مریم صدایش را باز میکند..
از حال و هوایاین روزهایش میگوید ؛
دلم برایش تنگ شده بود.
دلم میخواست زنگتفریح بنشینم کنارش و همانطور که نقاشی میکشد با یکدیگر راجبع موضوعات ِبیاهمیت صحبت کنیم و او تفکرات ترسناکش را برایم بازگو کند.
هدایت شده از ابراهیمیغمگین
حدود یکسالی میشه که توی نتفلیکس زندگی میکنم.
البته نه به عنوان بیننده؛ بلکه به عنوان نقش اصلی!
وییُن
آزمون پنجشنبهاست.. چطوری جمعوجورش کنم؟
انگلیسی و عربی و ادبیات و ریاضی ..
خدایمن !
این بغضی که گلویم را بسته آیا به مثابهء غمهایی است که اینروزها به آنها مبتلایم یا کیفر ِبزرگندانستن توست؟
او راست میگفت..بودن ِهمیشگی بعضیاز افراد سبب میشود که در زمانهایی که نیاز به پشتوانه داریم آنها را به یاد نیاوریم و آنهارا پشتوانه خوبی ندانیم.