«دو صدای جدا، یک آینه »
چرا با خود چنین میکنی، عزیز من؟
من و تو مقصر نیستیم؛ اگر من و تو الان «ما» شدهایم، مقصر نیستیم.
اگر من و تو عکس یکدیگر هستیم، مقصر نیستیم.
بگذار آسوده زندگی مان را کنیم.
یک لیوان بزرگ چای برایمان بیاور.
بگذار آرامت کنم؛ بگذار به موضوعات دلنواز فکر کنیم…
به چیزهایی که روحت را تسلی میدهد.
بگذار بنویسیم و بعد با صدای بلند بخوانیم.
با خواندن هر کلمه، هر جمله، خودمان را از دردهای درونی انسانی رها سازیم.
نگذار من و تو از هم جدا شویم.
دستم را بگیر… یعنی… دستت را بگیر.
من نورِ فراموششدهی تو هستم.
آخرین روزِ هفته است
یا آغازِ دردهای سهمگینِ من؟
نگذار این روزِ تلخ،
این روزِ پر از غروب،
در خانه با من بماند.
نگذار این گونه زیستن
مرا ذرهذره از پا درآورد .
نگذار جمعه
روزی باشد که
دلِ تفتهام
از خانهام رها شود.
وطن
«خشونت؛ واژهای که این روزها به عادیترین شکل ممکن، مثلِ یک فنجان چای تلخ در میانِ گفتگوهایمان مینوشیم! به جای آنکه سد راهِ این سیلِ ویرانگر شویم، با بیتوجهیِ محض، چراغسبزی برای شعلهور شدنِ دوبارهاش نشان میدهیم. اگر کودکی با خشمِ افسارگسیخته چیزی طلب میکند، میگوییم «سرِ زبان دارد!» و اگر نوجوانی با فریادهایِ پرخاشگرانه حریمها را میشکند، توجیهش میکنیم که «حقش را میخواهد!».
اما بیایید صادق باشیم: «سر زبان داشتن» یا «گرفتنِ حق»، هرگز مترادفِ «خشونت» نیست! جامعهمان آرامآرام به سمتِ دهکدهای از فریاد میرود که در آن، خشم را «قدرت» و داد زدن را «خفن» میپندارند. و در این میان، چه غمانگیز که دلسوزان و اصلاحگران، برچسبِ «مریض» و «روانی» میخورند.
خشونت، ریشههای اصالتِ یک مردم را میسوزاند؛ آن را با سکوتمان به امری عادی بدل نکنیم. وقتی کودکان و نوجوانانمان با فریاد، طلبِ خواستههایشان را میکنند، به جای تاییدِ این روش، دستشان را بگیرید و با آنها به کاوشِ ریشههایِ تاریکِ خشمشان بروید.»