نمیدونم چرا اون شب یهجوری دلم گرفت که میخواستم کل مسیر رو گریه کنم.
انگار یه چیزی ته دلم گفت:
«اینا اتفاقی نیست.»
از اون روز به بعد، هرجا میرفتم، یه گوشهی ذهنم منتظر یه نشونه بود.
تا رسیدیم به مشهد…
اونجا از امام رضا(ع) یه چیزی خواستم که منتظر بودم یه نشونهی کوچیک بهم بدن
روز آخر، چون اتاقها رو تحویل داده بودیم، تو نمازخونهی محل اسکان نشسته بودیم.
همینجوری داشتم اطراف رو نگاه میکردم که چشمم افتاد به دیوار…
اما قصه همینجا تموم نشد.
دیشب، تو یادوارهی شهدای شهرمون، یه بستههایی پخش میکردن، که تو هر کدوم یه پاکلیدی بود.
هرکی عکس یه شهید داشت:
اونجا بود که فهمیدم این مسیر فقط یه سری اتفاق پشتسرهم نیست ..
حس کردم این مسیر،
این تکرار اسم،
این دوباره دیدن یه چهره،
این نشونههای ریز و بیصدا،
همهشون یه جور حرف زدنن.
حرف زدنِ کسی که جسمش نیست؛
ولی حضورش از خیلی زندهها واقعیتره!
و راستش…
من آدم کاملی نیستم،
پر از ضعف، پر از اشتباه، پر از جاهایی که میتونستم بهتر باشم و نبودم.
ولی با همهی اینا،
یه چیزی رو با چشمِ دل دیدم:
اگه یه شهید تو زندگیت قدم بذاره،
اگه یه جوری باهاش مانوس بشی،
اگه حتی فقط یه بار اسمش بیدلیل تو مسیرت قرار بگیره…
دیگه رهات نمیکنه.
تو شلوغی این دنیا،
تو مسیرای لغزنده،
تو لحظههایی که آدم ممکنه از خودش دور بشه،
یهجوری دستت رو میگیره
که حتی خودت هم نمیفهمی چطور دوباره سرپا شدی.
من اهل توصیه نیستم،
در حدش هم نیستم.
فقط خواستم اینو بگم:
گاهی خدا یه شهید رو میذاره کنار آدم،
نه برای اینکه معجزه کنهها،
برای اینکه یاد آدم بندازه
که تنها نیست…
و هیچوقت هم نبوده🫀(: