ما خیلی اوقات فقط لایهءرویی ماجرا رو میبینیم ..
و کاملا از محتوا و لایههای زیرین اون ماجرا غافل میشیم !
زمانی این رو متوجه میشیم که با توجه بههمون
دید ِ سطحی تصمیم میگیریم .
هدایت شده از رآدیو سکوت .
من کسیو که دوست داشته باشم خیلی نگاه میکنم. ساعتها با دقت درحالِ نگاه کردن بهشام، وقتی نورِ خورشید نوازشش میکنه یا پر از ذوق و شادیه، وقتایی که داره چیزی رو با جزئیات تعریف میکنه. طوری نگاه میکنم انگار وجودش بزرگترین موهبتِ زندگیمه و گوش کردن و نگاه بهش مهمترین وظیفهم. میخوام با چشمهام ببوسمش، با نگاهم تحسینش کنمو با دقت حالاتش رو تو ذهنم ضبط کنم برای روزِ مبادا.
https://eitaa.com/joinchat/1722090677Cea03ab3196
اینجا پشتصحنهء ویینعه .
مطالب موقت میره اینجا !..
به فنرهایبزرگ ِ کتابم نگاهمیکنم ..
کتاب قطوری که محتویاتش را دوستدارم
و علاقهام هیچگاه به آن کم نمیشود .
احساسقشنگی دارد کتابوفنرهایبزرگش ؛ احساس بزرگشدن .
به پدرم که نشان میدهم میگوید :" برو یکمتن درمورد فنراش بنویس .. " و میخندد .
او خوب این را میداند که دوستدارم نوشتن ِ اینگونه را .
منهم لبخند میزنم و" راستمیگویید"ی
میگویم .
باز به همان کتاب بزرگ نگاه میکنم .
قربون صدقهآدم ِ کوچولویی میرم
که قدمهاشو کوچولو کوچولو برمیداره .
ریز میخندم و رو به مادرم میگم :
" میدونستی نینیمون یک
مجموعه حساب میشه ؟ "
در جواب چجوری مادرم میگم :
" مادرمن ! یک جامعه بر ناز بودنش اتفاق نظر داره
یک مجموعهءتکعضوی که فقطام مالخودمه . "
مادرم چیزینمیگوید .
نگاهم معطوف پاهایش میماند که سعی میکند بدوند .