#قسمت -پنجم-الهام
الهام که از اعتیاد پدرش خیلی رنج کشیده بود اینها براش مهم نبود فقط وفقط اینکه اون معتاد نبود براش کافی بود و همه ی اطرافیان با این ازدواج مخالف بودن جز خود الهام ومادرش وقتی کارهای عقد داشتند انجام می دادند متوجه شدند که وجود پدر الهام ضروری هست لذا همه به دنبال پدر راه افتادن اما مدتی بود که هیچ کس اون و ندیده بود از همه جا سراغ گرفتن همه بیمارستان ها اما اثری ازش نبود که نبود و به ناچار رفتند سراغ بهشت رضا اونجا بود که فهمیدن پدر سه ماه پیش فوت کرده و شهرداری اونو به خاک سپرده همه از این قضیه شوکه شدن تا مدتها همه مات و مبهوت بودن برای پدر یک مراسم عزاداری کوچکی گرفتن الهام باورش نمی شد که پدرش توی غریبی وبی کسی فوت کرده براش خیلی سخت بود اما بقیه اون دلداری می دادن بعد چند ماهی مادربرای عقد الهام از مادر بزرگ اجازه گرفت مادر بزرگ مخالف بود اما مادر اونو راضی کرد و مراسم عقد خیلی کوچیکی برگزار شد.
الهام احساس خوشبختی می کرد و از ازواجش خیلی راضی بود
همه چی خوب عالی به نظر میرسید شوهرش بچه ی تهران بود و اینجا دانشجو بود ویک واحد اپارتمان داشت که بعد از عقد داد به اجاره داد تا بتونه سر فرصت یک کار خوب پیدا کنه, اجاره خانه یک کمک خرج بود اما کافی نبود اونا دو سالی توی عقد بودن اما نمی تونستن مراسم عروسی بگیرن و در اخر الهام از مادر شوهرش کمک خواست اون بنده خدا هم از این قضیه خیلی ناراحت بود . و دست خودشم خیلی تنگ بود اما هر جور بود با وام و قرض مراسم عروسی رو فراهم کرد اما شوهر الهام مخالف بود چون کار درست حسابی نداشت و نمی تونست اجاره خونه بده الهام خواست که به خونه خودش برن و زندگی کنن که اونم نمی شد چون یک مقداری پول رهن گرفته بودن که نمی تونستن پس بدن به ناچار مادر الهام اثاث خودش رو جمع کرد و جهیزیه الهام رو چیدن و قرار شد بعد مراسم عروسی جهیزیه جمع بشه تا شوهرش برود سر کار,
مراسم عروسی برگزار شد و همه چیز به خوبی خوشی به پایان رسید اثاث الهام جمع شد وبه انباری انتقال دادن وزندگی مثل قبل ادامه پیدا کرد همه برای شوهر الهام دنبال کار بودن جز شوهرش اصلا به فکر کار نبود تا این که شوهر عمه الهام یک کار خوب برای شوهرش پیدا کرد اما شوهرش مخالفت کرد ونمی خواست برود. الهام ازش خواهش کرد برود و بهش گفت تو خدا برو من از اینکه هنوز با خانواده م زندگی می کنم نا راضی هستم با اصرار زیاد الهام, بالاخره شوهرش رفت سر کار یک ماه نکشید که دیگه نرفت سر کار الهام خیلی ناراحت بود که شوهرش نمیره سر کار و سر بار مادرش هستند با خودش فکر کرد اگر بچه دار بشن شاید شوهرش به خودش بیاد .
الهام بچه دار شد اما اوضاع مثل سابق بود به زور یک کار پیدا می شد دو روز می رفت دیگه نمی رفت الهام بچه دومش و سومش هم به دنیا امدن اما هنوز با مادرش زندگی می کردن الهام می رفت توی انباری و به جهیریه اش نگاه می کرد و آه می کشید چقدر دوست داشت اونا رو استفاده کنه
برای الهام زندگی خیلی سخت شده بود فکر می کرد چقدر جلوی مردم خار و پست شده
https://eitaa.com/vaqhei
🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸🌹
با نام رضا به ســـینه ها گل بزنید ، با اشک به بارگاه او پل بزنید،
فرمود که هر زمان گرفتار شدید، بردامن ما دست توسل بزنید . . .

ولادت با سعادت هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت حضرت ثامن الحجج علی بن
موسی الرضا علیه السلام بر شما مبارک باد
🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸🌹🌺🌸🌹https://eitaa.com/vaqhei
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز چهارشنبه حرم نائب زیارت همه تون بودم حال هوایی خوبی بود جاتون خالی
#قسمت-ششم- الهام
زندگی هر روز برای الهام سخت و سخت تر می شد .
یک روز که همه راه ها رو به روی خودش بسته دید و از شوهرشم نا امید شد. تصمیم گرفت خودش بره سر کار به یک اداره کاریابی رفت وثبت نام کرد و قرار شد باهاش تماس بگیرن الهام هیچ شانسی برای استخدام نداشت نه سواد درست حسابی داشت نه به کامپیوتر آشنایی داشت .
ولی بازم امیداور بود یک کاری براش پیدا بشود , وقتی موضوع رو به همسرش و مادرش گفت، اونا حسابی ناراحت شدند وگفتن بچه هات رو چه کی می خواد برات نگهداری کنه لازم نیست بری وباید بری انصراف بدی ناچار الهام دور سر کار رفتنم خط کشید الهام از اینکه سر بار مادرش بود ناراضی بود وعذاب می کشید اما شوهرش خیلی هم راضی بود و می گفت تو هم توی این خونه سهم داری ما اینجا سر بار نیستیم .
یک روز گرم تابستان از تهران تماس گرفتن و خبر دادن مادر شوهر الهام خیلی حالش بده و اونا بدون وقفه راهی تهران شدند . توی راه که بودن , متوجه شدن مادرشوهرش به رحمت الهی رفته .
اونا خودشون به مراسم خاکسپاری به موقعه رسوندن تمام مراسم عزاداری به پایان رسید و برگشتن به مشهد مدتی نگذشت که خواهر شوهر و برادرشوهر اش خواستن تقسیم ارث و میراث کنن خونه اونا هم توی مشهد مال مادرشوهرش بود که الان باید تقسیم می شد .اوضاع بد بود بدتر هم می شد چون دیگه خرج خورد خوراک هم دیگه نداشتن تمام اموال تقسیم شد و مقداری پول دستشون گرفت الهام خواست تا با اون یک خونه ی کوچیکتر بخرن توی یک محله پایین تر ,اما شوهرش مخالفت کرد و پول رو گذاشت توی بانک که سود بگیره اما اون که خیلی بی پولی کشیده بود اصل پول رو هم هر ماه برمیداشت و هی بریز و بپاش می کرد، هر روز مهمانی می دادن کلی وسیله برای خونه خریدن حسابی با پولی که براشون مانده بود خوشگذارنی می کردن .
شوهر الهام با دوسه تا از دوستای صمیمیش رفت بیرون شهر برای تفریح ساعت که از ۹ که گذشت الهام دلشوره عجیبی گرفت چند بار رفت تا گوشی برداره وبهش زنگ بزنه اما ترسید چون بهش گفته بود با من تماس نگیری ساعت ده شد دیگه طاقت نیاورد وگوشی رو برداشت وزنگ زد اما گوشیش خاموش بود دیگه بیشتر از قبل نگران شده بود با اون دوستاهای که با شوهرش بودن زنگ زد ولی اونا هم گوشیشون جواب نمی دادن ساعت خیلی دیر می گذشت انگار هر یک دقیقه برای الهام یک سال می گذشت ساعت پنچ صبح بود که گوشی الهام به صدا در امد خیلی سریع جواب داد .بله ,یک خانم اون ور خط بود . خانم ناشناس پرسید این خط مال همسر تون هست الهام با نگرانی جواب داد بله چطور مگه ,خانم جواب داد من پرستار بیمارستان امدادی مشهد هستم الان این اقا رو اوردن اینجا که این گوشی همراهش بود با شما تماس گرفتم تا اطلاع بدم همسرتون اینجا بستری هست .
(تمامی داستان های این کانال واقعی میباشد.)
ارتباط با ما B2n.ir/r01191
https://eitaa.com/vaqhei
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من ولای مرتضی با شیر از مادر گرفتم
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبتهای عمیق و ژرف عارف بزرگ الهی حضرت آیت الله حائری شیرازی (رضوان الله علیه ) پیرامون مساله حجاب
👆👆👆👆👆👆👆👆👆
https://eitaa.com/vaqhei
♦️چند جرعه بنوشیم از حکمت نودویکم نهجالبلاغه
🔹تا همین چند سال پیش، یکی از کلمات پرکاربرد جوانها «دپرس» بود. دپرسها حال نداشتند بیرون بروند، حوصله نداشتند کاری را شروع کنند، شوق و انگیزهای نداشتند فیلم و سریالی ببینند. دپرسها دورهای بدحال میشوند. افسرده و لاجون زل میزنند به ساعت تا زمان بگذرد.
🔹امیرالمؤمنین علی علیهالسلام میفرماید: «إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ، فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکَمِ؛ این دلها هم مثل بدنها گاهی ملول میشوند، برای آنها سخنان حکمتآمیز آماده کنید».
🔹از قدیم، قبض و بسط حال موضوع بسیاری از طبابتها و درمانها بوده. افسردگی روز به روز انواع مختلفی پیدا میکند و حتی زندگی میگیرد. بعضی روزها و بعضی ساعتها بی هیچ دلیلی دپرس میشوی. زمان کند میگذرد، دلگیر و خستهای و قلبت بسته است. راه باز شدن قلب، شنیدن سخن حکیمانه است. حکمت ۹۱ نهجالبلاغه میگوید.
#نهج_البلاغه_بخوانیم
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸️اعضای حرام گوسفند را بهصورت
تصویری و زنده ببینیم.
به یکدیگر آگاهی بدهیم.
🤔 اعضای حرام گوشت گوسفند، بیشتر از آن چیزی است که غالب افراد می دانند
🔻متاسفانه جمع کثیری از جمعیت مومنین ناخواسته گرفتار حرام خواری میشن برای همه بفرستید تا یاد بگیرند
#نشر_دهید