از همون پیامایی که میگن: «نیت کن و یکی از کارتپستالهای شهدا رو باز کن ببین کدوم شهید برات پیامی داره.»
منم همینجوری، بیهیچ دلیل خاصی، رفتم سراغ کارت سیزدهم.
وقتی بازش کردم، عکس یه شهید بود…
چهرهای که تا حالا ندیده بودمش ولی خیلی دلنشین و آروم بود، فقط یادم موند اسم مستعارش «حسین نصرتی»ـه و همینجوری تو ذهنم موند.
اون لحظه گذشت
نه تحقیق کردم، نه کنجکاو شدم بدونم ایشون کیه؟!
نمیدونم چرا اون شب یهجوری دلم گرفت که میخواستم کل مسیر رو گریه کنم.
انگار یه چیزی ته دلم میگفت:
«اینا اتفاقی نیست.»
از اون روز به بعد، هرجا میرفتم، یه گوشهی ذهنم منتظر یه نشونه بود.
تا رسیدیم به مشهد…
اونجا از امام رضا(ع) یه چیزی خواستم که منتظر بودم یه نشونهی کوچیک بهم بدن
روز آخر، چون اتاقها رو تحویل داده بودیم، تو نمازخونهی محل اسکان نشسته بودیم.
همینجوری داشتم اطراف رو نگاه میکردم که چشمم افتاد به دیوار…
اما قصه همینجا تموم نشد.
دیشب، تو یادوارهی شهدای شهرمون، یه بستههایی پخش میکردن، که تو هر کدوم یه پاکلیدی بود.
هرکی عکس یه شهید داشت:
اونجا بود که فهمیدم این مسیر فقط یه سری اتفاق پشتسرهم نیست ..
حس کردم این مسیر،
این تکرار اسم،
این دوباره دیدن یه چهره،
این نشونههای ریز و بیصدا،
همهشون یه جور حرف زدنن.
حرف زدنِ کسی که جسمش نیست؛
ولی حضورش از خیلی زندهها واقعیتره!
و راستش…
من آدم کاملی نیستم،
پر از ضعف، پر از اشتباه، پر از جاهایی که میتونستم بهتر باشم و نبودم.
ولی با همهی اینا،
یه چیزی رو با چشمِ دل دیدم:
اگه یه شهید تو زندگیت قدم بذاره،
اگه یه جوری باهاش مانوس بشی،
اگه حتی فقط یه بار اسمش بیدلیل تو مسیرت قرار بگیره…
دیگه رهات نمیکنه.