امروز اولین تلاشهای برادرمرو برای
راه رفتن دیدم ؛
دو قدم ِکوچیک ، ولی باعث خوشحالی .
لباش میخندید با اینکه بعد از دوقدم افتاد .
ویین
امروز اولین تلاشهای برادرمرو برای راه رفتن دیدم ؛ دو قدم ِکوچیک ، ولی باعث خوشحالی . لباش میخندید
مهم نیست چقدر دوقدم ،
دوقدم جلو رفتیم ُ
بعدش افتادیم .
مهم اون تلاش ؛ زمان
و مقدار انگیزهای که خرج همون دوقدم کردیم .
یک کلمه میتونه گاهی اوقات
امید آدم رو از فرش به عرش برسونه
و دوباره سرپاشکنه * ..
احتمالاً دنیا باید همانجا میایستاد!
باید از دویدن خسته میشد.
باید کفشهای وصلهپینهاش را در میآورد
و زانو میزد کف زمین .
و در آخر دستهایش را میگذاشت پسِ سرش!
تسلیم میشد و باخت میداد.
همانجایی که شبها زیرِ طاقِ خانه ، رختخوابها را خیاری پهنِ فرش میکردیم.
تشکها را موازی باهم توی هال میچیدیم و حتیٰ گاهی جا کم میآوردیم!
همانجایی که سرِ پتوی نرم و بالشتِ پَر دعوایمان میشد.
همانجایی که روی پهلو کیپ تا کیپ میخوابیدیم
تا خروسخوانِ صبح!
شانه به شانه و نفس به نفس.
خوابمان تخت بود و پلکهایمان گرم.
رویاهای شیرینی در سرمان میجُنبید
و کابوس آفتابی نمیشد.
همانجا که خانه و متراژش مهم نبود
، بلکه آدمهایش مهم بودند!
آدمهایی بیشیله پیله و بیتجمل.
باید دنیا در همان نقطه میایستاد!
عرق از پیشانی پاک میکرد و از رقابت کنار میکشید. ما باید در همان لحظهها میماندیم، تا ابدیت...
ویین
احتمالاً دنیا باید همانجا میایستاد! باید از دویدن خسته میشد. باید کفشهای وصلهپینهاش را در می
https://eitaa.com/mottlaq/254
پس مینویسیم :
تسلیم میشد و پایانش را میپذیرفت ؛
که بیشک بهترین پایان بود ( :
ویین
کاش از آخرین فرصتها غافل و بیخبر نبودیم !
مثلاً میدانستیم تا آخرین ملاقات
با کسی که دوستش داریم
چند شبانهروز باقی مانده .
یا آخرین مُهلت در چه
تاریخ و ساعتی فرا میرسد...
اینطوری بیشتر آغوش میقاپیدیم ؛
بیشتر نگاهمان را به چشمهایش
سنجاق میکردیم .
بیشتر لبخند بر لبانش میدوختیم!
یا حتیٰ قدرش را
کمی بیشتر میدانستیم...
ورودی های ذهنمان تاثیر بسیار
زیادی در نوع رفتارمان دارد ؛
نوع حرف زدنمان ؛
نوع برخوردمان با وقایع دور ُبرمان ...