بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
[#قیصر_امین_پور]
شوق میآمد ،
دست در گردن حس میانداخت!
فکر بازی میکرد
زندگی چیزی بود
مثل یک بارش عید ،
یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت
صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود ...
[#سهراب_سپهری]
بله ؛
بزرگی آن است که بدانی کجا باید بدرخشی و کجا دربرابر نوری عظیم تر، از ادعای دیده شدن دست بکشی ؛
هم چو کرم شب تابی، که در آغوش خورشید به سکوت نورانی تن می دهد .
[من]
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من بستنی شکلاتی رو به هیچی نمیفروشم 🥲❤️🩹