وِداد
-
هوا گرم بود. آنقدر سوزان که نفس آدم بالا نمیآمد. اما او ایستاده بود. با پاهای کوچک و موهای فرفری خوش حالتش . دلم میخواست بگویم چه عشقی تو را به اینجا کشیده؟ که نگاهش به دوربین گوشیام افتاد و لبخند دلنشینی زد. من نیز لبخند زدم. پسرک به عشق پدرش آمده بود. از لبخند زیبای ارث پدریاش مشخص بود(:
وِداد
آفتاب بر فرق سرمان میتابید. هرکسی بود با خودش میگفت: چه کاریه برم؟ اونم با بچه؟...
ولی آمده بودند! هرگوشه و کنار کودکی مشغول آب بازی ، شعار و خواب بود. یک گوشه هم پدری بود که پشت به آفتاب سایه انداخته بود تا دخترکش آزرده نشود..
مادرش هم عکس آقا را جلوی صورتش میگرفت و میگفت میبینی قشنگم؟ آقامونه...
دختر هم با زبان شیرین زبانی اش زمزمه میکرد:
آقا...(:
میدونستین میتونین روی لینک ناشناس کلیک کنین و بزنین نمایش همهی پیامهای من وپاسخ من براتون مشخص بشه؟(:
میخوام بعد ساعت ۰۰:۰۰ دوتا متن دلی بزارم درباره چیزهایی که شاید کمتر از تشییع آقا گفته شده.... ولی بنظرم ارزشش از هر چیزی بالاتره (: