انسانها دوباره متولد نمیشوند.
از زمان میترسم.راستشرا بخواهید از همهچیز میترسم اما از زمانجور دیگری.جنس ِترسش باتمام ترسهای کوچکوبزرگ زندگیام تفاوتدارد.از آنترسهاست که هرچهبخواهم جلویش قدعلم کنم، سدراهم میشود.همین سبب شده که همیشه احساس ِسنگینی عجیبی داشتهباشم،انگار که چیزی در وجودم سرازیر گشته و پیمانهخود را شکسته باشد.میدانید چهمیگویم،نه؟
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
برای چنلِ درخشانوعمیقِ وین:)
من با هنجارها نمیسازم.
نمیدانم کدام انسانشریفی چیزی را بهعنوان هنجار پایهگذاری کرد.اصلا پایهگذاری و تحمیلشد؟احتمالا نه ...احتمالا از اتحاد دلمردم بوجود آمده و بعدها فیلسوفها با ریشهایبزی و عینکهای نوکبینیهایشان در حالی که رویکاناپه لم داده بودند و دود ماریجوآنا را استشمام میکردند و به منظرهبینظیر شبهای پاریس نگاه میکردند به ذهنشان رسیده چیزی را بنویسند تحتعنوان هنجار و تحمیلشکنند به جامعهءاحمق انسانی ! این تحمیلنون و نمک میشود..درست و شاید گاهی اوقات انقلاب بهپا کند اما
من و امثالم را نمیتواند راضی نگهدارد.شجاعت زیرپا گذاشتنشان را درخیلی از حوزهها ندارم اما حرفها و نقدهای زیادی نسبت به اینموضوع دارم و بغضم را نسبت به اینموضوع ماههاست حملمیکنم.