eitaa logo
ورقزار
44 دنبال‌کننده
10 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ارتباط با من: @varaghzar_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مجله مجازی محفل
نوبتی هم باشه نوبت رونمایی از شمارهٔ ۹ محفله🙃 کلمهٔ «خیاط» رو که می‌شنویم؛ بیشتر وقت‌ها حاصل کارشون؛ یعنی لباس‌ها رو به خاطر میاریم؛ ما اینجا زاویه نگاهمون رو بردیم عقب‌تر. به جای بررسی چگونگی دوخت لباس‌هامون؛ خود شخصیت خیاط‌ها رو کندوکاو کردیم. این شما و این هم محفل «خیاط»☺️ https://mabnaschool.ir/product/mahfel9/ @mahfelmag
یا حق محفل شماره ۹ منتشر شد و به لطف تجربه زیسته اجباری ام در زمان نوجوانی توانستم همکار این شماره باشم. تجربه حضور در جمع نویسندگان مجله وزین محفل هم به تجربه هایم افزوده شد و چه افتخار بزرگی.
سفر به دریا با خودم کلنجار می روم. سامانه سماح باز نمی شود. هر ده ثانیه روی دکمه رفرش کلیک میکنم. واقعا با چه نیتی قرار است بروم کربلا؟ طرف راست و چپ مغزم با هم صحبت می کنند. مثل پرنده ای که غذایش بوی دست پسربچه ای تخس را می دهد، شک کرده ام. قرار است بروم به خاطر سفره رنگینی که پهن است؟ صفحه اول سامانه باز می شود. کد ملی را وارد میکنم. سمت راست مغزم می گوید:«واقعا به خاطر زیارت امام میری؟ یا دنبال خوشگذرونی دسته جمعی هستی؟ تو این شلوغی اصن میشه زیارت کرد؟». سمت چپ مغزم می گوید:«خوشگذرونی چیه بابا، تو این گرمای نیمروپزون، خوشگذرونی!؟ ولش کن این حرفا رو. من هنوز مزه شربت لیموعمانی و قیمه نجفی زیر زبونمه. بریم دوباره بزنیم؟». صفحه بعدی باز نمی شود. خط آبی بالای مرورگر مثل حلزونی که دارد می دود، جلو نمی رود. سمت راست مغزم نگاه معناداری به خط آبی می کند و می گوید:«گر شبی در خانه جانانه مهمانت کنند، گول نعمت را مخور، مشغول صاحبخانه باش». سمت چپ مغزم احسنت جانانه ای می گوید و ادامه می دهد:«صاحبخانه انقدر کرم داره که ناراحت میشه اگر از سفره ش نخوریم». دوباره صفحه اول سامانه باز می شود. نفسم را پوف میکنم بیرون و کد ملی را وارد میکنم و تأیید را میزنم. از ترافیک سایت انگار قرار نیست چیزی نصیب من بشود. مرورگر را می بندم و مانیتور لپتاپ را شترق می کوبم روی صفحه اش. باید تکلیفم را با خودم روشن کنم. هنوز مرخصی ام تأیید نشده. نمی دانم امسال راهم می دهند یا شب قدر انقدری پر و پیمان نبوده ام که اسمم ثبت شود. سمت راست و چپ مغزم ساکت شده اند. حالا خودم هستم که به خودم می گویم:«باید تلاشت را بکنی که راهی بشی. حالا اگر آخر سر نشد، حداقل بگی من تلاشمو کردم». سفر سال های قبل را توی ذهنم مرور میکنم. پارسال که فقط کالسکه هل میدادم را با سال قبلش که خودم بودم و یک کوله، به یاد آوردم. طعم شیرین خستگی و بی خوابی روی زبانم پخش می شود. بوی دود هیزم و فلافل سرخ شده می پیچد توی دماغم. پشت لباسم که عرق کرده و چسبیده است به پوستم را لمس میکنم. صدای ملاباسم که پشت سر هم هلابیکم می گوید توی گوشم ضرب می گیرد. ذرات خاک توی هوا پخش شده است. از میان آن پرچم بزرگ «یا لثارات الحسین» را می بینم. پنج نفر جوان با پای برهنه پرچم را میکشند و قدم قدم جلو می برند. با خودم کلنجار می روم. چرا باید قطره ای را از افتادن در این دریا محروم کرد؟ سمت راست و چپ مغزم با هم همکلام شده اند. کجای دنیا میتوانی خودت را میان یک رودخانه غرق کنی و زنده تر شوی؟ تصویر گنبد طلایی امام در انتهای یک خیابان توی ذهنم نقش می بندد. به همان سلام آخر راه دل می بندم. به همان دست بلند کردنی که چشمت را تر میکند دل می بندم. به همان خاک و عرقی که لحظه سلام، روی لباس مشکی ام تلنبار شده و سبکم کرده، دل میدهم. لپتاپ را باز میکنم و آدرس سامانه را دوباره سرچ میکنم. @varaghzar
خون زنده -خونم زنده شده بابا گوشی را از جلوی صورتم دور میکنم و بهش نگاه میکنم -چی شده؟ دستش را گرفته و کنار انگشت کوچکش را نگاه می کند -خونم زنده شده -مگه مرده بوده خونت؟ کنار انگشتش را نشانم می دهد. -هفته پیش گفتین خونمرده شده، الان نیست. خونش زنده شده، رفته. میخواستم قاه قاه بخندم ولی خنده ام نگرفت. بهش لبخند زدم. -آره بابا. خونت زنده شده گوشی را دوباره جلوی صورتم میگیرم. عکس ها و فیلم های حمله صهیونیست ها به غزه را نگاه میکنم. برج های مسکونی غزه که تمام قد سقوط میکنند، آوار می شوند روی رگ خروجی قلبم. یعنی چند نفر در این ساختمان بودند که خونشان مرده شد؟ راکت های فلسطینی ها فقط به درد ترساندن و فراری دادن صهیونیست های جاندوست میخورد. اما بمب های چند تنی هواپیماهای صهیونیستی، فرصت ترسیدن به کسی نمی دهد. با خودم فکر میکنم وسط این همه مسلمان، دارند مسلمانان را میکشند و یعنی هیچ کاری از دستمان بر نمی آید جز این که برایشان دعا کنیم؟ یک جای این معادله نمی خواند. اگر هر مسلمانی یک سطل آب بریزد، چیزی از وجود صهیونیست ها می ماند که بتواند بمب های آمریکایی را روی سرمان خالی کند؟ کی خون این کودکان بی گناه که زیر آوارهای خانه شان، نفسشان حبس می شود، زنده می شود؟ @varaghzar
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بستنی هوس بستنی میکنم. مغزم گر گرفته است. چیزی بدون شعله درون سرم می سوزد. دنبال ماشین بستنی میدوم. دوست دارم یک بستنی چوبی را درسته گاز بزنم تا سرمایش بپیچد توی کاسه مغزم. یخش هوار شود روی آتش درونم و نجاتم دهد. ماشین بستنی پرگاز می رود ته خیابان. با همه توانم دارم میدوم. تصویر دخترک موبوری که روی ماشین بستنی دارد بستنی روکش دار شکلاتی اش را گاز میزند، هوس بستنی ام را بیشتر میکند. چشم هایش را بسته و حاشیه های اطراف چشمش با چنان لذتی چین خورده اند که انگار اولین بار است دارد بستنی می خورد. گاز بزرگی به بستنی زده و شکلات بستنی چسبیده است روی لب های قرمزش. ماشین بستنی انتهای خیابان می ایستد. سرعتم را کم میکنم. نفسم دارد خشک و خشک تر می شود. تلوتلوخوران می رسم به ماشین. دست می اندازم به دستگیره یخچال ماشین و بازش میکنم. پارچه های سفیدی با لکه های قرمز کف ماشین را پر کرده اند. لای پارچه را باز میکنم. این بستنی مال من نیست. صورت عروسکی اش سیاه و ذغالی شده. یکی دیگر را باز میکنم. نصفش آب شده است و توی بسته بندی اش پخش شده. سومی را باز میکنم. روکش قرمزش روی تنش خوب پخش نشده و بوی گوشت سوخته می پیچد زیر دماغم. بستنی ها را دوباره مثل اولش می بندم. مغزم بدتر از قبل می سوزد. دیگر هوس بستنی ندارم. عق میزنم. ماشین دوباره راه می افتد. نگاهم روی دخترک موبوری که هنوز دارد بستنی ها را گاز میزند می افتد. چشم هایش هنوز بسته است. از اطراف دهانش لکه های خون شره کرده است و چهره اش هنوز غرق لذت است. @varaghzar
اردوگاه آوارگان صهیونیست آیا این برای شکست ۷۵ ساله اشغالگران کافی نیست؟ پی نوشت: عکس مانند خود رژیم اسراییل جعلی از آب در آمد ولی به زودی زود ان شاء الله @varaghzar
دست بردارید! من اهلش نیستم گوشی را باز میکنم. تلگرام پر شده از پیام های حمله موشکی دیشب. مور مورم می شود. «آخر کار خودشونو کردن این جنگ طلبا». فیلم ها را دانلود میکنم. پهپادها را فرستاده اند روی سر مسجدالاقصی. از این که شوی مذهبی راه انداخته اند حرصم میگیرد. «آخه تو نمیگی اگه یه پهپاد سیم گازش ببره، همونجا بیفته چی میشه؟! عجب آدمای بی فکری هستیدا». کنار دماغم نبض گرفته است. خون خودش را می کوبد به سقف کله ام. «اگه گذاشتن ما یه کم زندگی مونو بکنیم. هر روز هر روز باید استرس داشته باشیم تو این خاورمیانه لعنتی». کاش یکی پیدا میشد به این جنگ طلب ها بگوید چرا نمیگذارید ما روی آرامش را ببینیم. طرف زده است کنسولگری تان را با خاک یکسان کرده، خوب شما هم بروید از او در سازمان ملل شکایت کنید تا ادبش کنند. اگر رسیدگی نکردند هم فدای سرمان. چرا آب توی دل ما را تکان می دهید؟ گوشی را پرت میکنم روی تخت. چکیده میخورد و همانجا ول می شود. سلول های عصبی ام در هم گره خورده اند. کاش گوش شنوایی بود که درددلم را پیشش خالی میکردم. اگر این لامصب فردا آمد یک بمب هسته ای انداخت روی این تهران، می خواهید چکار کنید؟ به احتمال ۹۹ درصد موشک صاف میخورد روی شهر و شما نمی توانید جلویش را بگیرید. مگر نه این که ۹۹ درصد موشک ها را رهگیری کردند. حتی به نظر من ۱۰۰ درصد بوده و نخواسته اند خیلی رویش مانور بدهند و سامانه هاشان چشم بخورد، گفته اند ۹۹ درصد. آن فیلم هایی که نشان می دهد زرت و زرت دارد موشک به زمینشان میخورد را جدی نگیرید. بعید نیست موشک های پدافندیشان بعد از رهگیری و انهدام موشک های ما هنوز انقدر زور داشته باشند که بروند بخورند روی زمین و منفجر شوند. آقایان نمی شود با دنیا جنگید. یکبار هم که شده بیایید به سازش تن دهید. البته یکبار دیگر. آن دفعه قبل هم که سازش کردید، خدا شاهد است اگر روی موشک ننوشته بودید «اسراییل گوساله» الان داشتیم با کل جامعه جهانی نوشابه میخوردیم. مگر بد بود آن بار که ظریف رفت گولشان زد و امضایشان را گرفت و بعد همین جور زرت و زرت خارجی ها بودند که می آمدند توی تهران و برای خودمان آدم حسابیِ جامعه جهانی شده بودیم. حالا آخرش را کار ندارم که ترامپ آمد امضایش را پس گرفت ولی مگر همان مدتش کم خارجی دیدیم و به خود بالیدیم. امان از دست شما که هیچ وقت شرایط زمانه خودتان را درک نکردید. با کسی که بمب اتم دارد که نباید درگیر شد. یعنی حتی این را هم نمی فهمید. الان من باید با یک آب پرتقال کنار ساحل روی صندلی آفتابگیرم لم داده باشم و تلفنی مشغول خرید و فروش سهام شرکت هایم باشم ولی شما با این کارهایتان نمیگذارید یک آب پرتقال از گلوی آدم پایین برود. برداشته اید برای خودتان یک مدل زندگی حماسی درست کرده اید و هی رجز میخوانید و عاشق مبارزه با صهیونیست ها هستید که چه؟ بهترین کار این است که شبیه مسیح پیامبر باشید. اگر یک جایی را هم زد، شما یک لوکیشن دیگری را هم برایش بفرستید و بگویید «این جا را هم بزن تا عقده هایت خوب خالی شود». باور کنید اگر با سنگ هم مهربانی کنید، کم کم دلش نرم می شود. این ها که مثلا آدمند. من به شما قول می دهم اگر بگذارید ده جا را بزند و ببیند ما هیچ عکس العملی نشان نمی دهیم، خودش از رو می رود‌. فلسطینی ها هم حتما اذیتشان کرده اند که با این وضع آن ها را میکشند. شما بیایید چند بار با اخلاق خوب با آن ها برخورد کنید، تهدیدشان نکنید، برای عکسشان سبیل نگذارید، پا روی دمشان نگذارید، آن وقت می بینید که چقدر با ما خوب می شوند و محلمان میگذارند. بعد هم دنیا با ما خوب می شود و همه مان می توانیم برویم کنار ساحل آب پرتقالمان را بخوریم. به ما چه که فلسطینی ها را تکه پاره میکنند. آن ها هم اذیتشان نکنند و کشورشان را بدهند آن ها برایشان نگه دارند تا بتوانند بروند دم ساحل آفتاب بگیرند. جان عزیزتان، دست از این موشک و پهپاد ها بردارید. آن ها فعلا دارند حسن خلق نشان می دهند و به حساب جهالت ما میگذارند و جواب نمی دهند. وای به آن روزی که صبرشان تمام شود و آن دکمه ای که نباید بزنند را بزنند و کل موشک هایی که انبار کرده اید یکجا منفجر شود. آن وقت چه کسی جواب این سال های از دست رفته را می دهد. بیایید یکبار هم مثل عربستان بهشان یک سطل شیر بدهید و به جایش چند قالب کره بگیرید و زندگیتان را آباد کنید. مگر شیرفروختن بد است که هی عربستان را مسخره میکنید. ببینید چه جوری دارند توی نعمت غلت میزنند. مگر ما چه چیزمان از آن ها کمتر است؟ @varaghzar
من میخواهم بدون دغدغه زندگی کنم، گور بابای انسانیت و تمام ارزش هایش. اصلا من میخواهم گاو باشم و بخورم و بنوشم و در تاپاله غلت بزنم، چرا من را آزاد نمیگذارید و هر روز برایم دردسر درست میکنید؟ چشمتان را ببندید و روی زندگی خودتان متمرکز شوید. آخرش هم مجبور میشوم از دست شما فرار مغزها کنم و خودم را با همه خدماتم از شما محروم کنم. گوشی ام ویبره میکند و کم کم صدایش بلند می شود. فری پشت خط است. حوصله اش را ندارم اما بر میدارم. سلامم را جواب نمی دهد. بی مقدمه می گوید:«کجایی خره؟ دارم میام دنبالت. همه سهاماتو بفروش، بیا بریم همه شو دلار و طلا کنیم. یه گاوصندوقم پیدا کردم ضد بمب اتمی. همه چیمونو بریزیم اون تو که اگر این آمریکایی ها بمب زدن، دهنمون سرویسه. حداقل، سرمایه مون بمونه..‌.....» صحبتش را قطع میکنم:«فری، فری وایسا یه لحظه. باشه. خودمون کجا بریم؟» صدایش وا رفت:«تو گاوصندوقه جا نمیشیم. نه؟» @varaghzar
خانواده کتابی خانواده من به ترز شگفت انگیزی عاشق کتاب هستند. از کودکی پدر و مادرم به من فهماندند که کتاب یار مهربانیست که باید حتما در خانه حضور داشته باشد. همین الان هم مقدار زیادی از هزینه های زندگیمان صرف کتاب می شود که قابل کنترل نیست. مادرم وقتی کتابی را مناصب تشخیص بدهد دیگر قیمت پشت جلدش برایش فرقی نمی کند. شده است از شکم من و خواهر برادرهایم بزند، آن کتاب را میخرد. اما من خودم اعتقاد دارم این کار درستی نیست. اگر شما غذای خوبی نخورده باشی، نمی توانی حتی کتاب را بلند کنی، چه برسد به این که بروی آن را بخوانی. خواهرم انقدر عاشق کتاب است که رفته است برای خانه اش یک کتابخانه چوب بلوت با چهار رنگ کتاب سفارش داده است. اولش میخواست همه کتاب ها را ظرد لیمویی بگیرد تا با رنگ مبلش کاملا هماهنگ باشد. چون کتاب های قطور ظرد لیمویی در بازار کم بود، رنگ های گلبهی و ارقوانی و سبز پسته ای هم به کتاب هایش ازافه کرد. مادرم عاشق کتاب های نفیث است. ده تا از کتاب های قابدار خیلی شیک را گرفته است که به هیچ وجه اجازه نمی دهد ما کتاب را از داخل قاب در بیاوریم و می گوید:«دست نزنید، کتاب خراب میشه». یکبار دور از چشمش رفتم و شاحنامه با کاغذ ابر و باد را از توی قاب در آوردم و تبرقی کردم. فردایش مچم را گرفت که چرا به کتاب دست زدی و هر چه پاپی اش شدم که چطور فهمیدی، گفت:«روح مرهوم ابوالقاسم را در خواب دیدم». برای میز زیرتلویزیون رفته است کلی کتاب با جلد روزنامه ای خریده است و برای خریدش هم خیلی اذیت شده است. چون کتاب با این جلد فقط در رویدادهای بین اللملی آن هم به سختی پیدا می شود، هر جلدش را در نمایشگاه کتاب کشورهای دور و بر خودمان پیدا کرده است. پدرم عاشق دست گرفتن کتاب هاست. انقدر سرش با کتاب ها گرم است که آدم ساکت و درونگرایی شده است. بعضی از صحبت هایش را با دست گرفتن کتاب با ما انجام می دهد. دیشب چند تا کتاب گذاشته بود روی هم و مدام روبروی صورت من رجه میرفت. وقتی یکبار روی کتاب ها ضوم کردم فهمیدم چه منزوری دارد. با سه تا کتاب هایکو زده بود که:« پسری که بارها دیدمت، برایم نان گرم بیاور، پول زیر گنجه است». وقتی میخواهد از خانه خارج شود هم همیشه چند تا کتاب دست میگیرد و حالا نمی دانم چند نفر به هایکوهای توی دستش نگاه می کنند. هفته پیش که رفته بود بیرون کتاب های «وقتی نیچه گریست»، «چشم هایش» و «یکی بود، یکی نبود» را برداشته بود و جوری که ظخامت کتاب ها به طرف مقابل باشد راه میرفت. یک بار با عژله وارد خانه شد و کتاب«همسایه»، «اعتراف میکنم» و «بی شعوری» را برداشت، گذاشت روی هم و برد گرفت جلوی چشم های همسایه روبرویی که زباله هایش را جلوی خانه ما گذاشته بود. زندگی در این خانواده کتاب دوست و اهل فرهنگ باعث شده است که من هم عاشق کتاب ها باشم و تا به حال توانسته ام کلی کتاب قدیمی از سال های دور جمع آوری کنم و برای خودم کلکصیونی از کتاب های قدیمی داشته باشم. یکی از این آدم های بیسواد که چندی پیش خبر کلکصیون کتاب های من به او رسیده بود صعی کرد نصیحتم کند. من را گیر آورده بود که:«پسر خوب! شما که این همه کتاب داری، سعی کن آدم بافرهنگی باشی، یه کم از اطلاعات داخل کتاب هم استفاده کن، شلوارای پاره نپوش، دست به کیف بقیه نزن، احترام بزرگترتو نگه دار، حداقل غلطای املاییت رو کمتر کن، بابا آدمی که کلکسیون کتاب داره، باید حداقل یه استفاده ای از این کتاب ها بکنه دیگه» ثفت و ثخت جوابش را دادم که:«این چه صحبتیه آقای محترم؟! شما تا حالا دیدی اونی که کلکصیون کبریت داره، بیاد یکی یکی کبریتا را آتش بزنه که ازشون استفاده کرده باشه، اونی که کلکصیون تمبر داره چی؟ دیدی بیاد زرت و زرت نامه بفرسته برای بقیه که تمبراش استفاده بشه؟ نگو این حرفا رو بهت میخندن. کلکصیونه دیگه». بعد از جواب من دمش را گذاشت روی کولش و رفت. من سعی دارم فرزندانم را نیز همانند خودم عاشق کتاب و اکسسوری هایش بار بیاورم. @varaghzar
فرود سخت هنوز هم در این دنیا مکان‌هایی هست که می‌تواند تو را ساعت‌ها از مردم جهان فاصله بیندازد. زمان‌هایی هست که کسی نتواند به تو نزدیک شود. تویی که اخبارت نهایتا یک ربع بعد توی همه رسانه‌ها جاگیر شده و لایک و دیسلایکش را هم گرفته. حالا رفته‌ای جایی که باید هزاران نفر ساعت‌ها بگردند و تو را پیدا نکنند. میلیون‌ها نفر، همه رسانه‌ها را بالا و پایین کنند تا عکسی از تو را بیابند. عکسی که نشان دهد آخرین کاری که کرده‌ای چه بوده است. آخرین کلنگی که بر خاک‌های ایران زده‌ای با چه روبانی تزیین شده است. آخرین پیرمردی که با تو هم‌صحبت شده، چه لباس محلی‌ای پوشیده است. اعتراف می‌کنم دنیا هنوز جاهای عجیبی دارد. جایی که رییس جمهور یک کشور که بالاترین حفاظت های شخصی را دارد می‌تواند داخلش گم شود و تا ساعت‌ها پیدا نشود. شاید آخرین درخواستت از خدا خلوتی بوده که چند ساعتی فارغ از حرف و حدیث‌های مملکت داری، بتوانی چشم روی هم بگذاری. چند ساعتی داشته باشی که کسی خبری برایت نیاورد و گوشی‌ات زنگ نخورد. بتوانی به راه رفته‌ات و راه باقی مانده‌ات فکر کنی. حرجی نیست، هر چه می‌خواهی فکر کن ولی آخر سر برخیز و به سوی ما برگرد. برگرد که ما سخت به صعود تو دل بسته‌ایم. @varaghzar
لحظات آخر سرم کمی گیج می رود. چشم هایم بخار گرفته است. سرمایی نیستم اما الان دارد سوزن سوزنم می شود. کاش زودتر برسیم و کمی روی زمین بنشینم. صبح که بلند شدم، حالم خوب بود. هوای خنک بهاری حسابی سر حالم کرده بود. شک دارم به همسفرانم چیزی بگویم. باید تحمل کنم. چیزی نمانده است، میرسیم دیگر. باد تندی می پیچد لای اسکلتم. تعادلم کمی به هم میخورد. به خودم مسلط می شوم. چشم هایم را می مالم. مه غلیظ تر شده است. باد هم دارد شدیدتر می شود. سرم سنگین شده است. هی به خودم وعده می دهم این مأموریت را تمام کنم، بعد کمی می نشینم. غلیظی مه، دیدم را کمتر میکند. کنترلم را از دست داده ام. تنم تکان شدیدی میخورد. نمی فهمم باد است یا کسی دارد به استخوان هایم ضربه میزند. اینجا نمی توانم بنشینم. به سید قول داده ام هوایش را داشته باشم. خودش که خسته نمی شود اما امان ما را بریده است. از اینجا به آنجا هی ما را میکشاند دنبال خودش. انگار که قالیچه سلیمان باشم و بدون این که زور خاصی بزنم، بلند می شوم و می نشینم. صبح رساندمش خداآفرین که سدی را افتتاح کند. به استاندار می گوید:«من برای احترام به کار مهندسای خودمون اومدم. باید همه ببینند که ما روی پای خودمون ایستادیم». حیف که به حرف من گوش نمی دهد مگر نه میگفتم. میگفتم این همه راه بلند می شوی میروی که به مهندسان کشورت احترام بگذاری؟ می توانستی یک پیام بهشان بدهی و ازشان تقدیر کنی. این همه آدم هم زابراه نمیشد. برنامه هم که تمام می شود ول کن نیست. حرصم میگیرد وقتی می گوید حالا برویم به مردم محلی سر بزنیم و احوالی ازشان بپرسیم.‌ دوباره توقف وسط راه و ما یک لنگ پا اینجا باید منتظر بمانیم تا آقا دو ساعت برود با مردم گپ و گفت کند و دردلشان را بشنود. با این همه قول داده ام سالم برسانمش به مقصد. باید تحمل کنم. جلوی پایم را درست نمی بینم. احساس میکنم اشباح انسان نمایی از جلوی رویم رد می شوند. سوختم هنوز تمام نشده است ولی ضعف دارم. دارم تلو تلو میخورم. قلبم هنوز دارد کار میکند و این امیدوارم میکند. از همسفرانم خبر ندارم. سرم بیشتر گیج می رود. نمی دانم در چه ارتفاعی هستم. شبنم روی تمام بدنم نشسته است. انگار حفره ای دهن باز کرده و می خواهد مرا ببلعد. مقاومت میکنم. سید طاهر سفت و سخت اهرم را گرفته است و بالا می کشد. چیزی که از من میخواهد در توانم نیست. کاش جایی نشسته بودم و وارد این مه نشده بودم. کاش به همسفرانم گفته بودم بیایید برگردیم. سید دست من امانت است. باید به جای مطمئنی برسانمش. توی این جنگل ابری ولی جای مطمئن پیدا نمی شود. اگر هم پیدا شود، نمی توانم آنجا را ببینم. محسن صدا می زند:«کوه جلوی رومونه، تو رو خدا ارتفاع بگیر». به سیدطاهر می گوید اما روی سخنش به من است. دارم دور خودم چرخ میزنم. کاش میشد مسیر آمده را برگردم. کابین شلوغ شلوغ است. سید اما آرام نشسته است و روی لبش ذکر گرفته است. به گمانم دارد الهی رضا برضاک تسلیما لامرک میخواند. از دیدنش آرامش میگیرم. بوی عود rain forest می پیچد زیر دماغه ام. به لحظات آخر زیاد فکر کرده بودم ولی گمان نمی کردم چنین بویی بدهد. درخت های باران خورده اطرافم ترسیده اند و می لرزند. سیاهی جلوی چشمانم را میگیرد. اهرم هنوز در دست سیدطاهر کشیده می شود. مستأصل پدال را فشار می دهد. لرزه بر اندامم افتاده است. ملخم میخورد به درخت ها و دیگر چیزی نمی فهمم. @varaghzar
بوی خون فکم باز مانده است. با صدای غیژِ مفصلِ آرواره ام به زحمت می بندمش. بوی خون توی دهانم پیچیده است. میروم توی سینک تف میکنم. لخته های خون با آمالگام های اضافه بیرون می آید. هر چه دهانم را میشویم خون بند نمی آید. امروز صبح را با بوی خون شروع میکنم. ساعت هنوز چهار نشده است. خبر کم کم بالا می آید. جدی نمی گیرمش. به خانه که میرسم هنوز قوت قلبی نیست. خبرها با شیب ملایمی سخت تر می شود. ذهنم دوست ندارد انتهای بد ماجرا را ببیند. بوی خون اما می پیچد توی دهانم. توی سینک تف میکنم. اثری از خون نیست. شب می شود. انگار از پدرم خبری نداشته باشم، دور اتاق راه می روم. میخواهم پرنده شوم و پرواز کنم به سمت کوه های ورزقان. روی زمین بند نمی شوم. دوست دارم بروم میان ابرها و بهشان ثابت کنم، رطوبت چشم های من از شما بیشتر است. مگر رییس جمهور هم در راه خدمت فوت میکند؟ این پدیده عجیب را من به عمرم ندیده ام. یک رجایی شنیده ام اما گذاشته ام به حساب همه استثناهای تاریخ. رییسی اما هیچوقت برایم استثنا نبود. من رییسی را به حساب همه رییس جمهورهای قبلی گذاشتم. چهار یا هشت سالی هست و می رود و ما می مانیم و حوضمان. پر اشتباه کردم. حالا من مانده ام و یک دهان که بوی خون سوخته می دهد. @varaghzar