وییُن
انسانها دلتنگ میشوند و حسرت میخورند،حتی به غلط!
نقطهءشروع نوشتنمن روزنامهءایران بود.
درست است که هیچگاه نوشتههایم چاپنشدند اما چیزهای زیادی بود که در همان ابتدا،درمورد نوشتن و نگاه کردن به نوشتن به عنوان یکهدف یاد گرفتم.
الان که به گذشته و آنروزها فکر میکنم حسرت ِبستری که آنزمان داشتم را میخورم؛اما خب اینها هم هرکدام یکتجربه بودند که ثبت شدند بر داستان ِزندگیام و امیدوارم در آيندهء نهچندان دور به این هدف ِکوچکم یعنی نوشتنبه صورت ِتاثیرگذار بر رویجامعه برسم.
وییُن
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4g7k945&btn=ویین
شوق ادامهدادنتون اینروزا چیه؟
وییُن
شوق ادامهدادنتون اینروزا چیه؟
یا بهقول نظامیعروضی "چه داعیهای در شما پدید آمده" که اینگونه سرپایید؟
هدایت شده از الفِ آزادی.
گاهی فکر میکنم من، پیش از آنکه یک انسان باشم، محصولِ یک خطای جغرافیایی بودهام؛ تبعیدیای که بیآنکه کوچ کرده باشد، از همان آغاز، در تبعید متولد شده است.
درونِ من، چیزی شبیه به یک شهرِ خاموش در حالِ فروپاشیست؛ خیابانهایی مملو از ازدحامِ فکر، و پنجرههایی که سالهاست به هیچ نوری گشوده نشدهاند.
آدمها خیال میکنند تیرگیِ بعضی روحها ذاتیست، اما هیچکس نمیفهمد که تاریکی، گاهی نتیجهی سالها خفهماندن زیرِ سقفیست که سیاست، جغرافیا و تقدیر، مشترکاً بر سرت آوار کردهاند.
خستهام از اینکه زندگیِ من، همواره حاشیهی تصمیمهایی بوده که دیگران گرفتهاند؛ از اینکه سرنوشتِ یک انسان، اینگونه بازیچهی مرزها، پرچمها و جنونِ قدرت شود.
انگار ما را نه برای زیستن، که برای تحملکردن ساختهاند.
و بدترین بخشِ ماجرا این است که آدم، به مرور، حتی به اندوهِ خود هم عادت میکند؛ مثل زندانیای که پس از سالها، دیگر برای آزادی هیجانزده نمیشود، چون دیوارها را، جزئی از وجودِ خویش پنداشته است.
از رفتار تحقیرآمیز گروهی با گروه ِدیگر خستهام
چرا تفاوتهارا قبول و به زندگی ، بدون خودبزرگبینی عادت نمیکنیم؟
هدایت شده از وییُن
وییُن
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4g7k945&btn=ویین
واقعا این دنیا چیزی جز بازی نیست بخوای سرگرمش بشی به فنا میری