وِداد
پسرش مدام دورو برش میگشت که مادر در خیال راحت بتواند آقا را ببیند.
_مادر آمدند برو از این پله بالا...
مادر صبر کن تا بیایم...
چیزی نیاز نداری؟
مادرش نگاه پرمحبتی داشت. گویا از ساعت چهار صبح آمده بود. مسافت یک ساعت و نیم از روستا را طی کرده بود تا فقط باشد.
گفتم: چرا؟
اوهم مانند خانم مازندرانی از ته دل گفت : آخه خیلی دوسش داشتم...
بغضش گرفت و نگاهش به اشک نشست.
-آخه خیلی واسه ما زحمت کشید....
وِداد
-
هوا گرم بود. آنقدر سوزان که نفس آدم بالا نمیآمد. اما او ایستاده بود. با پاهای کوچک و موهای فرفری خوش حالتش . دلم میخواست بگویم چه عشقی تو را به اینجا کشیده؟ که نگاهش به دوربین گوشیام افتاد و لبخند دلنشینی زد. من نیز لبخند زدم. پسرک به عشق پدرش آمده بود. از لبخند زیبای ارث پدریاش مشخص بود(:
وِداد
آفتاب بر فرق سرمان میتابید. هرکسی بود با خودش میگفت: چه کاریه برم؟ اونم با بچه؟...
ولی آمده بودند! هرگوشه و کنار کودکی مشغول آب بازی ، شعار و خواب بود. یک گوشه هم پدری بود که پشت به آفتاب سایه انداخته بود تا دخترکش آزرده نشود..
مادرش هم عکس آقا را جلوی صورتش میگرفت و میگفت میبینی قشنگم؟ آقامونه...
دختر هم با زبان شیرین زبانی اش زمزمه میکرد:
آقا...(:
میدونستین میتونین روی لینک ناشناس کلیک کنین و بزنین نمایش همهی پیامهای من وپاسخ من براتون مشخص بشه؟(: