eitaa logo
وطن
261 دنبال‌کننده
8 عکس
7 ویدیو
0 فایل
در جانِ وطن، دوباره می‌دمم امید؛ به قامتِ استوارِ جوانانت .
مشاهده در ایتا
دانلود
وطن
+ مهرنوش تو اینی - من چیم ؟ + تو این آهنگی ای - کدوم آهنگه ؟ + همین که علیرضا قربانی برای تاسیان خونده دیگه - پرواز قو ها ؟ + آره - چرا میگی شبیه منه ؟ + چون آدمو غمگین می‌کنه - یعنی میخوای بگی من بقیه رو غمگین می‌کنم ؟ + نه ، غمگین نمیکنی .. یه جور امیدی در ناامیدی ، یه جور نوری در تاریکی . این آهنگ دقیقا همین چیز رو میگه و توهم دقیقا همین شکلی ای پس بیا به حرف قربانی گوش کن ، شاید ما دوباره خندهامونو از سر گرفتیم ، کی می‌دونه ؟ - ما خنده هامون رو از سر میگیرم اما با این غم روحی که بر چهره مون اثر گذاشت چه کنیم ؟ + مدارا میکنیم - کاری که همیشه میکنیم نه ؟ + آره کاری که محکوم به ادامه دادنشی - امیدوارم از پسش بر بیام + تو از پس همه چی بر میای - دقیقا همه همچین تصوری از من دارن ، همه ... + خوبه یا بد ؟ - بستگی داره + باشه باشه خیلی خب ، باز بستگی داره رو شروع نکنیم چون قراره یه فلسفه برای هر بستگی داره بسازی ، بیا آهنگمون رو گوش بدیم تا با مهرنوشی که قرار پرواز قو باشه آشنا بشیم - باشه مسخره .
"کاراکتر مورد علاقه هر آدم نشون دهنده شخصیت اونه" ، کاراکتر مورد علاقه من :
+ بابا بیا یه بار برای تنوع زنگ یه خونه رو بزنیم، در بریم :)) - مگه کرم داری بچه؟! + خب تا حالا نکردم، فکر کنم حال بده - اینم شد حال دادن؟ الان خونه‌ها آیفون تصویری دارن، ساختمونا هم پنج شیش طبقه‌ان، اصلاً کیف نداره + خب حالا مهم نیته - زمان ما این‌جوری نبود که... خونه‌ها ویلایی بود، زنگ‌ها هم صداشون مثل ناقوس کلیسا! بعد پنج شیش نفر جمع می‌شدن، همه می‌رفتن زنگ یه خونه رو می‌زدن و فرار می‌کردن اولی می‌زد، در می‌رفت دومی می‌زد، در می‌رفت سومی می‌زد، در می‌رفت چهارمی رو صاحب‌خونه می‌گرفت، بعدم می‌زدش! + وای جدی؟ می‌زدش؟! - آره بابا، مردم سر ظهر خواب بودن، ما هی می‌رفتیم زنگ می‌زدیم فرار می‌کردیم + چه دورانی داشتین، خوب خوش می‌گذروندین‌ها - خب مهرنوش... یک، دو، سه... فرار کن! + باباااا! خب قبلش بگووو
وطن
No one can hurt you .
حالا که به پشت سرم نگاه می‌کنم، می‌بینم هیچ‌وقت واقعاً کسی کنارم نبود. همیشه دردهام رو توی خودم حل کردم، همون وقتی که دیگران بی‌خیالِ همه‌چیز، مشغول عشق و حالشون بودن . درست همون شب، وقتی به کسی نیاز داشتم که سرم رو روی شونه‌هاش بذارم، یا دست‌کم با چند جمله آرومم کنن، هیچ‌کس نبود. نه دوستی که مرهم زخم هام باشه، نه گوشی که حرف هام رو بشنوه. به خودم که اومدم،من مونده بودم و یه کاغذ و یه قلم؛ که باید دوباره می‌نوشتم تا شاید یکم‌ حالم بهتر بشه . حق با تو بود؛ من خیلی تنهام، خیلی بیشتر از چیزی که یه انسان باید تنها باشه. و حالا هم وقتی این‌ها رو می‌نویسم، دارم شب رو پشت سر میذارم تا به روشنایی روز برسم... یا دست‌کم ، دارم تموم تلاشم رو می‌کنم
وطن
بله آقای قربانی ، شب تموم میشه و دوباره جون میگیرم ولی باید دست قلم و کاغذم و خودم رو زیر بارون بگیرم نه ؟