آیت الله بهاءالدینی(ره) همیشه به دوستان و نزدیکان سفارش می کردند:
" سعی کنید پایتان را از کشتی حضرت سیدالشهداء(ع) بیرون نگدارید و دائمأ به امری از امور دستگاه امام حسین(ع) مشغول باشید.
آشپزی، چای دادن، سینه زدن، کفش جفت کردن و ...
تا بواسطه آن، از همه شیعیان دستگیری شود و إلا حساب و کتاب آن طرف، دقیق تر از این حرفهاست.
@varesoon
قال امیرالمومنین (علیهالسلام):
إِنْ عَقَلْتَ أَمْرَكَ أَوْ أَصَبْتَ مَعْرِفَةَ نَفْسِكَ فَأَعْرِضْ عَنِ الدُّنْيَا وَ ازْهَدْ فِيهَا فَإِنَّهَا دَارُ الْأَشْقِيَاءِ وَ لَيْسَتْ بِدَارِ السُّعَدَاءِ بَهْجَتُهَا زُورٌ وَ زِينَتُهَا غُرُورٌ وَ سَحَائِبُهَا مُتَقَشِّعَةٌ وَ مَوَاهِبُهَا مُرْتَجِعَةٌ [مُنْتَزِعَةٌ وَ عَوَارِيهَا مُرْتَجِعَةٌ]
اگر کار خود را دریافته ای و به شناخت نفس رسیده ای، پس از دنیا روبگردان و بی رغبت به آن باش، زیرا که دنیا خانه بدبختان است و جایگاه سعادتمندان نیست، شادی آن دروغ است و آرایش آن فریب و ابرهای آن زوال پذیر است و بخشش های آن ماندگار نیست و باز میگردد.
تصنیف غرر / ۴۶۴۷
@varesoon
📌 تبادل لیستی مخصوص کانالهای مفید حوزوی
✍️ کانال های مفید حوزوی در لیست زیر به طلاب محترم و علاقهمندان معرفی میگردند.
✅️ کانال «وارثون»
(انتشار عکس، مطالب و نکات اخلاقی علما و بزرگان تشیع)
➡️ eitaa.com/varesoon
✅️ کانال «کتب دینی و حوزوی و قرآنی»
(مرجع فایل pdf کتب مذهبی در زمینه های مختلف...)
➡️ eitaa.com/KotobeHozeHazrateMahdi
✅ کانال «مباحثه فقاهت»
(نکات ناب فقهی، اصولی و رجالی درسهای خارج)
➡️ eitaa.com/mobahathah_ir/1969
✅️ کانال «میراث علمی سَلَف»
(تحصیل علوم حوزوی به روش اصیل و سنتی و تشکیل حلقه های علمی)
➡️ eitaa.com/mirath
✅ کانال «کارگاه ۲٠ ساعتهی علم رجال»
(لیست جلسات کارگاه مقدماتی بر اساس کتاب استناد)
➡️ eitaa.com/ostadkazemy/3
✅️کانال «جرعهای از دریا»
(بیان خاطرات علما از لسان مرجع عالیقدر آیت الله العظمی شبیری زنجانی)
➡️ eitaa.com/joreeiaazdarya
علامه سید ابوالحسن حافظیان:
در یکی از شهرهای هند به قصد ملاقات عارفی از عارفان هندو رفته بودند.
پسرجوان میزبان همراه ایشان بوده ؛ وقتی به محل ملاقات آن مرتاض هندو رسیدند به محض وارد شدن در آنجا ، آن هندو دستی به بدن آن جوان زده بود و در واقع ایشان رابیهوش مانند مرده ای بر روی زمین انداخته بود.
مرحوم حافظیان می فرمودند:
من عمدا اعتنایی نکردم پرسیدم:
شمابالاترین قدرتتان همین است؟ می توانید ایشان را بدون لمس زنده کنید؟
گفت : نه باید حتما لمس کنیم .
گفتم : ولی بنده بدون لمس کردن زنده اش می کنم ، همان جا رو به قبله نشستم و از خداوند متعال خواستم که زنده شود و ذکری راهم گفتم ، بلافاصله پسر زود بلند شد آمد و نزد ما نشست.
آن هندو پرسید: شمافلان ریاضت را کشیده اید؟
من گفتم : نخیر ما ریاضت های شما را باطل میدانیم. شما با قدرت منفی شیطانی کار می کنید ولی قدرت ما رحمانیست و آن این است که ما معتقدیم که :
هرکس چهل شبانه روز گناه را ترک کند و واجبات را انجام دهد وتمام این کارها برای خدا باشد می تواند این کارها را انجام دهد.
مظهر وصف خدا ص۹۸
@varesoon
✏️استاد سید مجتبی بحرینی از قول اقای ابراهیمی نژاد (شیخ محمدمهدی) نقل کرده است
✏️در نجف شنیدم در سال ۱۹۷۳ میلادی روزی بعد از نماز صبح مردی در مسجد شیخ طوسی خدمت مرحوم آیت الله خويی ره رسید درحالی که اضطراب و وحشت از سیمایش نمایان و لرزش اعضاء و گریه بسیار شدید او گویای وضع غیر عادی او بود به طوری که توان سخن گفتن نداشت.
✏️لحظاتی آرام گرفت و چنین گفت:
من در بازار شورجه بغداد تاجر قماش بودم که بسیاری از تجار سایر استانهای عراق از من پارچه تهیه میکردند.
✏️دو روز قبل تاجری از سماوه (یکی از شهرهای عراق) برای خرید پارچه نزدیک ظهر به حجره من آمد. هوا هم به شدت گرم بود و من عازم رفتن به منزلم بودم، پارچه های او را آماده نموده و نیاز به باربری داشتم که با گاری بار هارا تا سر بازار برای حمل به ماشین ببرد.
✏️وقتی سراغ حمال رفتم دیدم در زمین خرابه ای پشت بازار نشسته و مشغول خوردن غذاست و طعامش فقط نان بود و پیاز و آب!
✏️بالای سر او ایستادم و گفتم: فورا با من بیا مقداری بار است سر بازار ببر.
گفت ربع ساعت باید صبر کنی تا غذایم تمام شود.
✏️من در مقام سخره او بر آمدم و
👈گفتم: چه غذایی؟ آنچه تو می خوری که خوراک انسان نیست
👈در جواب من گفت: هذا ما أقسمه لي ربي آنچه می خورم خوراکی است که پروردگارم قسمت و بهره من قرار داده.
👈گفتم چه خدایی و چه روزی و چه غذایی؟؟
وارثون
✏️استاد سید مجتبی بحرینی از قول اقای ابراهیمی نژاد (شیخ محمدمهدی) نقل کرده است ✏️در نجف شنیدم در
با زور و جبر او را واداشتم که بارها را در گاری اش بگذارد و سر بازار ببرد. وقتی کارش را انجام داد رو به من کرد و گفت: ألاتخجل من الله؟! ألاتشكره على ما أعطاك؟
✏️من گفتار او را به مسخره گرفتم حجره ام را قفل کردم و با ماشینم به طرف منزلم رفتم.
✏️ناگهان حادثه ای رخ داد و واقعه ای اتفاق افتاد که هیچ انتظارش را نداشتم و فکرش را هم نمی کردم و آن این بود:
👈وقتی در منزلم را زدم، همسرم آمد و در را باز کرد دیدم با ترس و لرز رو به من کرد و گفت:
تو که هستی؟ گمان می کنی شوهر منی؟ چه می خواهی ؟ که هستی؟
👈گفتم مگر چه شده؟!چه اتفاقی افتاده؟ آری من شوهر تو هستم و به او نزدیک شدم. ناگهان صدایش بلند شد وفریاد زد: حرامی ، ای دزد از من چه می خواهی؟ ناگهان از صدای فریاد او سه پسرم که اولی استاد دانشگاه و دو پسر دیگرم دانشجو بودند اطراف من را گرفتند و کتک مفصلی مرا زدند و من هر آنچه را به نام و نشان یاد می کردم اعتنا نمی کردند و مرا کتک می زدند. سپس پلیس خبر کردند و مرا به مرکز پلیس بردند. وقتی آنجا رسیدم دیدم رئیس پلیس از دوستان من است.
👈گفتم فلانی رفیق شما هستم. رئیس پلیس خنده ای کرد و گفت: تا به حال دزدی به پر رویی تو ندیده ام که ادعا می کند دوست رئیس پلیس است. از این جهت که موجبات خنده مرا فراهم آوردی این دفعه تو را آزاد می کنم مشروط بر اینکه دیگر در مقام سرقت بر نیایی و گر نه هیچ رحمی به تو نمی کنم.
✏️من از مرکز پلیس بیرون آمدم خانه خواهرم نزدیک آنجا بود. به خانه خواهرم رفتم که صدایش بلند شد: این دزد خانه من آماده، همسرش و چهار پسرش بیرون ریختن و مرا تا آنجا که می توانستند کتک زدند و لباس هایم را پاره کردند و صورت و بدنم را مجروح ساختند و به پلیس خبر دادند.
✏️من با این حال زار و نزار کنار خیابان افتاده بودم که یک راننده تاکسی مرا با این وضع و حال دید، مرا به بیمارستانی که در آن نزدیکی بود برد تا آنکه پس از دوروز از بیمارستان آمدم در حالی که نزدیک بیمارستان بودم و سخت می گریستم، دوستان و آشنایان، خویشان و همسایگان از برابر من عبور می کردند ولی هیچ کدام مرا نمی شناختند.
✏️نزدیک من راننده منتظر مریضی بود که او را به خانه اش برساند. من نزد او شکوه نمودم و در حالی که غیر از ساعت دستم چیزی نداشتم به او گفتم ساعتم را به تو می دهم مرا به نجف برسان. او هم مرا به نجف آورد تا حالم را به امیرالمؤمنین علیه السلام عرضه بدارم و از شما که زعیم (بزرگ)حوزه هستید برای رفع مشکلم کمک بگیرم.
✏️جمعی که حاضر بودند همه غرق شگفت و تعجب شدند و همگی گریستند.
وارثون
با زور و جبر او را واداشتم که بارها را در گاری اش بگذارد و سر بازار ببرد. وقتی کارش را انجام داد رو
👈مرحوم آیت الله خویی به من گفت:
چون تو بر خالق و مخلوق تکبر ورزیدی و پاس نعمت های حق را نداشته ای خداوند صورت تو را تغییر داده که نزدیک ترین کسانت تو را نشناختند و نعمت هایش را از تو سلب نمود.
بر تو لازم است چونان آن حمال زندگی کنی و در مقام استغفار برآیی و نماز بگذاری و از ضریح امیرالمومنین علیه السلام جدا نشوی و تا نعمت به تو برنگشته و تو را نشناخته اند به خانه و اهل و خویشانت بر نگردی و هر وقت آشنایان تو، تو را شناختند معلوم می شود مشمول لطف و عنایت حق تعالی قرار گرفته ای.
✏️مرد تاجر گفتارش را چنین ادامه می دهد: چهار سال بر من گذشت که من چونان آن مرد حمال و از آنچه به فقرا می دادند، ارتزاق می نمودم. جامه هایم کهنه و پاره و خوابگاهم در زمستان و تابستان گوشه و کنار دکان ها و زاویه بازار ها بود ولی از نماز و دعا و گریه و فغان و اظهار ندامت و پشیمانی در محضر امیرالمومنین علیه السلام لحظه ای غافل نبودم.
✏️تا آنکه سال پنجم فرا رسید و موسم زیارت اربعینی امام حسین علیه السلام بود، در تمامی موسم های زیارتی صاحبان رستوران ها و کارگاه ها حمال ها را برای کمک به رستوران ها می بردند. یکی از آنان مرا به کمک به رستورانش برد.
✏️صبح اربعین من به حرم امیرالمومنین علیه السلام مشرف شدم و در آنجا بسیار گریه کردم و از حضرت مسئلت که از خدا بخواهد مرا عفو کند و ببخشاید و توبه مرا بپذیرد. من آنچه باید بیاموزم آموختم. آنچه باید درس بگیرم، گرفتم، آنچه باید به قدرت حق تعالی پی ببرم بردم. عرائضم را در حرم گفتم و به رستوران آمدم و مشغول کارم که تمیز کردم طبق های غذا بود گردیدم. چون سنم زیاد بود کار آسانی به عهده من گذارده بودند و صاحب رستوران به خاطر نظارت اداره بهداشت لباس نو و تمیزی به من داده بود که می پوشیدم.
👈کارم که تمام شد برای خواندن نماز ظهر از رستوران بیرون آمدم که دیدم یکی از کارمندان من در بازار شورجه به من سلام کرد و مرا به اسم یاد نمود.
👈از خوشحالی سر از پا نمی شناختم. فهمیدم توبه ام قبول شده و مورد عفو و رحمت قرار گرفتم، هروله کنان با عجله و شتاب خدمت مرحوم ایت الله خویی ره رفتم و آنچه واقع شده بود را نقل کردم. ایشان گفتن:
👈خداوند تو را بخشیده و توبه ات را پذیرفته ولی سعی کن دیگر مرتکب چنین رفتار و گفتار نشوی و استمرار بر زیارت نجف و کربلا داشته باشی.
👈مقداری پول به من دادند که ساز و برگ سفرم را به بغداد فراهم آورم .
👈 به بغداد آمدم ابتدا به منزل خواهرم رفتم. خواهرم با چشم گریان در حالی که لباس سیاه بر تن داشت به استقبال من آمد و از خوشحالی همه دور من می گردیدند و به شکرانه سلامتی و بازگشت من گوسفند ها ذبح نمودند.
👈از خواهرم جویای حال اهل و عیالم شدم. گفت: بعد از فقدان تو حالی ندارند. به خانه رفتم همسرم هلهله کنان با شادی و سرور و فریاد پر شوقو شور به استقبالم آمد. فرزندانم اشک شوق می ریختند -بحمدالله پدرمان زنده و سالم برگشته است- همه آنان که مرا نمی شناختند در آن ایام به دیدارم آمدند.
✏️صبح که شد به سراغ آن حمال رفتم او را به همان حال دیدم در مقام عذرخواهی از او برآمدم و دست و پایش را غرق بوسه ساختم و نسبت به او اکرام و احترام نمودم و به سوی حق تعالی رجوع کرده و توبه ساختم.
📚ماسمعت ممن رأیت. دفتر سوم صفحه ۱۹
@varesoon
آیت الله شیخ محمد تقی آملی میفرماید:
من مدتها میدیدم که مرحوم قاضی دو سه ساعت در وادی السلام مینشینند، با خود میگفتم: «انسان باید زیارت کند و برگردد و به قرائت فاتحهای روح مردگان را شاد کند، کارهای لازم تر هم هست که باید به آنها پرداخت!» این اشکال در دل من بود اما به احدی ابراز نکردم، حتی به صمیمیترین رفیق خود از شاگردان استاد.
مدتها گذشت ...
این نیت هم در ذهن من بود و کسی از آن مطلع نبود. شبی بود میخواستم بخوابم؛ در آن اتاقی که بودم، در تاقچه پائین پای من کتاب بود؛ کتابهای علمی و دینی. در وقت خواب، طبعا پای من به سوی کتابها کشیده میشد، با خود گفتم: برخیزم و جای خواب را تغییر دهم یا لزومی ندارد، چون کتابها درست مقابل پای من نیست و بالاتر قرار گرفته، و این، هتک حرمت کتاب نیست. بالاخره بنا بر آن گذاشتم که هتک حرمت نیست و خوابیدم.
صبح که به محضر استاد، مرحوم قاضی رفتم و سلام کردم: فرمود:
«علیکم السلام! صلاح نیست شما به ایران بروید. و پا دراز کردن به سوی کتاب ها هم هتک احترام است».
بی اختیار حول زده گفتم: «آقا! شما از کجا فهمیدهاید؟»
فرمود: «از وادیالسلام فهمیدهام».
@varesoon