اونجا بود که فهمیدم این مسیر فقط یه سری اتفاق پشتسرهم نیست ..
حس کردم این مسیر،
این تکرار اسم،
این دوباره دیدن یه چهره،
این نشونههای ریز و بیصدا،
همهشون یه جور حرف زدنن.
حرف زدنِ کسی که جسمش نیست؛
ولی حضورش از خیلی زندهها واقعیتره!
و راستش…
من آدم کاملی نیستم،
پر از ضعف، پر از اشتباه، پر از جاهایی که میتونستم بهتر باشم و نبودم.
ولی با همهی اینا،
یه چیزی رو با چشمِ دل دیدم:
اگه یه شهید تو زندگیت قدم بذاره،
اگه یه جوری باهاش مانوس بشی،
اگه حتی فقط یه بار اسمش بیدلیل تو مسیرت قرار بگیره…
دیگه رهات نمیکنه.
تو شلوغی این دنیا،
تو مسیرای لغزنده،
تو لحظههایی که آدم ممکنه از خودش دور بشه،
یهجوری دستت رو میگیره
که حتی خودت هم نمیفهمی چطور دوباره سرپا شدی.
من اهل توصیه نیستم،
در حدش هم نیستم.
فقط خواستم اینو بگم:
گاهی خدا یه شهید رو میذاره کنار آدم،
نه برای اینکه معجزه کنهها،
برای اینکه یاد آدم بندازه
که تنها نیست…
و هیچوقت هم نبوده🫀(: