حالا که به پشت سرم نگاه میکنم، میبینم هیچوقت واقعاً کسی کنارم نبود.
همیشه دردهام رو توی خودم حل کردم،
همون وقتی که دیگران بیخیالِ همهچیز، مشغول عشق و حالشون بودن .
درست همون شب،
وقتی به کسی نیاز داشتم
که سرم رو روی شونههاش بذارم،
یا دستکم با چند جمله آرومم کنن،
هیچکس نبود.
نه دوستی که مرهم زخم هام باشه،
نه گوشی که حرف هام رو بشنوه.
به خودم که اومدم،من مونده بودم و یه کاغذ و یه قلم؛
که باید دوباره مینوشتم
تا شاید یکم حالم بهتر بشه .
حق با تو بود؛
من خیلی تنهام،
خیلی بیشتر از چیزی که یه انسان باید تنها باشه.
و حالا هم وقتی اینها رو مینویسم،
دارم شب رو پشت سر میذارم تا به روشنایی روز برسم...
یا دستکم ، دارم تموم تلاشم رو میکنم
میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبریه، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا مثلاً بروم به هندوستان، زیر خورشید تابان، جنگلهای سر بهمکشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند...
هدایت شده از ࣪˖ .𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜 𝒯𝑤𝑒𝑒𝑡𝄒 ࣪✭
اسکورپیو، دردش شدید، عمیق و طولانیه. تا آخرش اینو حس میکنه، و همین باعث میشه دیر خوب بشه. باید کامل بسوزه تا دوباره از صفر شروع کنه. وقتی عبور کنه، محکمتر و بیارتباط با گذشته برمیگرده.