وییُن
داستان ِمن و علاقهام نسبت به
جبههءمقاومتاسلامی لبنان بر میگردد به هنگامیکه
کودکی بودم که دندانهای شیریاش در دهانش خوشدرخشی میکرد...
آنزمان نجوای موردعلاقهءبرادرم سرودهای حزبالله بود
و من گویا ناگریز بودم از شنیدن ایننواها ..
سیدحسننصرالله را از رهبرشهیدمان بهتر میشناختم ...
و حال اگر معرفت ِکوچکی نسبت به رهبرشهیدمان دارم _یا از زبان ِسیدحسن (السیدالقائد)_
از همان مصاحبههای نشریه مسیر با سیدحسن نصرالله است .
سیدحسننصرالله از بچگیتا بهحال برایم یکیاز دستهایخدا بر زمین بوده که خدا با آنبه من مسیر را نشان میداده !
حال اگر بیایم و از این شخصیت ِبزرگوار بگویم شما گمانمیکنید با یک قهرمان ِپیچیدهءهالیوودی طرفید!
اگر تابهحال با " معادلهءنصر " آشنا نشدهبودید ؛
در اولین فرصت بروید و مطالعهکنید این کلمات ارزشمند را و جمهوریاسلامی و قهرمانانش را از نگاهسیدحسن ببینید .
https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=43519
وییُن
او همهچیز را میدانست.همهچیز را ! دروغ است بگویم او مانند آدمزادگان دیگر بود و در غفلت به سر می
روزی داستانیبلند مینویسم ؛
درمورد مردی که همهچیز را میدانست .
میگوید میخواهد چیزی به امانتبدهد به من.. دنبالشمیروم.
روی زمینگودالهایکوچک آب است .
با احتیاط قدم برمیدارم که کفشهایم خیسنشود.دلممیخواهد گریهکنم..شماهم اگربودید دلتان میخواستگریه کنید.به ماشین میرسیم.کیفِ کوچکی را از روی صندلیها عقب میآورد و دستم میدهد .. سفارش میکند که خیلیمراقبامانتیاش باشم.. من هم اطمینان میدهم که بیشتر از آنچه فکرش را بکند مراقبت میکنماز آنکیف کوچک...
او میرود .. احساسمیکنم خیلی دور میرود.
معلمهایم را خیلیدوستدارم.
شاید پوزخندی گوشهءلبتان بنشیند و یا شاید چهرهءتمام معلمانت را از نظر بگذرانید و به آنها در دلتان هزاران برچسب بزنید.
حقدارید! هیچگاه مدرسه تعریف درستی از معلم و جایگاهش به ما ارائه نداده و انتظار دارد ما بتوانیم
دکلمههای روز معلم ، که میگوید" او مانند شمع است " را بفهمیم !
وییُن
معلمهایم را خیلیدوستدارم. شاید پوزخندی گوشهءلبتان بنشیند و یا شاید چهرهءتمام معلمانت را از نظر
من جایی بیرون از مدرسه و سیستم آکادمیک معنی معلم را فهمیدم.کلاس ششم بودم..آن زمان با الههای که زمینیها آنرا معلم صدا میزدند آشنا شدم! قبل از آن و یا در اثنایآشناییام هیچگاه به موضوع معلم توجه نمیکردم ، همهءآنها خوب بودند و شغلشان را انجام میدادند و لابد مانند شمع آب میشدند دیگر.
همین سبب شد زمانی که وارد ِمتوسطهاول شدم
انتظارم از معلمها خیلی متفاوتتر از بقیهءبچههای کلاس شود.از بین آنمعلمها از معلم ادبیات انتظاری دیگری داشتم که خدا مستقیما معلمادبیاتی متفاوت از آنچه انتظارش داشتم روبرویم قرار داد.طول کشید که با معلمهایی که ظاهرا معلم بودند بتوانم ارتباط برقرار کنم هرچند که همهآنهارا دوست داشتم و برایشان احترام خاصی قائل بودم ، به واسطهءهمان اسممعلم.