شاید یک روز غمهایمان را در چای حل کردیم
و فراموش کنیم که آن را بنوشیم
و آن را در گلدان بریزیم
تا شاید غمهایمان اینگونه رفتند…
نه… گیاه چه گناهی دارد؟
بگذار غمِمان برای خودمان بماند،
یک روز، از آن فرار میکنیم
+ واقعا تو کیای؟
- بستگی داره.
+ به چی؟
- به اینکه از کی بپرسی.
+ از کی بپرسم؟
- آره.
+ یعنی چی؟
- یعنی اگه از آدمهای مختلف دربارهی من بپرسی، حرفهای مختلفی میشنوی.
+ مثلا؟
- مثلا از نظر مامان و بابام من بهترین بچهی روی زمینم، ولی به موقعش گوشم رو میپیچونن.
اما از اون طرف، از نظر همکلاسیهای محترمم یه انسان خودخواه و مغرورم.
+ حالا تو کدومشونی؟
- اینم بستگی داره.
+ معما طرح میکنی؟ یعنی چی که بستگی داره؟
- معما نیست، خیلی سادهست؛ حتی سادهتر از حل کردن یه پازل بچگانه.
+ خب چطوری باید حلش کرد؟
- اگه میخوای واقعا یه نفر رو بشناسی، نباید ازش بپرسی «تو کیای؟»
یا مثلا نظر اطرافیانش رو دربارهش بدونی؛ چون هیچوقت هیچکس اون چیز واقعیای که هست رو به بقیه نشون نمیده، میده؟
برای همین باید بپرسی: از نظر خودت، تو چجور آدمی هستی؟
+ خب الان تو از نظر خودت چجور آدمی هستی؟
- آره، میتونی بپرسی، ولی جواب دلخواهت رو نمیگیری.
+ چرا نمیگیرم؟
- چون هیچکس نمیدونه واقعا کیه.
+ بابا بیا یه بار برای تنوع زنگ یه خونه رو بزنیم، در بریم :))
- مگه کرم داری بچه؟!
+ خب تا حالا نکردم، فکر کنم حال بده
- اینم شد حال دادن؟ الان خونهها آیفون تصویری دارن، ساختمونا هم پنج شیش طبقهان، اصلاً کیف نداره
+ خب حالا مهم نیته
- زمان ما اینجوری نبود که... خونهها ویلایی بود، زنگها هم صداشون مثل ناقوس کلیسا!
بعد پنج شیش نفر جمع میشدن، همه میرفتن زنگ یه خونه رو میزدن و فرار میکردن
اولی میزد، در میرفت
دومی میزد، در میرفت
سومی میزد، در میرفت
چهارمی رو صاحبخونه میگرفت، بعدم میزدش!
+ وای جدی؟ میزدش؟!
- آره بابا، مردم سر ظهر خواب بودن، ما هی میرفتیم زنگ میزدیم فرار میکردیم
+ چه دورانی داشتین، خوب خوش میگذروندینها
- خب مهرنوش... یک، دو، سه... فرار کن!
+ باباااا! خب قبلش بگووو
میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبریه، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا مثلاً بروم به هندوستان، زیر خورشید تابان، جنگلهای سر بهمکشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند...