هدایت شده از ~دریای مواج~
"ما زندهایم به امید"
بدون امید نمیتوان گفت که اصلا زندهایم یا جسمی میرا که روح را به یدک میکشد. داستان فقط شاد بودن نیست، بدون امید زندگی پوچ و بیمعنا میشود. هرکس امید به چیزی دارد، یکی به خدا، یکی به خانواده، یکی به خود، یکی به ماه، یکی به چرخش روزانهی عقربههای ساعت، یکی به زیبایی شفق، یکی به یک لقمه غذای لذیذ، یکی به باریکهی نور که از پنچرهی اتاقش سرک کشیده، یکی هم حتی به تلخیِ شیرین انتقام؛ هرکس بهانهای برای زندگی کردن و یا شاد/غمگین/عصبانی بودن دارد. یکی نخِ امیدش با نسیمی پاره میشود و به درهی مرگ میافتد، یکی هم کلاف امید را محکم حراست میکند. اما گاهی امید از دست میرود. من از نخ یا کلاف حرف نمیزنم، از منبع امید میگویم، همان چیزی که به خاطرش نفس میکشی، صبحها بیدار میشوی و تا شب دوام میآوری. ما زندهایم به امید.
ویین
روز دهم : فکر میکنی میشه بدون امید شاد زندگی کرد ؟
امید ، بذرِ سبز شده در دلِ خاکستر ِ ..
امید ، آوازِ پرندهایه که هنوز در قفس میخونه .
امید ، نقشهی گمشدهای است که راهِ خونه را نشان میده ؛
حتی وقتی همهی جادهها محو شدهاند .
امید ، جرقهای توی تاریکی ِکه آتش را زنده میکند ..
امید ،
دستنوشتههایی که از زیرِ آوار پیدا میشه
و هنوز حرفی برای گفتن داره .
امید ، موجی ِ که برمیگرده
حتی اگر اقیانوس آرام باشه .
امید ، سایهی درختی ِ که هنوز ریشه داره ..
امید ، نه یک چراغِ روشن
بلکه جرئتِ روشن کردنِ چراغ ِ ؛
وقتی که حتی نفت هم باقی نمونده .
نیما یوشیج داره بهم میگه :
"بعد از هر خیال امیدی جست
هر امیدی خیال بود نخست "
آدمها با خیال زنده ان ؛
تا وقتی که خیال میکنن امید در حال رشد کردنه
و وقتی که رشد کنه ثمرهاش شادی ِ ..
بدون امید زندگی پرندهایه که احتمالا بالهاش
کنده شده * ..
هدایت شده از ᯓᡣ𐭩 Isolophilia
بچهها ی عزیزی فردا عمل داره اونقدر برام مهمه که دارم ازتون خواهش میکنم براش از ته دلتون دعا کنید میشه هرکس این پیامو میبینه براش دعا کنه
هم این پیام هر جایی که میتونه فور کنه که بتونن براش دعا کنن؟
ویین
" چالشنوشتن "
روز یازدهم :
سهشخصیت داستانی رو نام ببر که دوستداری جاشون باشی .. چرا ؟
امروز اینگونه در دفترم نوشتم .
" دلم میخواد گریهکنم ! آه ! "
دلم میخواست گریهکنم
چون میزانتلاشم مهمنبود..
دیگر نمیدانم باید چهمقدار تلاشکنم
تا خوبباشم .. برای همه !
برای تمامآنکسانی که باآنها معاشرتدارم .
بعضیافراد هستند که میفهمند ..
تلاشهایم را درکمیکنند .
اما میدانم برای گروهی از افراد هرچقدر
هم که بدوم ؛ کافی و خوب نیستم .
هدایت شده از شاید من!
روز یازدهم چالش نوشتن:
سه شخصیت داستانی رو نام ببر، که دوست داری جاشون باشی؛ و دلیلش...
سوال جالبیه؛ اگر قبلاً بود، شاید میگفتم دانیار... دانیال... هستی... میثم... و کلی شخصیتهای دیگه. کلی.
ولی الان... الان واقعاً فکر نمیکنم شخصیتی توی ذهنم باشه که بخوام کلاً جاش باشم. شاید، حالا که یادآوریش شد، نهایتاً دانیار رو ترجیح بدم. یکی از الگوهام. الگوهایی که تبدیل به واقعیت نشدن و بلعکس، من دارم برعکس اونا عمل میکنم!
دانیار شخصیتش برام اسطوره بود؛ همونجور که دیاکو برای شاداب...
شخصیت تلخ، سرد، یخزده؛ ولی حس عمیق نیاز به حضور برادر(تنها فرد باقیمونده از خانوادش)، خانواده و عشق توی زندگیش. مرد. عشق بلد(نه فقط برای جنس مخالف، بلکه برای خانواده).
و کلی ویژگیهای مثبت و منفی دیگه...
اگر قرار باشه یه روزی، جای یه شخصیت داستانی باشم، دوست دارم برای یکبار هم که شده، واقعاً دانیار بودن رو تجربه کنم. سرد بودن رو، تلخ بودن رو، واقعی و رک بودن رو، تنها بودن رو، دیوار داشتن دور حریم خصوصی و خودم رو، جواب پس ندادن به هیچکس رو، مسکوت بودن رو، بینیاز بودن رو...
جواب من برای امشب اینه...:)