فاضل نظری در گوشهای از ذهنم میخواند :
" و تو چه میدانی شاید آن ساعت نزدیکباشد .. "
و در سمت دیگر حافظ دلداریام میدهد :
"ای دل غمدیده حالت بِه شود دل بد مکن
وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور "
ویین
دلم تنگاست برای انسانهایزیبا و دوستداشتنی زندگیام .
افرادی که تمام ِپیامهایی که باهم رد و بدل کردید به ۲۵تا ام نمیرسد ولی زیبا و عمیق تو را می فهمند و راحت تو را به خنده می اندازند .
چهارشنبه در راه برگشت در کما فرو رفته بودم یا انسانهای همیشه در ترافیک ِ همت آن روز عجیب بودند ؟
یا شاید انسان بیتوجهی شدم ( :
پیرمردی کهنهینو پوش که سوار دویستشش قرمزرنگش شده بود و برایش کابین دویستشش کوچک و تنگ بود .
و یا رانندهاسنپعجیبی که مرا سوار کرد و نزدیکبود چندمرتبه تصادفی رقم بزند .
و انسانهای عجیب دیگر ...
سیستم آکادمیک خلاقیت انسان را از بین میبرد .
به عبارتی نمی گذارد فکر کنی ؛ به جای تو فکر می کند و تصمیم میگیرد .
راستش را بگویم چیزهای زیادی برای بیان دارم .. کلمات زیادِ ردیف نشدهای وجود دارد اما نمیدانم چرا انسم با نوشتن کمتر از پیش شده .
زمین میچرخد ...
خورشید هم ؛ و به این واسطه روزگار میچرخد .
و من میدانم در تمام این چرخشها
خدایی مارا سخت در آغوش ِرحمت خود گرفته .