هدایت شده از شاید من!
روز یازدهم چالش نوشتن:
سه شخصیت داستانی رو نام ببر، که دوست داری جاشون باشی؛ و دلیلش...
سوال جالبیه؛ اگر قبلاً بود، شاید میگفتم دانیار... دانیال... هستی... میثم... و کلی شخصیتهای دیگه. کلی.
ولی الان... الان واقعاً فکر نمیکنم شخصیتی توی ذهنم باشه که بخوام کلاً جاش باشم. شاید، حالا که یادآوریش شد، نهایتاً دانیار رو ترجیح بدم. یکی از الگوهام. الگوهایی که تبدیل به واقعیت نشدن و بلعکس، من دارم برعکس اونا عمل میکنم!
دانیار شخصیتش برام اسطوره بود؛ همونجور که دیاکو برای شاداب...
شخصیت تلخ، سرد، یخزده؛ ولی حس عمیق نیاز به حضور برادر(تنها فرد باقیمونده از خانوادش)، خانواده و عشق توی زندگیش. مرد. عشق بلد(نه فقط برای جنس مخالف، بلکه برای خانواده).
و کلی ویژگیهای مثبت و منفی دیگه...
اگر قرار باشه یه روزی، جای یه شخصیت داستانی باشم، دوست دارم برای یکبار هم که شده، واقعاً دانیار بودن رو تجربه کنم. سرد بودن رو، تلخ بودن رو، واقعی و رک بودن رو، تنها بودن رو، دیوار داشتن دور حریم خصوصی و خودم رو، جواب پس ندادن به هیچکس رو، مسکوت بودن رو، بینیاز بودن رو...
جواب من برای امشب اینه...:)
ویین
روز دوازدهم : چرا مینویسیم ؟
هیچهنگام مقصودم را از نوشتن نفهمیدهام ؛
گاهی اوقات دلم میخواسته..
گاهی اوقات بنا به درخواست دیگران بوده ..
گاهی اوقات تکلیفی بوده که باید ارائه میشده ..
و هزاران گاهی اوقاتدیگر ..
درآغاز نوشتن به متحمل شده بود و من ناگریز بودم از ننوشتن .
و همین امر سبب اینشده که از وقتی یادگرفتم
الف و ب چیست نوشته باشم .
همیشه نوشتن را با ذوق و شوق انجام میدهم
و دوستش دارم .
اما چرایی اینموضوع ایناست که
من تنها با کلماتم میتوانم با دیگران ارتباط
صحیح برقرار کنم ؛ بدون کلمات و
جملات و جستارهای گاهوبیگاه انسانیهستم
که از نعمت ِحرف زدن سلب است .
امروز هم از هیاهوهای شهرم و احوالاتم
فرار کردم به آغوش بزرگی ؛
به آغوش آقایامامرضا .
ویین
امروز هم از هیاهوهای شهرم و احوالاتم فرار کردم به آغوش بزرگی ؛ به آغوش آقایامامرضا .
معتقدم بعضیچیزها روزیهایی است
که کریمانه بهتو اعطا شده ..
تو آنهارا مستقیما نخواستی و یا شاید جرقهای در اعماق وجودت بوده ..
اما به آن دچار شدی .
راستش را بخواهید فکر میکنم
انسان ِضعیفی هستم
که توانایی مقابله با چیزهای
گوناگون را گاهی اوقات
از دست میدهم ..
خیلی اوقات ترسیدهام
خیلی اوقات گمشده ام ...
قبلتر ها ظاهرم را حفظ میکردم
و با هزاران مشقت ادامه میدادم ...
اما حال فقط فرار را بلدم .