتِ شوق، مهرِ منشور و منزلِ نورِ مأثور.
شهر را انگار در کاسهای از بلورِ بیداری ریختهاند، رویَش اسفندِ اسپند، دودِ دُعا، بویِ بوسه پاشیدهاند و به نامِ نامیِ تو نامی که نانِ جان است فوت کردهاند: «یا علیبنموسیالرضا».
صبح،از مشرقِ مشهد مشقِ مِهر میکند.
نور، نقرهنوش و نرمنَفَس، از نوکِ نیزههای نخل تا نایِ نردههای پنجرهفولاد میدَوَد، میدَمَد میدِرخشَد.
چراغها، چراغانتر از چراغ، مغمورِ عِطرِ عِترت و عطوفت شدهاند؛
پنجرهها لب میخندند، لبریز میشوند،
و بٰاد، بادی که بوسه بلد است، سلامِ سادهی سائلان را در سِجلِ سَطورِ خودش میپیچَد و دورِ گنبد میگرداند؛
گردِ گنبد، گِردِ گریه، گردونهی گرهگشا.
امروز، روزِ آمدنِ توست؛
روزی که آسمان عادت کرده هر ساٰل،حاشیههای حیرت را هایوهوی کند و در مَتنِ مُصحفِ تقویم، کنارِ واژهی «غُربت»با خطی خوش و خَطیر بنویسد: «پَناٰه».
میگویند وقتی به دنیا آمدی، درِ هیچ دلی بسته نماند؛ حتی سادهترین سفرهها، سفرهی سُفرهنشینانِ صبور، یک تکه نانِ نذر، یک کاسه ماستِ مهربانی،یک استکان چایِ چِکیده از چشمِ شوق گذاشتند گوشهی گلیمِ گِلهمندِ زندگی.
از همان روز، خُلقِ تو با خُلقِ خلوتهای کوچکِ خلق، خویشاوند شد؛
تو آمدی و فقیر،
فقیرِ فِکر و فُرصت دلش قرص شد که روزیاش از درِ دارالکرامت میرسد، نه از چرتکهی چرکِ دنیا.
ای مَأمنِ مَلهوفان!
حُرمتِ تو، حُرّهی حُزنزدایِ حَزینان است.
صحنها مَطافِ صابران و سقاخانه، ساقیِ سَکونِ سینههای سَراپا سوخته
پنجرهفولادها، دستهاییاند که دست از دعا نمیکشند؛ کشیده، کشان، کشاکشِ کرامت.
گنبدِ گندمگونِ تو، مَنارِ مَنیرِ مَحوِ مَلال است،
خورشیدیست که حتی پشتِ ابرِ ابهام ،سِجّلِ سَرایرِ را با نور مینویسد.
نور، نَسَب دارد؛به نامِ تو میرسد.
بچهها، کفترها را با کفهی کَفِ نگاهشان وزن میکنند؛ بالبالِ بیتابی در مردمکشان میلرزد.
پیرزنها، دانهدانه دُرِّ درود را در دستانِ داغدیده میچرخانند؛ ذکر، زَنگارِ ذرّههای دل را جلا میدهد.
مردها، مردانه، خستگیِ یکسالِ سنگین را
روی سنگهای صحن پهن کردهاند و سنگها در سُکوتِ سَربهمُهر سبکشان میکنند.
هر سائل، سَهمی آورده:
یکی اشکِ آشکار، یکی آهِ آرام،یکی نذرِ نان،یکی نظرِ نیاز.
و تو ای سَیّدِ سَخا
سِجلِ سَجایایِ سائلان را به سِحرِ لَبخند، مَحو میکنی.
همه را حوالهی حَلّالِ حوائج میکنی.
حل میشوند؛ گرهها، گریهها، گریزها.
میدانم آقا…
امروز، در ازدحامِ اذکار، کسی هست که به جای من دست به ضریحِ ضریحیات داده؛ کسی که کنجِ کاشیهای کبودت را کلمهکلمه میکاود؛
کسی که میانِ موجِ مردم مُهرِ مرا هم روی مُهرِ نمازت میگذاردو نامم را نرم و نجوا نزدیکِ نایِ نقارهها میسپارد.
و تو،نامها را نه میشماری،مینوشی؛
جرعهجرعه، جداگانه، چنان که انگار جز همان یک صدا هیچ صادقی در صحن صدا نزده است.
میلادت، میلادِ میلِ ما به مِهر است؛
هر نقاره که میکوبد،کوکِ کوچهها کوکتر میشود.
هر صلوات،صلابتِ صبر را صیقل میدهد.
هر چراغ،چرا را جواب میدهد.
امید،امروز تصمیم گرفته اقامت کند؛
در اقلیمِ اطمینان.
یا علیبنموسیالرضا!
ای رضایِ رگِ رنج، ای رافتِ روشنِ روز، به حقِ همین روزِ روزافزون، به حقِ لبخندِ لبریزِ مادرت در لحظهی نورانیزادنت، دستهای خالیِ خجلِ ما را مهمانِ مِهرِ ممتدت کن.
دلهایمان را
مثل کوچههای کوکشده به کویِ تو آب و آینه کن غبارِ گمان، غبارِ گره، غبارِ گریه را بروب، تا هر بار که میگوییم «یا رضا» از متنِ همین تاریکیِ تُرد، طلوعی تازه، تَر و تابان، سر بزند.
#بنتالهدیٰ_حسینی (فحاء)
|°@vaght_chai/:)
سخت است، میدانم!
گاهی فکر میکنی دنیا با تو سرِ لج افتاده؛ که «چرا من؟ چرا اینقدر؟» اما یکجا باید دوشاخهی این فکرها را از پریزِ ذهن بکشی. بگذار خیالت را راحت کنم: دنیا، جایِ بساطِ پهن کردن برای آسایش نیست.
آن خدایی که تو را در آغوش گرفته، همان اولِ بسمالله برایت خط و نشان کشیده:
«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ».
ما تو را در کوره پختیم، تو را در رنج آفریدیم! حالا تو هی برای خودت نقشه بکش که در آرامشِ مطلق غرق شوی، غافل از اینکه تو برای «شدن» آمدهای، نه برای «ماندن» و خوش گذراندن.
فروپاشیِ روانی چیست؟ همان لحظهای که فکر میکنی اتفاق بد، یک «استثنا» است؛ یک «خطایِ سیستمی». نه جانم! مشکل، خودِ سیستم است.
وقتی بفهمی رنج، جزءِ لاینفکِ این جغرافیاست، دیگر با دیدنِ هر زخمی، بندِ دلت پاره نمیشود. آنوقت «صبر» میشود آن پتویِ گرمی که روی شانه میاندازی و میگویی: «همین است که هست؛ جایِ تکامل است، نه جایِ خوشبختیِ بیدغدغه.»
بگذار این پازلهای درد، تو را قطعهقطعه کامل کنند. آخرِ قصه، آن کسی که از میانِ همین سنگلاخها عبور کرده، دیگر آن آدمِ نرم و نازکِ سابق نیست؛ یک پا جواهرِ تراشخورده است.
#بنتالهدیٰ_حسینی (فحاء)
|°@vaght_chai/:)
امروز، در تلاقیِ مِهر و ماه، آنگاه که حرم از مَحرمِ خویش جُدا میافتاد، کاروانِ آن اربابِ دو عالَم، رختِ هجرت به سویِ مِحنتآبادِ نینوا بَربست.
حسینبنعلی، آن جانِ مُنجلی، در میانهیِ شکوهِ بنیهاشم، آخرین قَدَمهایِ قُدسیاش را بر سینه و سرِ خاکِ حجاز، به امانت نهاد.
آری؛ حجاز، با هر گامِ او، تکهای از بهشت را در خویش گم میکرد.
او، حجِّ واژهها را نیمهکاره نهاد تا در قربانگاهِ کربلا، حجِّ جان را با طوافِ خون، تمام کند.
آخرین ردِّ پایِ نور، بر ریگهایِ تفتیدهیِ مکه ماند، تا زمین، تا همیشه، سوگوارِ این وداعِ مُقدس و آن گامهایِ به سویِ گودال بماند.
#بنتالهدیٰ_حسینی (فحاء)
|°@vaght_chai/:)
•|چهاردهم ذیالحجّه، سالِ دهم هجرت|•
امروز صبح، پیش از آنکه آفتاب از پشتِ تپّههای سرخفامِ تهامه قد بکشد، از خواب برخاستم. کاروان هنوز در هالهای از خموشیِ سحر آرمیده بود. تنها صدای جویدنِ شتران میآمد که کاهِ خشک را در دهان میگرداندند و گاه زنگِ کوچکی از گردنِ یکیشان به نرمی میجنبید و در سکوتِ بیابان گم میشد. بادِ خُنکِ بامدادی از میانِ طنابهای هودج میگذشت و پرده را تکان میداد. امّکلثوم، پیچیده در بُردِ یمانیِ نازکش، هنوز خواب بود. یک مشت از گیسوانش روی گونه ریخته بود و دستِ کوچکش، گوشهی جامهام را گرفته بود. زینب بیدار بود. دخترم عادت دارد پیش از دیگران بیدار شود. نشسته بود و با تکهای چوب، بر خاکِ نرمِ کنارِ هودج نقش میکشید. پرسیدم: «چه مینویسی جان مادر؟» سر بلند نکرد. گفت: «اسمِ پدرم را.» لبخند زدم. علی... چه میداند این دختر که انگشتانِ کوچکش، این ساعت، بر گردِ چه خورشیدی میگردند؟ گمان میکند نامِ پدرش را بر خاکِ ابطح مینویسد. و حال آنکه اگر فرشتگانِ مقرّب، این نام را بر پرهایِ خویش نقش کنند، رواست. اگر کوهها آن را بر سینه حمل کنند، اندک است. اگر دریاها برایِ نگاشتنش مرکّب شوند، کفایت نمیکند. علی... نامی که هنوز همهی رازهایِ خویش را بر زمین نگشوده است. نامی که در سینهی تقدیر، چون امانتی عظیم نهفته است. نامی که روزی از حصارِ این بیابانها خواهد گذشت. از مرزِ قبیلهها عبور خواهد کرد. از دولتها و سلطنتها جان به در خواهد برد. قرنها بر او خواهند شورید و قرنها با او خواهند جنگید. منبرها برایش برپا خواهند شد و شمشیرها برایش از نیام بیرون خواهد آمد. امّا نامِ او خواهد ماند. چنانکه ستاره میماند. چنانکه خورشید میماند. چنانکه وعدههایِ خدا میماند. علی... حسن و حسین، کمی آنسوتر، کنارِ مشکهای آب بودند. حسن، ریگهای رنگخوردهی بیابان را از خاک جدا میکرد و در دامنِ خویش میریخت. حسین اما میانِ آن همه سنگریزه، گردترینشان را برمیگزید و با وسواسِ کودکانهای زیرِ نورِ صبح میچرخاند. یکی روزی با همین دستها، سفرهی کرامت بر زمین خواهد گشود و دیگری، در ظهرِ عطشناکِ تاریخ، مُهرِ سرخِ شهادت را بر پیشانیِ قرنها خواهد زد. ابطح در سکوتی نرم فرو رفته بود. پدرم از میانِ خیمهها عبور میکرد.مردمان برایش راه باز میکردند.نه از بیمِ شمشیر.نه از هیبتِ تخت. محبّت، آدابِ خودش را دارد.چشمه که میآید، تشنگی کنار میرود.خورشید که سر میزند، تاریکی اصرار نمیکند بماند. و محمد... از همان جنس بود. نگاهش کردم. مدتی است در سیمای او چیزی میبینم که خاطرم را آرام نمیگذارد. سالها پیش نیز چنین بود. چند روز پیش از بدر. چند روز پیش از فتح. چند روز پیش از نزولِ آیاتی که جهان را دو نیم میکرد. این سکوت را میشناسم.این نگاه را میشناسم. این فاصله گرفتنهای کوتاه از جمع را. گویی فرشتهای در آستانهی رسیدن است و هنوز بالهایش از افق پیدا نشده. پدرم مدتی طولانی با علی سخن گفت.آنقدر آرام که واژهها به گوش نمیرسید. از دور میدیدم که گاهی نگاهِ پدر تا بلندای آسمان بالا میرود؛ چنانکه گویی پاسخِ سخنی را در آن سوی ابرها جستوجو میکند. گاه بر چهرهی علی میایستد؛ بر همان چهرهای که سالها در کنارِ وحی قد کشیده بود. من سالهاست این نگاه را میشناسم. نگاهِ کسی است که امانتی همسنگِ رسالت را در سینه دارد و لحظهشماری میکند تا فرمانِ آسمان برای آشکار ساختنش فرود آید. کاروان آمادهی حرکت شد.مهتران، مهارِ شتران را کشیدند.زنان در هودجها نشستند.مردان، رداها را بر سر افکندند.خاک از زیرِ قدمها برخاست.وادی پشتِ سر ماند. من از شکافِ پرده، به قامتِ علی نگاه کردم. آفتاب تازه بر شانههایش نشسته بود. بر همان شانههایی که سالها پیش، در تاریکیِ شب، کیسههای نان را به خانهی یتیمان برده بودند. بر همان شانههایی که در اُحد، سپرِ جانِ رسول خدا شدند. بر همان شانههایی که حسن را خوابانده بودند و حسین را بر دوش نشانده بودند و زینب را در آغوش گرفته بودند. گاهی با خود میاندیشم: خدا بعضی مردان را به قامتِ نخل مینشاند؛ در سنگبارانِ روزگار میرویند، در آفتاب میپزند، در باد میلغزند و خم میشوند، امّا چون وقتِ ثمرشان برسد، زمین، یکباره به وسعتِ یک امت از برکتشان روزی میخورد. کاروان پیش میرفت. مدینه در خیالِ بسیاری از مردمان بود. خانهها.نخلستانها.بازارها.فرزندان. امّا دلِ من، در پسِ این سکوتِ ممتد، حکمی دیگر میخوانْد؛ گویی این راه هنوز به فرجامِ خویش نرسیده است. گویی آسمان، امانتی را در قبضهی غیب نگاه داشته که هنوز اذنِ ظهورش نرسیده؛ و واژهای عظیم، قرنهاست در سینهی روزگار به حبسِ وقار مانده است، در انتظارِ آن دم که از لسانِ رسول، از غیب به شهود درآید. #از_خانهی_نور_تا_غدیر #بنتالهدیٰ_حسینی (فحاء) |°@vaght_chai/:)
آقا...حالاوقتچاییـه!)
•|چهاردهم ذیالحجّه، سالِ دهم هجرت|• امروز صبح، پیش از آنکه آفتاب از پشتِ تپّههای سرخفامِ تهامه
[پیشکش به ساحت قدسیِ صدیقهی طاهره «س» و حضرتِ امیرالمؤمنین «ع»]
پ.ن:
این روایت، نه تاریخ است و نه خیالِ محض. چیزیست میانِ اشک و امانت. میانِ آنچه رخ داده و آنچه دل طاقتِ رخدادنش را ندارد. جسارت کردم در حوالیِ قدسیترین نسبتِ ممکن قدم بزنم؛ در سایهی صدیقهی طاهره «س» و حضرتِ امیرالمؤمنین «ع». اگر لغزشی در کلامم هست، نه از بیحرمتیست، که از کوچکیِ دستهاییست که خواستهاند عظمت را لمس کنند و نلرزند… امّا لرزیدهاند.
•| شانزدهم ذیالحجّه، سالِ دهم هجرت |•
«آب را آهستهتر قسمت کنید...» صدای علی از میانِ ازدحامِ قافله برخاست. قِربهای را بالا گرفت و دهانهی مشک را با انگشت فشرد تا آب، یکباره بر زمین نریزد. آب در این منازلِ حجاز، عزیزتر از آن بود که بیحساب بر شنهای عسفان بریزد. من از کنارِ هودج ایستاده بودم و نگاه میکردم. بادِ گرم، گوشهی خمارم را به بازی گرفته بود و گردِ برخاسته از سُمِ شتران، بر چینِ جامهها مینشست. آفتاب چنان بر فرقِ وادی میکوبید که سنگهای زمین، گویی از تنورِ آهنگران بیرون آمده باشند. حسن، کنارِ یکی از مشکها زانو زده بود. با هر دو دست، دهانهی چرمیِ آن را نگاه داشته بود تا پیرمردی از اهلِ یمن کاسهی سفالیِ خود را پُر کند. عرق از بناگوشِ مرد میچکید و بر ریشِ سپیدش گم میشد. دست بر سرِ حسن کشید و چیزی گفت که در همهمهی قافله گم شد. اندکی آنسوتر، حسین دست بر مهارِ شتری جوان داشت که از گرما بیتابی میکرد. حیوان گردن میکشید و خرخرهای خسته از سینهاش برمیخاست. حسین آرام چیزی در گوشش گفت. شتر ساکت شد. گویی سخنِ او را بیش از تازیانهی ساربان میفهمید. زینب، کنارِ زنی از قبیلهای دور نشسته بود و بندِ پارهی رحلِ او را گره میزد. انگشتانِ کوچک و سپیدش از میانِ ریسمانهای زبر میگذشتند و زن، پیوسته برایش دعا میکرد. امّکلثوم نیز کاسهای آب در دست داشت و آن را میانِ دو کودکِ تشنه میگرداند تا هیچکدام محروم نمانند. به آنان نگریستم و چیزی در سینهام لرزید. فرزندانم بزرگ میشدند. نه چون نهالهایی در باغی آرام؛ بلکه در میانِ راه، زیرِ آفتابِ سوزانِ رسالت، در سایهی پدری که بارِ آسمان را بر دوش داشت. پدرم اندکی دورتر ایستاده بود. مردم پیرامونش حلقه زده بودند. هرگاه سخن میگفت، غوغای قافله فرو مینشست؛ چنانکه گویی باد نیز برای شنیدنِ کلامش از حرکت بازمیایستد. نگاهش را بر مردم میگرداند و من در آن نگاه، چیزی میدیدم که دیگران نمیدیدند. نگاهی شبیهِ وداع.نگاهی شبیهِ مردی که مقصد را میبیند، اگرچه کاروان هنوز در راه است. سالیان پیش، آن روز که آیهی «إِنَّما أَنتَ مُنذِرٌ وَلِکُلِّ قَومٍ هادٍ» نازل شد، هنوز بسیاری از این مردان نمیدانستند هادیِ این امّت کیست. امّا من به یاد داشتم که پدرم دست بر سینهی خویش نهاد و فرمود: «أنا المُنذِر». سپس دست بر سینهی علی گذاشت و فرمود: «أنتَ الهادی». آن روز، سخن از آینده بود.امّا اکنون آینده از افق برمیخاست.آرام. نزدیک. گریزناپذیر. باد از جانبِ مغرب وزید و پردهی هودجها را به جنبش آورد. صدای زنگِ شتران در وادی پیچید. ساربانان بانگ برداشتند. قافله آمادهی حرکت میشد. علی قِربه را بر زمین نهاد و آخرین قطراتِ آب را در کاسهای چوبین ریخت. نخست آن را به دستِ حسن داد. پسرکم جرعهای نوشید و کاسه را به حسین سپرد. قطرهای از آب بر چانهاش لغزید و بر گریبانِ سپیدش نشست. علی با گوشهی ردا آن را سترد و تبسّمی بر لب آورد. ساربان، شترِ هودج را خوابانید. حیوان نالهای کوتاه کرد و بر زانو نشست. چوبهای هودج به هم ساییده شدند و پردههایش در بادِ گرمِ عسفان به جنبش درآمد. زینب برخاست تا سوار شود. دست بر چوبِ هودج نهاد، امّا دامنِ بلندش زیرِ پایش ماند. علی دست پیش آورد. دخترکم انگشتانِ کوچک خود را در دستِ پدر نهاد و بالا رفت. امّکلثومِ خردسال هنوز پایِ بالا رفتن نداشت. کنارِ رحل ایستاده بود و با چشمانِ درشتِ کودکانه به بلندیِ هودج مینگریست. علی خم شد، او را از زمین برگرفت و بر سینه فشرد. دخترک انگشتانِ کوچکش را در ریشِ پدر گره زد و خندید. آنگاه علی، چنان که شاخهای نورس را از بیمِ گزندِ باد به پناه بَرند، او را در میانِ بازوانِ خویش بالا برد و کنارِ خواهرش نشاند. حسین اصرار داشت بیمددِ کسی بالا رود. دو بار پایش لغزید و بارِ سوم خود را به درون کشید چون نشست، نگاهِ خندانش را به پدرش دوخت حسن واپسین تن بود که به هودج درآمد. پیش از آنکه پرده را فرو افکند، برگشت و مشکِ کوچکی را که کنارِ رحل مانده بود برگرفت تا چیزی از اثاثِ سفر بر خاک نماند. آنگاه علی کاسه را به سویم گرفت. آب، حرارتِ آفتابِ عسفان را به خود گرفته بود امّا هنوز بوی چرمِ قِربه و خنکای چاههای دورِ مکّه را در خود داشت. کاسه را به سویم گرفت و گفت: «بنوش فاطمه.» باد میوزید. شتران برمیخاستند. و قافله، منزل به منزل، به رازی نزدیکتر میشد که هنوز در سینهی آسمان نهفته بود... پدرم بر مرکب نشست. علی در کنارِ او بود. نگاهم میانِ آن دو میرفت و بازمیگشت؛ میانِ خورشیدی که رو به غروبِ عمر میرفت و ماهی که هنوز بسیاری نورش را نشناخته بودند. روزی در پیش است که آسمان، رازِ نهفتهی سالیان را بر زبان خواهد آورد. روزی که هنوز نرسیده است. امّا صدایش را میتوان شنید. #از_خانهی_نور_تا_غدیر #بنتالهدیٰ_حسینی (فحاء) |°@vaght_chai/:)
آقا...حالاوقتچاییـه!)
•| شانزدهم ذیالحجّه، سالِ دهم هجرت |• «آب را آهستهتر قسمت کنید...» صدای علی از میانِ ازدحامِ قا
؛
◈ پینوشت
اگر جایی میانِ قافله، پای واژهای به چشمتان گیر کرد، نگران نباشید. غریبه نیست.
قِربه؛ همان مشکِ آب است.
خِمار؛ همان پوششِ سر.
رَحل؛ همان جهازِ شتر.
گردِ راه را از روی واژهها نتکاندم؛ قافله تازه از بیابان میآید...
•| نیمهشبِ هفدهم ذیالحجّه، سالِ دهم هجرت |•
«مادر... آب...»
صدای آرامِ حسین مرا از خواب بیدار کرد.
چشم گشودم.
خیمه در تاریکی فرو رفته بود و تنها رشتهای از نورِ ماه از شکافِ پرده بر ریگهای کفِ خیمه افتاده بود.
حسینم در کنارم بود. دست بر دیده میکشید..
مشک را برداشتم و قدری آب در کاسه ریختم.
نوشید.
سر بر زانویم گذاشت. و هنوز چند لحظه نگذشته بود که دوباره خوابش برد.
لبخندی زدم.نگاهم به آن سوی خیمه رفت.
حسن در خواب چیزی میگفت.
امکلثوم دستش را زیر گونه نهاده بود.
و زینب، چنان آرام خفته بود که گویی فرشتهای بر بالینش ایستاده است.
دست بر گیسوان حسین کشیدم.
خیمه خاموش بود.
پرده را اندکی کنار زدم.بادِ شب از ریگها میگذشت.
آسمان، پر از ستاره بود؛ ریخته بر گسترهی سیاهِ بیابان.
کاروان در خاموشیِ شب فرو رفته بود و جز زمزمهٔ باد که بر ریگهایِ حجاز میگذشت، آوازی به گوش نمیرسید.
گاه شتری در خواب تکانی میخورد.گاه صدایِ گامِ نگهبانی از دور میآمد. و باز سکوت.
نگاهم به علی افتاد.
اندکی دورتر نشسته بود. تنها. سر به آسمان
چشم از او برنمیداشتم.
سالیان دراز در کنارِ او زیسته بودم.
رنجِ سفرها را با او دیده بودم.
تلخیِ محاصره را.
روزهای بیم را.
و روزهای فتح را.
امّا شگفت آنکه گاه، چون در تاریکیِ شب به او مینگریستم، در دلم احساسی برمیخاست که در نخستین روزهای جوانی برمیخاست؛
چنان که گویی هنوز همهٔ او را نشناختهام.
حسین هنوز سر بر زانویم داشت.
نفسهایش آرام بر دامانم مینشست.
دست بر گیسوانش نهادم.
نگاهم بر رویِ او مانده بود؛ بر گرمای تنِ کودک در میانِ جامههایم.
آنگاه چشمم، بیآنکه بخواهم، از او برگرفت...
و بر تاریکیِ آن سوی خیمه افتاد؛ جایی که پرده آرام در بادِ شبانه میجنبید.
شگفتا از پسرِ ابوطالب
بارها دیده بودم که چون بانگِ نبرد برخیزد و چشمها در جستجویِ پناه بگردد، او پیش از همه گام در میدان نهد.
و بارها دیده بودم که چون شب، دامنِ سیاهِ خویش بر زمین فرو افکند و مردمان در خواب شوند، همان مرد ساعتها بر قدم بایستد و آیاتِ پروردگار را زمزمه کند.
بارها با خود اندیشیده بودم خداوند این دو را چگونه در یک وجود گرد آورده است؟
این صولتِ شیران را.
و آن فروتنیِ بندگان را.
روز، گویی برایِ نبرد آفریده شده بود.
و شب، برایِ عبادت.
قریش، پسرِ ابوطالب را خوب میشناخت.
من این را از نگاههایشان خوانده بودم.
مردم با هر کسی آن اندازه دشمنی نمیکنند.
کینه، اندازه دارد.و کینهٔ قریش نسبت به علی، از اندازهٔ مردمان گذشته بود.
هر خانهای در قریش، خاطرهای از علی داشت.
در خانهای، پدری به دست او بر خاک افتاده بود.
در خانهای، برادری.
و در خانهای، پهلوانی که سالها مایهٔ فخرِ قبیله بود.
هرگاه نامش برده میشد، میدیدم که چگونه چهرهها دگرگون میشود.
گویی زخمی کهنه را از نو میگشودند.
و من از همان روزها دانستم که قریش، علی را بیش از هر مرد دیگری میشناسد.
گاه به زخمهایِ تنش مینگریستم و میاندیشیدم:
چه بسیار شمشیرها که برایِ او از نیام بیرون آمدهاند.
چه بسیار دلها که با شنیدنِ نامش به جوش آمدهاند.
و چه بسیار مردانی که آرزویِ خاموش شدنِ این چراغ را داشتهاند.
امّا هر بار که دشمنانش را به یاد میآوردم، بیش از پیش قدرش را میشناختم.
زیرا مردم با سایهها نمیجنگند.با کوهها میجنگند.
و علی برایِ آنان کوهی بود که راهِ رسیدنشان به رسولِ خدا را بسته بود.
آن شب، چون به او مینگریستم، خاطرهای دور در دلم زنده شد.
سالها پیش، در مکه.آن روزها که اسلام غریب بود.آن روزها که بسیاری از مردانِ نامدارِ قریش از بردنِ نامِ محمد هراس داشتند.
امّا این جوانِ هاشمی، بیآنکه بیمی در دل راه دهد، در کنارِ پدرم میایستاد.
هرچه طوفان سختتر میشد، او استوارتر میگشت.
هرچه دشمنان بیشتر میشدند، یقینِ او افزونتر میشد.
و من از همان روزها دانستم که علی را با دیگر مردان نسبتی نیست.
در چهرهاش وقارِ پیامبران بود.
در بازویش نیرویِ مجاهدان.
در زبانش حکمتی که دل را اسیر میکرد.
و در دلش نوری که خاموشی نمیپذیرفت.
باد از میانِ خیمهها گذشت.
علی همچنان رو به آسمان نشسته بود.
و من ناگهان احساس کردم که امشب، شبِ دیگری است.
نه چون دیگر شبها.گویی چیزی در آسمان در انتظارِ فرود آمدن بود.
چیزی که هنوز نامش را نمیدانستم.
امّا سنگینیاش را حس میکردم.
دلم آرام نمیگرفت.
هرچه به آسمان مینگریستم، این احساس در من نیرومندتر میشد که روزگار به میعادی بزرگ نزدیک شده است.
میعادی که نامِ علی در آن نهفته است.
و هر بار که به چهرهٔ او مینگریستم، این گمان در دلم استوارتر میشد.
گویی آسمان، هنوز سخنی دربارهٔ او دارد که زمین نشنیده است.
سخنی که سالها در سینهٔ وحی مانده.
و اکنون، زمانِ آشکار شدنِ آن نزدیک شده است.
#از_خانهی_نور_تا_غدیر
#بنتالهدیٰ_حسینی (فحاء)
|°@vaght_chai/:)