خاک و ستاره
من خاکم. خاکی که از خاک خلق شده. انسانها مردند، جسدها روی هم افتادند، خاک بیشتر و بیشتر شد. اینجا شد سیارهی خاکی. یا دقیقتر بگویم، سیارهی انسانی. انگار نه انگار که نفس کشیده بودند.
ـ
همه رویا دارند. جهان خودشان را دارند. انسانها دوست دارند جاودانه باشند؛ اما همهشان میمیرند گویا که از آغاز مرده بودند. خونشان ریخته شد، تکه تکه شدند. جهان به کارش ادامه داد. انگار نه انگار که زندگی کردهاند.
ـ
هشت میلیارد؟ زیاد نیست؟ هشت میلیارد انسان؟ میفهمی چقدر است؟ چه کسی این همه آدم را شمرده؟ هشت میلیارد انسان که از خاک به وجود آمدند و به خاک برمیگردند. انگار نه انگار که روزی کسی دوستشان داشته.
ـ
من دوست ندارم خاک باشم. اصلا این سیاره را برای زندگی نمیپسندم. این کالبد انسانی را هم برای روحم نمیپسندم. فضای بین ستارگان را نگاه کن. به نظرت پشت ستارگان چه خبر است؟ یعنی خدا آنجاست؟ جبرائیل و میکائیل؟ بهشت و جهنم؟ مگر خدا کنار رگ گردن نبود؟ پس پشت ستارگان چه خبر است؟
عمق دریا چی؟ منظورم عمق ناشناخته دریاست. یعنی پری دریایی آن زیرها هست؟ میگویند آنقدر تاریک است که نمیشود دید. شاید زیر تاریکیها روشنایی باشد. مگر کسی آنجا را رفته؟
ـ
اما من خاکم. نه به روشنی ستارگانم نه به خاموشی عمق آب. خاک بودن را نمیپسندم، حیف که راهی نیست تبدیل به چیز دیگری شد. من میمیرم. انگار نه انگار که زاده شدهام.
اِلآی وصالی
#نوشته_آبی
*دفترچۀ ولنسی!
تروخدا باهام درمورد این حرفای فلسفی و مذهبی و احساسی و هرچیز دیگهای نزنین.
آخرین باری که احساسی مثل الان داشتم ۴۰ دقیقه متوالی گریه کردم. اما الان؟ هوم.
https://eitaa.com/maybe_writer/15261
هی واقعا زیبا نیست! پر تضاده و اشتباهاتش رو دارم میبینم، چهارتا اشتباه واضح داره. و خب دوست ندارم درستش کنم مرسی ممنون.