وطن
هر روز که میگذرد، انگار دنیا کمی بیشتر سنگین میشود. مسئولیتها، دلتنگیها، آرزوهای نرسیده… همه جمع میشوند و فشار میآورند. برای همین است که همه ما، به شکلی، پناهگاهی برای خودمان ساختهایم.
یکی در عطرِ قهوهی صبحگاهیاش، دیگری در غرق شدن در دنیای یک کتاب. یکی در نتهای موسیقی که گوشهایش را پر میکند، دیگری در صدای خندهی بچهها، یا در نقشی که روی بوم میکشد. بعضیها در تماشای آسمانِ شب، بعضیها در یادآوریِ خاطراتِ دور، و بعضی دیگر در امید به فردایی که شاید متفاوت باشد.
این پناهگاهها، کوچک و شاید بیاهمیت به نظر برسند، اما درست در لحظههایی که دیگر تحملِ سنگینیِ واقعیت سخت میشود، ما را از نو میسازند. چراغی در تاریکیاند، نفسی در هوای مانده.
مهم نیست پناهگاهِ تو چه شکلی باشد؛ مهم این است که باشد. جایی که بتوانی بایستی، نفس بکشی، و دوباره آماده شوی برای رویارویی با دنیای بیرون. جایی که یادت بیاورد، تو فقط در حالِ فرار نیستی، بلکه در حالِ جمع کردنِ نیروی دوباره برای ادامه دادن هستی.
وطن
نمیدونم... شاید امروز، آخرین روزی بود که هممون توی مدرسه با هم بودیم.
حیاط مدرسه دیگه اون شور و شوق سابق رو نداشت؛ دیگه دانشآموزی نبود که سر و صدا کنه، بزن و برقصه، یا وسط این همه هیاهو بشینه درس زنگ بعدیش رو بخونه.
سالن هم عجیب ساکت بود؛ نه صدای دبیر علوم کل سالن رو پُر میکرد، نه صدای مدیرمون که میگفت: «دو دقیقه بشینید سر جاتون دیگه، این همه انرژی رو از کجا میارید؟»
کلاسها هم سوت و کور بودن، اما من هنوز زنگ ادبیات رو حس میکردم… انگار دوباره رفتم پای تخته، اون انشا رو خوندم و بعدش همهی بچهها نشستیم و با هم گریه کردیم.
هنوز هم زنگ مطالعات رو حس میکردم؛ همون زنگی که میتونستیم توش راحت نظرهامون رو بگیم و از عواقبش نترسیم.
میتونم بگم تا ابد، دلتنگ تکتک لحظههای این سال میمونم؛ دلتنگ همهی زنگهای کلاسهامون.
شاید امروز، آخرین باری بود که مدرسه دوباره ما رو دید...
ولی به قول مرسانا:
«روز، روزِ آخر باشه… جمع، آخر نباشه.»
افکارمون امشب اومد روی دایره ،
انقد نوشتم و نوشتم تا شاید علت حال عجیب امشبم رو پیدا کنم
اما افسوس که چیزی پیدا نکردم ، شاید هم اون علت با من بازیش گرفته و میخواد پنهون بمونه ؟
بذار بمونه ، من که حوصله بازی ندارم .
بالاخره خودش مجبور میشه بیاد و خودشو نشون بده
شاید دیگه تو مدرسه باهم نباشیم
شاید دیگه با آهنگ چاووشی تو حیاط مدرسه نرقصیم
شاید دیگه استرس زنگ کلاس های آزاد رو نداشته باشیم
شاید دیگه به اون آدمایی خوشحال و خوش ذوق این سه سال بر نگردیم
شاید خیلی عوض بشیم
شاید انسان های موفق یا نا موفق بشیم
اما با تمام این ها من شمارو دوست دارم
اگر حتی دیگه همو نبینیم اگه دیگه تو یه مدرسه نباشیم.
مدرسه فقط مارو باهم آشنا کرد.
مدرسه مارو ساخت تا هم رو پیدا کنیم .
خنده هامون همیشه توی قلبمون و دیوار مدرسه باقی میمونه
اما ما باز هم کنار همیم
شاید هم نباشیم اما قلبامون مارو میشناسن .
+ چته تو؟
- نمیدونم…
+ میخوای گریه کنیم؟
- گریه؟ نمیدونم… این ماده بیرنگ چه مرگشه که دلش نمیخواد از چشمای من بیاد پایین… انگار اینم باهام قهر کرده.
انگار منتظر برم منت کشی…
+ خب میخوای آهنگ گوش بدیم؟
- که دوباره غرق بشیم؟
+ که خوب بشیم
- راه خوبی برای بهتر شدن نیست…
+ بنویسیم؟
- ایدههام دارن فرار میکنن… دستم بهشون نمیرسه…
+ خب بگیرشون، برو دنبالشون
- اوه… چه حرف عجیبی زدی.
اینطوری که باید کل عمرم رو به گشتن دنبال این چیز و اون چیز بذارم…
+ شاید باید بگردی…
اونقدر بگردی که بهشون برسی و حال خودتو خوب کنی.
- نای گشتن ندارم…
خودشون بخوان برمیگردن.
در ضمن… کی گفته حال من خوب نیست؟
+ وقتی اینجا نشستی داری با من حرف میزنی، یعنی حالت خوب نیست.
- خب خیلیا با خودشون صحبت میکنن… دلیل نمیشه که حالشون خوب نباشه.
+ خودتم میدونی که داری دروغ میگی…
اگه این راه رو ادامه بدی، تبدیل به یک اسکیزوفرنی میشی… از ما گفتن بود.
- اوه نه… دیگه در اون حدم نیستم…
+ اگه شدی چی؟
- سوال جالبی بود… نظری درموردش ندارم.
+ اینکار رو با خودت نکن.
- تمام تلاشمو میکنم.