ققنوسِ نُکتِرین 📜
سرزمین نُکتِرین در تاریکی عمیقی فرو رفته بود ؛ زمانش رسیده بود!
بوی ترس تمام جنگل اِبونوودِ کهن را فرا گرفته بود؛
در آن شب نور ماه خونین فلک را پر کرده بود!.
نِگراماره دریایی باقی مانده از اقیانوس تتیس شمالی طوفانی بود و امواج قدرتمندش صخره هارا میشکافت!
فریاد کلاغ ها تمام جنگل را پر کرده بود.
زمان ظهور فرا رسید؛ صدای جاری شدن رود مقدس سانگوِیل خبر از آن بود که چهارصدمین سال در حال پایان است و زمان بیدار شدن ومپایر های اعظم فرا رسیده است.
تمام آن ها در سالن بزرگ قصر کهن ایستاده و منتظر آمدن پادشاه بودند!
صدای کشیک اعظم همهمه ایجاد شده را شکست و تمام سران قبایل و فرمانده هان به احترام آن برخواستند.
_ پادشاه مورتال وارد میشوند!!
سران قبایل سر های خود را به نشان احترام پایین آورده و فرماندهان احترام نظامی کردند.
با صدای پادشاه تمامی آنان بلند شدند و در جاهای خود نشستند.
سکوت سنگینی در سالن شکل گرفته بود که با صدای پادشاه شکسته شد!
_ همگی ما خوب میدانیم که جاری شدن رود مقدس نشان از آن است که چهارصد سال به پایان رسیده و وقت آن است که انتقام خون گذشتگان به خصوص پسرم دارکان رو از آن انسان های بی ارزش بگیریم!
من پادشاه سرزمین تاریک دستور میدهم که فرماندهان پنج قبایل به حالت آماده باش کامل باشند!
زمان تنگ است.. باید هرچه سریع تر جهان را از وجود نحسشان پاک کنیم.
پس از حرف پادشاه فرماندهان و سربازان نعره زدند و خود را برای جنگ بزرگ آماده کردند!
کشیک اعظم با به صدا در آوردن زنگ سلطنتی ختم جلسه را اعلان کرد و تمامی بزرگان از سالن خارج شدند!
_ لئون
ققنوسِ نُکتِرین 📜
مورتال به اقامتگاه پسرک جوان رفت؛ در زد و بعد وارد شد!
پسرک رو به روی پنجره به بیرون خیره شده بود!
مورتال به نزدیکی او رفت و دستش را روی شانه پسرک گذاشت؛ او فرزند دارکان بود و بزرگترین نوه مورتال!
گابریل نگاه بی روحش را به چشمان آرام پدربزرگش گره زد.
مورتال به بیرون خیره شد و لب هایش برای سخن تکان خوردند..
_ تو به زودی به سن بلوغ میرسی؛ شاید تا الان از خون حیوانات تغذیه میکردی اما در آینده ای نه چندان دور باید خودت رو برای شکار انسان ها و مکیدن خونشون آماده کنی!
گابریل بلند شد و چرخی در اتاق زد..
_ بی صبرانه منتظر روزی هستم که در کنار شما انتقام خون پدرمو بگیرم..
مورتال لبخندی بر روی لبانش نشست!
او خوشحال بود؛ تمام نگرانی هایش این بود که مبادا نوهاش همانند پسرش به انسان ها دل ببند.. و حال با حرفای او خیالش از بابت همچی راحت شد.
صبح موعود فرا رسید!!
درست 10سال بعداز سال نوسفرال روز به بلوغ رسیدن نوه ِ شاه مورتال فرا رسید
تمام قبایل برای تبریک و حضور در این شادی به تالار بزرگ آمده بودند!
همه جا غرق در شادی بود..
سران پنج قبایل هرکدام جداگانه برای تبریک به پیش گابریل میرفتند؛ اما گابریل تنها با تکان دادن سر از آنها تشکر میکرد؛ و این باعث میشد که همهمهای در مهمانی شکل بگیرد.
گابریل در آن لباس های اشرافی احساس خفگی میکرد؛ او هنوز نمیدانست که بال هایش میتوانند او را از این جمع رهایی دهند..
ناگهان دست گابریل توسط شخصی کشیده شد و به پشت دیوار تالار برده شد.
گابریل با دیدن فرد رو به رویش با لبخندی کوتاه به آغوشش رفت!
آری، تآیلر دوست دوران بچگی گابریل که مدت ها پیش برای جاسوسی به میان انسان ها رفته بود باز دوباره برگشته بود تا خبرهای جدید را به شاه مورتال دهد.
_ لئون