یه احمق دو قطبی که به در و دیوار میخنده!
همه میگفتن یه احمقه. همون آدمی که الکی به در و دیوار میخنده. وسط خیابون راه میره و یهو به یه دیوار ترکخورده زل میزنه و میزنه زیر خنده، طوری که مردم برمیگردن نگاش میکنن.
ولی کسی نمیفهمه اون خندهها از کجاست.
یه لحظه میخنده، بلند و بیوقفه… لحظهی بعد انگار یه چیزی توی دلش فرو میریزه و ساکت میشه. همونجا میایسته، نگاهش خالی میشه، انگار دنیا یهو تاریک شده.
آدمها فقط همون خندهی عجیبشو میبینن و زیر لب میگن: «اون یه احمق دو قطبیِ که به در و دیوار میخنده!»
ولی هیچکس نمیبینه که توی سرش چه جنگی برپاست. جایی که یه طرفش بیدلیل میخنده و یه طرف دیگش آروم آروم داره فرو میپاشه...
وطن
+ مهرنوش تو اینی
- من چیم ؟
+ تو این آهنگی ای
- کدوم آهنگه ؟
+ همین که علیرضا قربانی برای تاسیان خونده دیگه
- پرواز قو ها ؟
+ آره
- چرا میگی شبیه منه ؟
+ چون آدمو غمگین میکنه
- یعنی میخوای بگی من بقیه رو غمگین میکنم ؟
+ نه ، غمگین نمیکنی ..
یه جور امیدی در ناامیدی ، یه جور نوری در تاریکی .
این آهنگ دقیقا همین چیز رو میگه و توهم دقیقا همین شکلی ای پس بیا به حرف قربانی گوش کن ، شاید ما دوباره خندهامونو از سر گرفتیم ، کی میدونه ؟
- ما خنده هامون رو از سر میگیرم اما با این غم روحی که بر چهره مون اثر گذاشت چه کنیم ؟
+ مدارا میکنیم
- کاری که همیشه میکنیم نه ؟
+ آره کاری که محکوم به ادامه دادنشی
- امیدوارم از پسش بر بیام
+ تو از پس همه چی بر میای
- دقیقا همه همچین تصوری از من دارن ، همه ...
+ خوبه یا بد ؟
- بستگی داره
+ باشه باشه خیلی خب ، باز بستگی داره رو شروع نکنیم چون قراره یه فلسفه برای هر بستگی داره بسازی ، بیا آهنگمون رو گوش بدیم تا با مهرنوشی که قرار پرواز قو باشه آشنا بشیم
- باشه مسخره .
+ بابا بیا یه بار برای تنوع زنگ یه خونه رو بزنیم، در بریم :))
- مگه کرم داری بچه؟!
+ خب تا حالا نکردم، فکر کنم حال بده
- اینم شد حال دادن؟ الان خونهها آیفون تصویری دارن، ساختمونا هم پنج شیش طبقهان، اصلاً کیف نداره
+ خب حالا مهم نیته
- زمان ما اینجوری نبود که... خونهها ویلایی بود، زنگها هم صداشون مثل ناقوس کلیسا!
بعد پنج شیش نفر جمع میشدن، همه میرفتن زنگ یه خونه رو میزدن و فرار میکردن
اولی میزد، در میرفت
دومی میزد، در میرفت
سومی میزد، در میرفت
چهارمی رو صاحبخونه میگرفت، بعدم میزدش!
+ وای جدی؟ میزدش؟!
- آره بابا، مردم سر ظهر خواب بودن، ما هی میرفتیم زنگ میزدیم فرار میکردیم
+ چه دورانی داشتین، خوب خوش میگذروندینها
- خب مهرنوش... یک، دو، سه... فرار کن!
+ باباااا! خب قبلش بگووو
حالا که به پشت سرم نگاه میکنم، میبینم هیچوقت واقعاً کسی کنارم نبود.
همیشه دردهام رو توی خودم حل کردم،
همون وقتی که دیگران بیخیالِ همهچیز، مشغول عشق و حالشون بودن .
درست همون شب،
وقتی به کسی نیاز داشتم
که سرم رو روی شونههاش بذارم،
یا دستکم با چند جمله آرومم کنن،
هیچکس نبود.
نه دوستی که مرهم زخم هام باشه،
نه گوشی که حرف هام رو بشنوه.
به خودم که اومدم،من مونده بودم و یه کاغذ و یه قلم؛
که باید دوباره مینوشتم
تا شاید یکم حالم بهتر بشه .
حق با تو بود؛
من خیلی تنهام،
خیلی بیشتر از چیزی که یه انسان باید تنها باشه.
و حالا هم وقتی اینها رو مینویسم،
دارم شب رو پشت سر میذارم تا به روشنایی روز برسم...
یا دستکم ، دارم تموم تلاشم رو میکنم