وطن
اگه فردا بیمن شروع شد،
قاصدک که دیدی،
یادِ آرزوهایی بیفت که هیچوقت به مقصد نرسیدند؛
همان آرزوهای لجبازی که توی سینهام ماندند
و از فرطِ نرسیدن، سبک شدند و پریدند.
میدان انقلاب که رفتی،
یادِ خندههای مسخره و بیدلیلِ ما بیفت؛
یادِ آن شلوغیِ قشنگی که کنارِ هم،
دنیا را برای چند دقیقه قابلِ تحمل میکرد.
ادبیات که دیدی، یادِ متنهای نانوشتهام بیفت؛
جملههایی که از دلِ من بالا آمدند
اما هیچوقت جرئت نکردند روی کاغذ بنشینند.
باشگاه که رفتی، یادِ خستگیهای مشترکمان بیفت؛
یادِ نفسهایی که از دویدن جا میماندند
اما باز هم ادامه میدادند .
پادکستهایی را که برایت فرستادم گوش بده
و هر بار که صدایی آشنا از میانِ کلمات گذشت،
یادِ من بیفت؛
یادِ کسی که تو را با صداها دوست داشت،
با جملهها، با سکوتها،
با همان چیزهایی که دیده نمیشوند
اما از همه ماندگارترند.
خندهی آدمها را که دیدی، یادِ من بیفت؛
یادِ آن کسی که همیشه میخواست
غم را از لای لبخندت بیرون بکشد،
حتی اگر خودش از درون آرامآرام فرو میریخت.
جنگل که رفتی، یادِ من بیفت؛
یادِ سبزیِ بیقرارِ برگها،یادِ راههای نرفته،
یادِ صدای پای کسی که
دوست داشت گم شود اما کنارِ تو گم شود.
و باران که آمد، یادِ من بیفت؛
یادِ کسی که همیشه در قطرهها دنبالِ تو میگشت،در بوی خاک، در شیشههای خیس، در آسمانی که انگار
فقط برای دلتنگی ساخته شده بود.
من هم قول میدهم،
اگر روزی از این کالبدِ خسته بیرون رفتم،
پروانه بشوم و بیایم میدان انقلاب؛
خط بشوم و بروم لای کتابهایت؛
نت بشوم و بنشینم توی پادکستهایت؛
خنده بشوم و آرام روی لبهایت بنشینم؛
قطرهی باران بشوم و روی برگِ جنگل بلغزم؛
قاصدک بشوم و بیایم سمتت تا خودت فوتَم کنی و من تا آسمان بالا بروم.
من همیشه پیشت هستم. شاید روحِ خستهام
از این تنِ فعلی جدا شود، شاید اسمم
کمکم از روی زمین پاک شود،
اما حضوری که میانِ ماست
پاکشدنی نیست. من همیشه کنارتم،
همیشه
+ واقعا تو کیای؟
- بستگی داره.
+ به چی؟
- به اینکه از کی بپرسی.
+ از کی بپرسم؟
- آره.
+ یعنی چی؟
- یعنی اگه از آدمهای مختلف دربارهی من بپرسی، حرفهای مختلفی میشنوی.
+ مثلا؟
- مثلا از نظر مامان و بابام من بهترین بچهی روی زمینم، ولی به موقعش گوشم رو میپیچونن.
اما از اون طرف، از نظر همکلاسیهای محترمم یه انسان خودخواه و مغرورم.
+ حالا تو کدومشونی؟
- اینم بستگی داره.
+ معما طرح میکنی؟ یعنی چی که بستگی داره؟
- معما نیست، خیلی سادهست؛ حتی سادهتر از حل کردن یه پازل بچگانه.
+ خب چطوری باید حلش کرد؟
- اگه میخوای واقعا یه نفر رو بشناسی، نباید ازش بپرسی «تو کیای؟»
یا مثلا نظر اطرافیانش رو دربارهش بدونی؛ چون هیچوقت هیچکس اون چیز واقعیای که هست رو به بقیه نشون نمیده، میده؟
برای همین باید بپرسی: از نظر خودت، تو چجور آدمی هستی؟
+ خب الان تو از نظر خودت چجور آدمی هستی؟
- آره، میتونی بپرسی، ولی جواب دلخواهت رو نمیگیری.
+ چرا نمیگیرم؟
- چون هیچکس نمیدونه واقعا کیه.
وطن
هر روز که میگذرد، انگار دنیا کمی بیشتر سنگین میشود. مسئولیتها، دلتنگیها، آرزوهای نرسیده… همه جمع میشوند و فشار میآورند. برای همین است که همه ما، به شکلی، پناهگاهی برای خودمان ساختهایم.
یکی در عطرِ قهوهی صبحگاهیاش، دیگری در غرق شدن در دنیای یک کتاب. یکی در نتهای موسیقی که گوشهایش را پر میکند، دیگری در صدای خندهی بچهها، یا در نقشی که روی بوم میکشد. بعضیها در تماشای آسمانِ شب، بعضیها در یادآوریِ خاطراتِ دور، و بعضی دیگر در امید به فردایی که شاید متفاوت باشد.
این پناهگاهها، کوچک و شاید بیاهمیت به نظر برسند، اما درست در لحظههایی که دیگر تحملِ سنگینیِ واقعیت سخت میشود، ما را از نو میسازند. چراغی در تاریکیاند، نفسی در هوای مانده.
مهم نیست پناهگاهِ تو چه شکلی باشد؛ مهم این است که باشد. جایی که بتوانی بایستی، نفس بکشی، و دوباره آماده شوی برای رویارویی با دنیای بیرون. جایی که یادت بیاورد، تو فقط در حالِ فرار نیستی، بلکه در حالِ جمع کردنِ نیروی دوباره برای ادامه دادن هستی.