- وارش .
:)
امروز اجرای همخوانی قرآن داشتیم مثل همیشه ، اما اینبار به میزبانی دو شهید گمنام که دعوتمون کرده بودن . حسینیه عاشقان کربلا دو قسمت داره یکی بخش خواهران و یکی دیگه که قبر دو شهید گمنام هست قسمت برادران ، کم پیش میاد که خانمها برای مراسمهای بزرگتر بیان قسمت آقایون و اونجا مراسم برگزار بشه اما امروز قسمت شد که مراسم تو بخش آقایون باشه و من ذوق کرده بودم از این اتفاق که دوباره توفیق زیارت قبر این دو شهید نصیبم میشه هوا خیلی گرم بود وقتی پامو گذاشتم داخل حسینیه یه جورایی وجودم خنک شد انگار ته دلم هیچ غصهای نداشتم رفتم سر قبر شهید گمنام ، همینجوری داشتم درد و دل میکردم مشغول خوندن ذکر بودم یهو یه خانمی اومد آروم زد به شونههام بهم گفت دخترم خوبی ؟ گفتم بله یه نگاه خیلی ملایم بهم کرد و یه نگاه به قبر شهید گمنام بعدش رو زد بهم گفت نگاه کن ۱۸ سالشه همسن خودته هر چی میخوای بهش بگو حاجت میده داشت راست میگفت اصلا دقت نکرده بودم ۱۸ سالشه چقدر سنش کم بود لابد مادرش از تنهایی و دلتنگی پسرش هنوز چشم به راهه یا ...❤️🩹 شروع کردم به درد و دل کردن باهاش ، یکم گریه کردم چیزایی که تو دلم بود و این چند مدت اذیت شدم بهش گفتم حس کردم وجودم آروم شد انگار یه بار سنگین از دوشم برداشته شد واقعا وجود شهید زنده بود و داشتم کم کم راحت بودن درون و وجودم رو حس میکردم حرفای نگفته این مدت رو مو به مو براش تعریف کردم و خلاصه یکم آروم شدم اما یهو به خودم اومدم ، اون خانمی که بهم یه تلنگر داد رو نمیدیدم کار واجبی باهاش داشتم میخواستم چیزی رو بهش بگم کل حسینیه رو گشتم چشمام رو چهار تا کرده بودم ببینم کجاست جزو خادمها بود ولی به هر کی گفتم خادمی با این قیافه و شمایل دارین تازه دیدمش باهام صحبت کرد میگفتن نداریم و من مونده بودم و یه دنیا سرگردانی و حیرانی از اینکه یه فرصت دیگه رو از دست دادم :) بعدش این عکس زاویه دیدم تو مراسم بود بعد از اجرا ، اون اوایل که حال بارونی داشتم و غرق تفکر بودم فرصت نشد از نزدیک عکس بگیرم و گوشی دستم باشه از این زاویه تا آخر مراسم قبرشون رو نگاه میکردم انگار تو یه دنیای دیگهای سیر میکردم !یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۴ .
بعضی آدما میتونن با مهربونیاشون تمام قلب آدم رو تسخیر کنن ، لازم نیست الکی قربون صدقهات برن ، لازم نیست همیشه ادای آدمای به فکرت رو دربیارن ، لازم نیست مدام بغلت کنن بوست کنن یه سری آدما با قلب دوست دارن و بهت محبت میکنن همین که باشن حضورشون برات دلگرمیه ، بودنشون محبته :)
تو موقعیتی که چندشم میشه سعی میکنم خودمو با پینترست سرگرم کنم اصلا توش غرق میشم انگار فارغ از این دنیام از بس زیبایی داره
- وارش .
کربلای ما دلهای خسته کی امضا میشه ؟
فکر کنم قراره تا چند هفته تو حالت افسردگی دوری و فراغ از کربلا بمونم ؛ اونجایی که تک تک رفقا زنگ میزنن و ازم حلالیت میخوان همهشون راهی کربلا شدن و من موندم و یه قلب شکسته ، همیشه میگم خوش به حالشون ای کاش من جای اونا بودم الان تو مسیر کربلا بودم چقدر حالم بهتر میشد
همیشه میگم لیاقت نداشتم که هنوز دعوت نشدم ؟ آخه مگه من دل ندارم ؟ چرا منم مثل آدمای دیگه دعوت نمیکنی بیام حرمت ؟ اینقدر قساوت قلب دارم و گناهکارم که اجازه ورود به حرمت رو ندارم ؟
قسمت تلخ زندگی اونجاست که مجبوریم زندگی رو بدون آدمایی که دوسشون داشتیم ادامه بدیم
عطر نازنینم سُر خورد از دستم افتاد شکست
فکر میکنین چیکار کردم ؟ تند تند چند تا تیکه از لباسامو آوردم مالیدم بهش 😭