وییُن
سید ِشهید ( :
نمیخواستم کلماتم را ردیف کنم ، اما چهکنم که
دلم از غم پارهپاره گشته و چشمانم دیگرخون گریه میکنند .
وییُن
نمیخواستم کلماتم را ردیف کنم ، اما چهکنم که دلم از غم پارهپاره گشته و چشمانم دیگرخون گریه میک
اصلا نمیدانم چهبگویم .. چهکلماتی حال میتوانند قدرتواقعی احساساتم را برسانند ؟
اینروزها زندگی ِسیدحسن و عمادمغنیه را میخوانم .
در سیر ِسیاسی سیدحسن یک آیتالله ِشهید سیدعلی ِخامنهای بزرگ میبینم . آن دونفر علاوه بر اینکه شفیقیکدیگر بودند انگار همدردان بزرگی بودند .