وَࢪید؛
به جرأت میتونم بگم توی زندگیم تا به الان سخت تر از امروز، روزی نداشتم *بعدا اضافه شده: با خانواده ش
اینو داشته باشید تا بیام بازم یه داستانی بگم
حالا چی میخواستم بگم :
اون روز من اکثر کسانی که باهاشون صحبت کردم پدر شهید بودن
یادمه انقدر برام سخت بود که قبلِ هر تماس کلی دعا و آیه میخوندم که فقط بتونم توی ادای کلمات مسلط باشم
و
اولین زنگی که زدم و (هیچوقت نمیزارم که یادم بره)
گفتم شما پدر شهید هستید؟
چیزی که اصلااااا انتظار شو نداشتم و بهش فکر نمیکردم ممکنه که همچین جوابی هم از طرف یکی از خانواده شهدا بشنوم و شنیدم
اینکه بهم گفتن کدومشون باباجان؟ من دو تا پسرم شهید شدن
من همونجا انگار که از دست رفتم...
و تماااام تلاشی که کرده بودم برای تسلطم از بین رفت...
خلاصه..
بگذریم که چقدر سعی کردم بتونم مسلط باشمو ادامهٔ کار و برم
چند تا تماس بعد..
با پدر سید رامین تماس گرفتم
لحن مهربون و قشنگ بابایی که از پسرش میگفت هیچوقت یادم نمیره
نمیدونم در اون چند لحظه چی در من دید که شروع کرد به دردِ دل
و زمانی که تاریخ برگزاری یادبود و گفتم
بهم گفت اتفاقا سید رامین هم همون روز شهید شده ما هم خوشحال میشیم شما بیاین پیش مون :))
امروز من اتفاقی پایین پای سید رامین چند دقیقه ای نشستم و ذهنم چرخید سمت اون روز و یادم افتاد عههه این همون شهیدِ که با پدرشون صحبت کردم :)))
#خاتون ✍️🏻
هدایت شده از ـ حامدِ عسکری .
گیسوانت را بیاور شانه پیدا می شود
بغض داری؟ شانهی مردانه پیدا می شود ..