امروز شبیه آبیخانومی شدهبودم
که قبلا پایمتنهام امضاش رو میزدم .
هم خودم آبی بودم ، هم آسمون☁️ ..
و هم هر شیدیگهای که امروز سر راهم قرار گرفت .
کدرم کمی بخاطر اتفاقات شب ِ گذشته
ولی میدونم امامِمهربونم امروز به صورت ویژه به خطوط غمم زل زده ( :
غم وجودم را احاطه میکند ..
معلم تاکید میکند که جلسه دیگر ،
جلسه آخر است .
یعنی این دوره از زندگیهم قرار است
جایش را بهدورهء بعدی بدهد .
ویین
غم وجودم را احاطه میکند .. معلم تاکید میکند که جلسه دیگر ، جلسه آخر است . یعنی این دوره از زندگی
هنوز تمام نشده دلتنگ میشوم .
دلتنگ برای همچای ها و چایهایپرتفاله ..
برای اینروزها توماری در ذهنم نوشتهام..
کلمات هستند تا که در دوارن مناسبی
بنویسمشان .
ویین
برای اینروزها توماری در ذهنم نوشتهام.. کلمات هستند تا که در دوارن مناسبی بنویسمشان .
چه خوشخیالانه ..
مدتهاست کلماتم را سرکوب میکنم .
دیشب " چراغهارا من خاموش میکنم "
را به اتمام رساندم ..
با کتاب پرواز کردم .. با کلاریس به گلهای نخودی
نگاه کردم .. از حمله ملخها ترسیدم ..
منتظر جمعهماندم تا در باشگاه گلستان با دوقلوها کباب بخورم ..
و اگر میگویم پرواز کردم ؛ واقعا حس پرواز را داشتم ( :