eitaa logo
ورقزار
44 دنبال‌کننده
10 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ارتباط با من: @varaghzar_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
زنگ انشاء دوست دارید تابستان به کجا سفر کنید؟ من و خانواده ام دوست داریم تابستان به لبنان برویم. اما پدرم میگوید لبنان جای خطرناکی است. او گفته باید اول آدم های خطرناک از لبنان بروند بیرون تا ما بتوانیم برویم آنجا. خودش هر روز با اف سی و پنج می رود لبنان و از بالا به آنجا نگاه میکند. وقتی می آید خانه می گوید لبنان هنوز جای خطرناکی است و خودش امروز دیده که چند جا در لبنان بمب منفجر شده است. می گوید این کارها، کار تروریست هاست. چند روز پیش گفت بچه های تروریست ها در یک مدرسه در لبنان بمب منفجر کرده اند. یعنی نمیخواستند منفجر شود اما چون در مدرسه داشته اند بمب میساخته اند یکهو منفجر شده. هفته پیش هم چند تا بمب در بیمارستان منفجر شده و خودشان را کشته اند. من اصلا دوست ندارم بچه های لبنانی را ببینم. آن ها بچه های خطرناکی هستند که همه جا دارند بمب میسازند. پدرم می گوید لبنان خیلی قشنگ است و اینجوری که دارد بمب می ترکد به زودی می توانیم به آنجا برویم. مادرم چند هفته پیش گفت در لبنان مردم به خودشان بمب می بندند و وقتی یک پیام روی بمب برایشان آمد خودشان را منفجر میکنند. او می گوید پدرم یک قهرمان است و در این شرایط خطرناک هر روز می رود از بالای لبنان نگاه میکند تا ببیند اوضاع چطور است و کسی زنده مانده است یا نه. من دوست ندارم به لبنان بروم. بچه های لبنانی همش سر و صورتشان را خونی میکنند. من از خون میترسم. یکبار که دوست پدرم خونی شده بود گذاشتندش داخل یک چاله و رویش خاک ریختند. پدرم می گوید اگر نرود لبنان، لبنانی ها می آیند ما را خونی میکنند مثل غزه ای ها. پارسال غزه ای ها آمدند شهر ما و چند نفر را خونی کردند. پدرم بعدا رفت و خیلیشان را خونی کرد. آن قدر خونیشان کرد که سازمان ملل به شدت محکوم کرد و به نخست وزیر ما گفت چقدر بدی تو. مادرم می گوید بهتر است تابستان هیچ جا نرویم و توی پناهگاه بمانیم. بعضی وقت ها بمب هایی که توی غزه و لبنان می ترکد میپاشد توی حیفا و اینجا هم خطرناک می شود. پناهگاه جای خوبی نیست اما از خونی شدن بهتر است. من دوست دارم تابستان در پناهگاه بمانم. @varaghzar
در زمانه ای که مردها هم تشویق به استفاده از کرم آبرسان و رفع چین و چروک پوست می شوند، تو یحیی سنوار باش و مژه هایت را با غبار جنگ سرمه کن.
ایام کریسمسیه در سالروز تولد حضرت مسیح هم اختلاف نظر بین مورخان وجود دارد. معلوم نیست قدیم ها این مورخین چکار میکردند که انقدر در همه چیز اختلاف به وجود آمده است. یکی نبوده است به این تاریخ نویسان بی نوا بگوید بروند دو واحد اقتصاد کلان پاس کنند، شاید مثل اقتصاددان ها بتوانند از اختلاف در بیایند و همه شان برای تولد مسیح یک فرمول یکسان ارائه کنند. حالا هر چند معلوم نیست حضرت عیسی(قربانشان بروم انشاا...) اصلا در چه روزی به دنیا آمده اند ولی اهل کاتولیک ۲۵ دسامبر را جشن میگیرند و اهل کاتولیک دیگری شب قبلش و اهل پروتستان هم ۲۵ دسامبر و اهل ارتدوکس هم همین. تا اینجا کار خوب داشت پیش میرفت که یک عده از ارتدوکس های شرق اروپا گفتند نخیر ما هفت ژانویه را جشن میگیریم و بعد ارمنی ها گفتند ما هم ششم جشن میگیریم. شورای ائتلاف نیروهای مسیحی معروف به شانم از ۲۵ دسامبر تا ۷ ژانویه را ایام کریسمسیه اعلام کرد و گفت هر فردی می تواند در هر روزی از این ایام که خواست جشن بگیرد و هر چقدر خواست جشن بگیرد آمّا خانه را کثیف نکند. همچنین این شورا تصویب کرد که در شب کریسمس شورای رگولاتوری هوایی منطقه جشن را پرواز ممنوع اعلام کند تا برخورد گوزن با هوایپماهای مسافربری به حداقل کاهش یابد. @varaghzar
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
«سرباز» توی صف منتظر ایستاده‌ام تا نوبتم شود. صف پیچ خورده و تا پله های ورودی محوطه قد کشیده است. سربازِ اول صف آرام خوابیده است. پنجاه نفری جلویم هستند. مرد جوانی که کلاه کاپشنش را روی سر گذاشته و بندهایش را هم بسته رو به من می‌گوید:« چه سرد رفته امشب! صفم جیلو نمره». پیرمرد ریش سفیدی که پشت سرم ایستاده است کلاه بافتنی اش را بر می‌دارد و به جوان تعارف می‌زند:«بیگیر بابا. من سردم نی. بذا سرت». یک قدم جلو می‌روم. جوان خجالت زده می‌گوید:«نه حاجی جان، دمت گرم. مو به خاطر حاجی مون بیشتر از اینارم طاقت درم». های نفسم توی هوا شبنم می‌زند. یک قدم دیگر جلو می‌روم. نوک دماغم بی حس شده است. دست هایم رفته اند توی جیب و در نمی آیند. کم کم توی صف جلو می افتم. به سرباز می‌رسم. دستم را بیرون می آورم. سلام نظامی می دهم. شیرینی سلام به جانم می نشیند. پیرمرد پشت سرم به نوجوانی که پشت سرش بود می گوید:« باباجان! نترسیدی امسالم یه چی منفجر شه، داغت بیفته رو دل پدر مادرت؟». نوجوان انگار بهش برخورده باشد جواب می دهد:«به قول حاجی، آقای اصغر زشته بابا، ما را از دو تا ساچمه می‌ترسونی؟». سوز می افتد توی صدایم. با سینه ای پر، از صف خارج می شوم. ✍ جواد زارع | @mabnaschoole |
دست از این کارها بردارید این هم از آن حرف هاست. روز پسر دیگر چه صیغه ایست. حضرت امام جواد که پسر نبوده اند که برداشته اید روز ولادتشان را چسبانده اید به پسرها. نکنید از این کارها. اصلا برایم قابل درک نیست. اصلا شما کی وقت کردید حسودی کنید به روز دختر؟ گمانم بر این است که این روز من درآوردی پسر از کارهای این جماعت ذکور زیر ابرو بردار گوشواره انداز است. این جماعتی که معلوم نیست اصلا پسرند یا دخترنما. یحتمل کار خودشان است. مگر نه که پسر، روز میخواهد چکار؟ تا به حال پسری را دیده اید که چیزی برای خودش داشته باشد که حالا مثلا بخواهد روزی هم به نامش باشد. من خودم که پسر بودم، هیچ چیزی از خودم نداشتم. لباس های پدرم را میپوشیدم، ماشین مادرم را میگرفتم و لوازم التحریر خواهرم را برمیداشتم. شیشه آب مخصوص توی یخچال نداشتم و نوبتی از شیشه بقیه خانواده آب میخوردم. بعضی وقت ها هم که کم و کسری بود توی مدرسه از همکلاسی ها تأمین میشد. آن ها هم خودشان از پدر و مادر و خواهرهایشان گرفته بودند. پول نداشتم و دستم توی جیب پدر و مادرم بود. جای خواب درست و حسابی هم نداشتم و شب توی پذیرایی، خانه مامان بزرگ، خانه عمه نیره که دختر بزرگ نداشت، خانه همکلاسی یا بعضی وقت ها توی پارک نزدیک خانه میخوابیدم. کفش نداشتم و با دمپایی میرفتم مدرسه و زنگ ورزش با پای برهنه زیر توپ میزدم. حتی اصلا یادم هست که شناسنامه و دفترچه بیمه هم نداشتم. هر وقت احتیاج میشد شناسنامه پسرخاله ام را که خیلی شبیه خودم بود استفاده میکردم و برای دکتر دوا هم که به ندرت پنج سال یکبار نیاز میشد، دفترچه بیمه همسایه مان را میگرفتم. اصلا هیچ چیزی نداشتم. به نظر من پسر بودن یعنی همین. یعنی هیچ چیزی نداشتن، غم عالم نداشتن، وابستگی نداشتن، تدبیر نداشتن. ما اینجوری دوران پسری را گذراندیم. اما حالا این پسر جعلق سولماز خانم یک جامدادی دارد با هشت رنگ ماژیک فسفری و به هیچ کس هم قرض نمی دهد. رفته است کل بدنش را لیزر کرده و یک شلوار فاق فوق کوتاه هم زده است بر پایین تنه اش. بله همچین آدمی روز هم میخواهد و باید روز پسر برایش خرگوش صورتی هم ببری که شب کنارش، کپه مرگش را بگذارد. حالا که خدا را شکر این روز پسر در تقویم ثبت نشده است و محال است کسی پیدا شود که ثبتش کند. مگر این که وقتی من ترک حیات کردم، یکی مثل همین پسر جعلق سولماز خانم بشود مسؤول ثبت مناسبت ها و برود روز خودش را در تقویم ثبت کند. آن هم قاعدتا نباید روز پسر باشد. بهتر است ثبت کند روز تیتیش مامانی های پاستیل خور. @varaghzar
پدر زمین گوش هایم را آب گرفت. گوش جدیدی برایم دست و پا کرد. داستان زندگیش را که در گوشم گفت، میخواستم فریاد بزنم. میخواستم آتش درونم را روی سر همه شان خالی کنم. اما باز توی گوشم خواند و آرامم کرد. علی جز من محرم اسراری ندارد.
لباس سیاه فارغ التحصیلی اگر روز اول دانشگاه لباس فارغ التحصیلی به تو هدیه بدهند چه حسی پیدا میکنی؟ قطعا ناراحت میشوی. میدانم ناراحتی هم دارد. چه معنی دارد روزهای خوش زندگی در دانشگاه را با لباس سیاه فارغ التحصیلی خراب کرد؟ کدام بی سلیقه ای می آید همان دم اول تو را به یاد خط پایان بیندازد؟ هدف ما همه رسیدن به دانشگاه و ماندن در آن است. مگر غیر از این است؟ ما قرار است تا ابد در دانشگاه بمانیم و میدانیم که بعد از دانشگاه دیگر همه چیز تمام است. بعد از دانشگاه از همه دوستان همرشته و همکلاس و همدوره جدا میشوی و دیگر هیچکدامشان را نمی بینی. حتی سال اول و دوم هم نباید لباس فارغ التحصیلی هدیه بدهند. اگر شاگرد اول دوره باشی و توی همه برنامه های فوق برنامه درخشیده باشی که اصلا. دانشگاه باید تو را نگه دارد. همه باید دائم به تو بگویند که تا آخر در اینجا میمانی و هیچوقت بیرون نمیروی تا تو به زندگی در دانشگاه امیدوار شوی. بیرون از دانشگاه جایی برای زندگی وجود ندارد. تا دم آخر به این چیزها نباید فکر کرد. واحد آخری را که پاس کردی و نمره ات توی سیستم بالا آمد آن وقت دیگر مهم نیست. آن پنج دقیقه آخر که داری وسایلت را جمع میکنی تا برای همیشه از دانشگاه بروی زمان خیلی خوبیست. آن موقع به بعد از دانشگاه فکر میکنی. اگر از همان اول به فکر رفتن باشی پس کی زندگی کنی؟ کی جوانی کنی؟ کی در لحظه باشی؟ خلاصه که هیچکس حق ندارد تا قبل از پنج دقیقه پایانی، فارغ التحصیلی را به یاد کسی بیاورد. اگر کسی جرأت کرد برای این کار، خونش را بریزید. @varaghzar
مسلمانی شاید وقتی دیگر مسلمانی ام زیر سؤال رفته است. با ایمان نداشته، دلخوش به مقداری مسلمانی بودم که آن هم دیگر نیست. شب ها راحت سرم را میگذارم روی بالشت و هنوز نفسم آرام نشده است، خروپفم به سکوت خانه اضافه می شود. دغدغه شب هایم این است که بچه ها مسواک زده باشند و لباس های مدرسه شان برای فردا اتو خورده باشد. صبح ها میلم به صبحانه نیست ولی چند لقمه ای خوراک سوسیس و سیب زمینی، خامه و عسل یا سرشیر و مربا میزنم. ساعت ۱۰ قیمت های بازار را چک میکنم و مقداری نچ نچ میکنم و دوباره قیمت روز دلارهایم را توی ماشین حساب میزنم. ذوقی ته دلم می نشیند. صفحه علایق گوگلم پر شده از خبرهای قیمت ماشین و ترانسفر بازیکن های فوتبال. کاری به کار کسی ندارم و آزارم به مورچه های پشت پایه مبل هم نمیرسد. از حال بقیه مسلمان های دنیا خبر ندارم. شنیده ام که مسلمانان غزه هر روز و هر شب زیر بمباران هواپیماهای اسراییلی کشته می شوند. مسلمانان سوریه آواره شده اند. مسلمانان لبنان بعد از جنگ زندگیشان سخت شده است. مسلمانان یمن تنشان را داده اند زیر موشک های ناوهای آمریکایی. بوی گوشت سوخته فلسطینی ها به دماغم نمیرسد. صدای گریه زن های سوری سرم را پر نمی کند. گرسنگی بچه های شام نخورده لبنان اشتهایم را کور نمی کند. پرت شدن مردان یمنی با انفجار موشک، حواسم را پرت نمی کند. مسلمانی ام زیر سؤال رفته است. شب به شب یادی از مسلمانی نمی کنم. حتی کاری به کار پیرمرد همسایه مان که زباله گرد شده است هم ندارم. مسلمانی یک برچسب است که خورده است روی لباسم. چیزی توی قلبم هک نشده است. نوری سینه ام را روشن نکرده است. زیر لب اشهد ان محمدا رسول الله می گویم و همانجا زیر لبم مزه چیزی عوض نمی شود. هر مسلمانی باید تنهایی از پس خودش برآید. مسلمان اول به دین خود و مسلمان بعدی به دین خود. دوست دارم بعد از صد و بیست سال با همین مسلمانی بمیرم و بعد از مرگ، پیامبر بیاید بالای سرم و حلوا حلوایم کند. اما حالا پیامبر مسلمانی ام را زیر سؤال برده است. شاید سخنش مال همان موقع ها بوده است. حالا دیگر عصر، عصر جدیدیست. عصر تکنولوژی و هوش مصنوعی. شاید اگر الان پیامبر بود نمی فرمود هر کس فریاد دادخواهی مسلمان مظلومی را ببیند و به فریادش نرسد مسلمان نیست. شاید میفرمود هر کس برای مسلمان مظلومی دعا نکند، حداقل برای ظالمین کوکاکولا باز نکند. فعلا که پیامبر مسلمانی ام را زیر سؤال برده است. نمی دانم خدا غیرمسلمانان را به بهشت میبرد یا نه. دعا میکنم این حدیث از پیامبر اشتباه نقل شده باشد و من همچنان مسلمان باشم. @varaghzar
خدا قوت به بچه های حرفه ای و کاردرست خط روایت
هدایت شده از خط روایت
پادکست خط روایت - مسلمانی، شاید وقتی دیگر.mp3
زمان: حجم: 6.8M
📻﷽ 〰〰〰〰〰 دلارهایم را توی ماشین حساب میزنم. ذوقی ته دلم می نشیند. صفحه علایق گوگلم پر شده از خبرهای قیمت ماشین و ترانسفر بازیکن های فوتبال. کاری به کار کسی ندارم و آزارم به مورچه های پشت پایه مبل هم نمیرسد.... ✍ 🎙 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های زیبای شما هم می‌تواند شنیدنی باشد. 〰〰〰〰〰 @khatterevayat
هدایت شده از خط روایت
پادکست خط روایت - لحظه‌هایی آخر.mp3
زمان: حجم: 5.9M
📻﷽ 〰〰〰〰〰 حرصم می‌گیرد وقتی می گوید حالا برویم به مردم محلی سر بزنیم و احوالی ازشان بپرسیم.‌ دوباره توقف وسط راه و ما یک لنگ پا اینجا باید منتظر بمانیم تا آقا دو ساعت برود با مردم گپ و گفت کند و دردلشان را بشنود. با این همه قول داده ام سالم برسانمش به مقصد. باید تحمل کنم. جلوی پایم را درست نمی بینم..... ✍ 🎙 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های زیبای شما هم می‌تواند شنیدنی باشد. 〰〰〰〰〰 ایتا: https://eitaa.com/khatterevayat شنوتو: https://B2n.ir/hd5416 کست باکس: https://B2n.ir/zk3537
بی‌صدا جان بده جهان باید به نبودن تو عادت کند. ما عادت نداریم که از خوراک روزمان و خواب شبمان چیزی کم بگذاریم. عادت های ما خیلی وقت است که شکل گرفته اند و ترکشان برای ما مرض است. اما به نبودن تو کم کم عادت میکنیم‌. هفتاد و هفت سال است که داریم برای نبودنت آماده می شویم و شاید حالا دیگر وقتش رسیده باشد که خودت هم عادت کنی به نبودنت. همه آن هایی که روزی شاخ و شانه میکشیدند برای کسی که بالای چشم تو ابرو بگذارد، حالا افتاده اند دنبال پر کردن چشم همان ها. مثل آهویی شده ای که تا چشم کار می کند دور و برت را گرگ و شغال ها گرفته اند و ما هر چه دیده ایم تکه پاره شدن آهو بوده است. ما به جنگل وحشی تمدن جدید عادت کرده ایم. تو گناهی جز ضعیف بودن نداری و چه گناهی بزرگ تر از این. آن چشم هایی که آبی نیستند و موهایی که بلوند نشده اند نشان می دهد نسلت زیادی روی زمین مانده است. تو هم بیشتر از این مقاومت نکن. تنت را به پنجه های گرگ بسپار. جهان به نبودن تو عادت کرده است. وقتش رسیده برای باقی ماندن عادت های ما فداکاری کنی. حالا آرام و بدون سر و صدا جوری که کودکان ما از خواب بیدار نشوند، جان بده. اما برای همیشه در ذهن ما گوشه ای باشکوه خواهی داشت ای غزه. ای تنها فلسطین زمین. @varaghzar