امروز میخوام براتون یه قصه بگم؛ یک قصه از روزگاری دور…
یک قصه از یک جوان عاشق تبریزی!
قصهی آقا محمدحسین عزیز دل…
محمدحسین کمکم دلدادهی دختر زیبا و نجیب همسایه میشه، میره خواستگاری…
اما پدر دختره به دلایل مختلف قبول نمیکنه!
و طبق برخی از روایات یکیش هم نداشتن مدرک درست و حسابیِ محمدحسین بوده.
محمدحسین هم که دلش میسوزه، میره درس بخونه.
اما همزمان دختر همسایه زنِ یکی دیگه میشه و برای همیشه میره…
محمدحسین هم از غم دوریِ عشقش، درس و زندگی رو ول میکنه!
کمکم میشه شهریارِ شاعر.
و اون دختر همسایه ثریا ابراهیمی میشه پریِ شعرهای شهریار…
و ما این همه شعر دلنشین، مدیون ناکامیِ این قصهایم!
مدیون تقدیر، مدیون همون جداییِ ناتمام…
نظرتون راجب قصهای که گفتم چیه؟!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_juyh1f&btn=وَهم