+ بابا بیا یه بار برای تنوع زنگ یه خونه رو بزنیم، در بریم :))
- مگه کرم داری بچه؟!
+ خب تا حالا نکردم، فکر کنم حال بده
- اینم شد حال دادن؟ الان خونهها آیفون تصویری دارن، ساختمونا هم پنج شیش طبقهان، اصلاً کیف نداره
+ خب حالا مهم نیته
- زمان ما اینجوری نبود که... خونهها ویلایی بود، زنگها هم صداشون مثل ناقوس کلیسا!
بعد پنج شیش نفر جمع میشدن، همه میرفتن زنگ یه خونه رو میزدن و فرار میکردن
اولی میزد، در میرفت
دومی میزد، در میرفت
سومی میزد، در میرفت
چهارمی رو صاحبخونه میگرفت، بعدم میزدش!
+ وای جدی؟ میزدش؟!
- آره بابا، مردم سر ظهر خواب بودن، ما هی میرفتیم زنگ میزدیم فرار میکردیم
+ چه دورانی داشتین، خوب خوش میگذروندینها
- خب مهرنوش... یک، دو، سه... فرار کن!
+ باباااا! خب قبلش بگووو
حالا که به پشت سرم نگاه میکنم، میبینم هیچوقت واقعاً کسی کنارم نبود.
همیشه دردهام رو توی خودم حل کردم،
همون وقتی که دیگران بیخیالِ همهچیز، مشغول عشق و حالشون بودن .
درست همون شب،
وقتی به کسی نیاز داشتم
که سرم رو روی شونههاش بذارم،
یا دستکم با چند جمله آرومم کنن،
هیچکس نبود.
نه دوستی که مرهم زخم هام باشه،
نه گوشی که حرف هام رو بشنوه.
به خودم که اومدم،من مونده بودم و یه کاغذ و یه قلم؛
که باید دوباره مینوشتم
تا شاید یکم حالم بهتر بشه .
حق با تو بود؛
من خیلی تنهام،
خیلی بیشتر از چیزی که یه انسان باید تنها باشه.
و حالا هم وقتی اینها رو مینویسم،
دارم شب رو پشت سر میذارم تا به روشنایی روز برسم...
یا دستکم ، دارم تموم تلاشم رو میکنم