eitaa logo
وطن
265 دنبال‌کننده
9 عکس
7 ویدیو
0 فایل
در جانِ وطن، دوباره می‌دمم امید؛ به قامتِ استوارِ جوانانت .
مشاهده در ایتا
دانلود
+ واقعا تو کی‌ای؟ - بستگی داره. + به چی؟ - به این‌که از کی بپرسی. + از کی بپرسم؟ - آره. + یعنی چی؟ - یعنی اگه از آدم‌های مختلف درباره‌ی من بپرسی، حرف‌های مختلفی می‌شنوی. + مثلا؟ - مثلا از نظر مامان و بابام من بهترین بچه‌ی روی زمینم، ولی به موقعش گوشم رو می‌پیچونن. اما از اون طرف، از نظر همکلاسی‌های محترمم یه انسان خودخواه و مغرورم. + حالا تو کدومشونی؟ - اینم بستگی داره. + معما طرح می‌کنی؟ یعنی چی که بستگی داره؟ - معما نیست، خیلی ساده‌ست؛ حتی ساده‌تر از حل کردن یه پازل بچگانه. + خب چطوری باید حلش کرد؟ - اگه می‌خوای واقعا یه نفر رو بشناسی، نباید ازش بپرسی «تو کی‌ای؟» یا مثلا نظر اطرافیانش رو درباره‌ش بدونی؛ چون هیچ‌وقت هیچ‌کس اون چیز واقعی‌ای که هست رو به بقیه نشون نمی‌ده، می‌ده؟ برای همین باید بپرسی: از نظر خودت، تو چجور آدمی هستی؟ + خب الان تو از نظر خودت چجور آدمی هستی؟ - آره، می‌تونی بپرسی، ولی جواب دلخواهت رو نمی‌گیری. + چرا نمی‌گیرم؟ - چون هیچ‌کس نمی‌دونه واقعا کیه.
وطن
هر روز که می‌گذرد، انگار دنیا کمی بیشتر سنگین می‌شود. مسئولیت‌ها، دلتنگی‌ها، آرزوهای نرسیده… همه جمع می‌شوند و فشار می‌آورند. برای همین است که همه ما، به شکلی، پناهگاهی برای خودمان ساخته‌ایم. یکی در عطرِ قهوه‌ی صبحگاهی‌اش، دیگری در غرق شدن در دنیای یک کتاب. یکی در نت‌های موسیقی که گوش‌هایش را پر می‌کند، دیگری در صدای خنده‌ی بچه‌ها، یا در نقشی که روی بوم می‌کشد. بعضی‌ها در تماشای آسمانِ شب، بعضی‌ها در یادآوریِ خاطراتِ دور، و بعضی دیگر در امید به فردایی که شاید متفاوت باشد. این پناهگاه‌ها، کوچک و شاید بی‌اهمیت به نظر برسند، اما درست در لحظه‌هایی که دیگر تحملِ سنگینیِ واقعیت سخت می‌شود، ما را از نو می‌سازند. چراغی در تاریکی‌اند، نفسی در هوای مانده. مهم نیست پناهگاهِ تو چه شکلی باشد؛ مهم این است که باشد. جایی که بتوانی بایستی، نفس بکشی، و دوباره آماده شوی برای رویارویی با دنیای بیرون. جایی که یادت بیاورد، تو فقط در حالِ فرار نیستی، بلکه در حالِ جمع کردنِ نیروی دوباره برای ادامه دادن هستی.
وطن
این روزا خوبم . یعنی از وقتی فراموشت کردم خوبم ، صبح تا شب به دیوار نگاه میکنم ، به همه چی فکر میکنم غیر تو .
وطن
نمی‌دونم... شاید امروز، آخرین روزی بود که هممون توی مدرسه با هم بودیم. حیاط مدرسه دیگه اون شور و شوق سابق رو نداشت؛ دیگه دانش‌آموزی نبود که سر و صدا کنه، بزن و برقصه، یا وسط این همه هیاهو بشینه درس زنگ بعدیش رو بخونه. سالن هم عجیب ساکت بود؛ نه صدای دبیر علوم کل سالن رو پُر می‌کرد، نه صدای مدیرمون که می‌گفت: «دو دقیقه بشینید سر جاتون دیگه، این همه انرژی رو از کجا میارید؟» کلاس‌ها هم سوت و کور بودن، اما من هنوز زنگ ادبیات رو حس می‌کردم… انگار دوباره رفتم پای تخته، اون انشا رو خوندم و بعدش همه‌ی بچه‌ها نشستیم و با هم گریه کردیم. هنوز هم زنگ مطالعات رو حس می‌کردم؛ همون زنگی که می‌تونستیم توش راحت نظرهامون رو بگیم و از عواقبش نترسیم. می‌تونم بگم تا ابد، دلتنگ تک‌تک لحظه‌های این سال می‌مونم؛ دلتنگ همه‌ی زنگ‌های کلاس‌هامون. شاید امروز، آخرین باری بود که مدرسه دوباره ما رو دید... ولی به قول مرسانا: «روز، روزِ آخر باشه… جمع، آخر نباشه.»
افکارمون امشب اومد روی دایره ، انقد نوشتم و نوشتم تا شاید علت حال عجیب امشبم رو پیدا کنم اما افسوس که چیزی پیدا نکردم ، شاید هم اون علت با من بازیش گرفته و میخواد پنهون بمونه ؟ بذار بمونه ، من که حوصله بازی ندارم . بالاخره خودش مجبور میشه بیاد و خودشو نشون بده
شاید دیگه تو مدرسه باهم نباشیم شاید دیگه با آهنگ چاووشی تو حیاط مدرسه نرقصیم شاید دیگه استرس زنگ کلاس های آزاد رو نداشته باشیم شاید دیگه به اون آدمایی خوشحال و خوش ذوق این سه سال بر نگردیم شاید خیلی عوض بشیم شاید انسان های موفق یا نا موفق بشیم اما با تمام این ها من شمارو دوست دارم اگر حتی دیگه همو نبینیم اگه دیگه تو یه مدرسه نباشیم. مدرسه فقط مارو باهم آشنا کرد. مدرسه مارو ساخت تا هم رو پیدا کنیم . خنده هامون همیشه توی قلبمون و دیوار مدرسه باقی میمونه اما ما باز هم کنار همیم شاید هم نباشیم اما قلبامون مارو میشناسن .