eitaa logo
وی‌ین
82 دنبال‌کننده
495 عکس
47 ویدیو
2 فایل
« و اقداره‌ُمحاطه‌باللطفه » . _ ✨؛ وی‌ین ؟ " جایی‌برای‌فراموش‌نشدن ِ احوالات‌آدمی . " https://abzarek.ir/service-p/msg/2493502 • | صرفا از مشغولات ذهنم می‌گویم .
مشاهده در ایتا
دانلود
در میان خودم و مسئله‌زمان و صفحات‌کتاب گم‌شده‌بودم .. بعضی مسائلِ درکتاب مانند کشیده‌ای بر روی‌ذهنم‌و‌تفکرانم می‌نشست . مادرم اطلاعیه‌ای را نشان‌داد : " نگاه‌کن خاله‌‌فرستاده گفته‌بیاین ماهم هستیم .. فقط ساعتش رووو ..۱/۳۹ عه ؟ یعنی چی ؟ " بعد از مدت‌ها باز بی‌آنتنی‌محله‌را حس‌کردم .. دریغ‌‌ازدر دسترس‌بودن‌خاله ! بعد‌از یک‌عالمه‌سر و کله‌زدن بین یک‌ونیم و یک‌تاسه مانده‌بودیم .. عزم رفتن‌کردیم .. حداقل از بابت ساعت‌یک بودنش مطمئن‌بودیم ! برای" او " کادوی‌تولدی که وقت‌نشده‌بود باهم جشن بگیریم را برداشتم .. بعد ازیک‌سال هم‌دیگر را‌دیده‌بودیم و لب‌هایمان‌می‌خندید . تشکری‌بابت دعوت‌کردنمان ‌ به آن‌مجلس به‌خاله بدهکار شدم . من و او همان‌افرادی بودیم که خیابان‌هارا باهم متر کرده‌بودیم .. باهم شکست‌خورده‌بودیم .. باهم پیشرفت کرده‌بودیم و در نهایت برای مدت‌دوسال برای تمام‌موارد‌زندگی فقط ما دونفر بودیم ! بعد از تمام‌شدن‌مجلس سمت‌دریاچه رفتیم و من تصمیم گرفتم تولدش را قضا به‌جا آورم .. درراه از همه‌چیز گفتیم ... آنلاین‌شاپی که راه‌اندازی کرده بود .. دانشکده‌هنر و دانشگاه‌شریف و حال‌و‌احوال محرمی‌اش .. سریال‌هایی که دیده بودیم .. شرط ازدواجمان .. اخراج شدن فلانی از فلان‌جا .. و تمام‌عناصری که بود . تمام‌فروشگاه‌های بام‌لند را متر کردیم .. بر آینه‌هایش لبخند زدیم و بر اجسام موردعلاقمان برچسب مال‌من است زدیم برای روزی که پولدار شدیم ! تولدش را کنار باغچه‌ای با دواسلایس کیک‌به‌جا آوردیم . دواسلایس کیک و لبخند و لبخند و لبخند . تا ساعت ۸‌ونیم کل دریاچه‌را دور زدیم .. بازی کردیم .. خندیدیم .. و برای مدتی کوتاه رفع دلتنگی کردیم ! بعضی‌روزها تا وقتی وجود دارند .. قدرشان را کم می‌دانیم و وقتی تمام می‌شود حسرتش را می‌خوریم ( :
بذارید با عشق زندگیم آشناتون کنم کیرک:
وی‌ین
بذارید با عشق زندگیم آشناتون کنم کیرک:
کیریک بچه‌ها ؛ بچه‌ها کیریک :
هدایت شده از -قُلک-
هربار که از بوی علوفه‌ی تازه لذت می‌برم فکر می‌کنم تو زندگی قبلیم ببعی بودم.
ء | کلید زندگیت‌رو بزن !
https://abzarek.ir/service-p/msg/2212614 بیاین بگین ببینم روزهای آخر تابستونتون رو چجوری می‌گذرونید ؟
وی‌ین
می‌دونم .. می‌فهمم و اول یک‌بغل می‌تونه برات خوب‌باشه ؛ نه ؟ شروع‌ش می‌کنم با یک‌بغل نه یک ضمیمهء‌بغل ! واه واه نبینم دیگه این احساسات منفی و بد رو به‌خودت ربط بدی هاااااا .. چون گاهی ممکنه حالت اونقدرااا هم بد نباشه ولی با گفتن مکررت بهت القا بشه! (شعار نمی‌دم این‌رو جدی بگیرش ؛ من فردی رو دیدم که سالم بوده و قرص‌خور و بیمارستان برو شده سر اینکه به‌خودش القا کرده اینارو .. بگذریم !) اینکه می‌نویسی و می‌دونی با خودت چند‌چندی خیلی‌خوبه و این بنظرم‌تورو می‌تونه صدپله جلو بندازه . گریه‌خوبه‌ .. من خودم یک‌انسان " اشک‌دم‌مشکی " هستم و نمی‌تونم درمورد این موضوع بهت چیزی بگم جز اینکه .. می‌دونم منم درکش کردم و شب‌هایی بوده که گریه‌کردم از سر تنهایی و حجم‌اندوه زیاد ولی جدیدا فهمیدم تا وقتی اون‌بالایی‌عه و امام‌مهربونم هست چرا احساس‌تنهایی ؟ چرا موقعی که پشتوانه‌ای به این‌محکمی دارم احساسات‌بد‌بد سراغم بیاد ؟. منم امیدوارم پاییز بشه و منم معتقدم با اومدن پاییز همه‌چیز زیبا‌تر می‌شه و خدا یجور متفاوت جالبی بهمون‌زل می‌زنه ! * چشمک .