دردِ اون چشمونت به جونُم که درد به جونُم انداخت...
داشتیم زندگیمونو میکردیم، یه جفت چشم
مارو کشید تو اون کهکشون تیرهی هزاررنگ...
ما رو میگی؟ حیرون، ویرون، خزون...
بعد ازون به هرجا نگاه کردیم، جز اون دو چشم ندیدیم...
آخ...آخ...امان ازون دوتا و نصفی خط گوشه چشمت
وقتی به سلام دستپاچهمون خندیدی.
تبسمت آتیش ته سیگار بودو دلمون انبار کاه...
تیشه به ریشمون زد نگاهت،
ماهم که پیش پای شما یه نهال پانگرفته بودیم...
موج موهات، طناب شد پیچید به این گردنما؛
به موهات، آب و تاب دادی نفس کم آوردیم.
بگذریم...
غمت تو دلمون جا خوش کرد، درست مثل خودت...
غمت که موندگاره، کاش توهم بودی.
یه نگاه به ۳۶۵ روز گذشته...
دریا، قدم زدن، محبوب، نهایی، جنگ، سریال،برگشتن دوست قدیمی، بحث، قطع رابطه کوتاه مدت، کادو تولد، تماس، ویدیوکال، هدیه دادن، گل دادن به آدمای رندوم، تقلا، جنگ، بلاتکلیفی، امتحان کردن یه ترکیب جدید از قهوه، آزمون، کوه، چندتا ماگ جدید، ساعتها ویدیوی تدریس، قطعی اینترنت، خریدن چندتا گلدونگل، دوست جدید، عینک، حذف خیلی آدمها، قدم زدن شبونه زیر بارون، نرگس، شیرینی، استرس مزمن، فشار روانی، کمخوابی، پیشرفت توی روابط اجتماعی، رتبه یک، برنامهریزیهای متعدد، تدریس، عشق، اهداف و رویاهای بزرگ، تست، کتاب صوتی، نوشتههای کوتاه...
و جزئیات دیگهای که احتمالا حتی تو ذهنم نیست.